X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

تنها یک جمله میگویم.

کوتاه،ساده،بی تعارف،

بی تو، سال را تحویل نخواهم گرفت.

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 10:04 توسط بیتا

سقف رویاهایم بلند است.انقدر که وقتی از بیرون به تماشا مینشینم.می ترسم از این ارتفاع.

دلهره ی سقوط را دارم.

سقف رویا هایم بلند است.اما سراسر ابی است.گاهی دراز می کشم، هر دودستم را زیر سر می گذارم،خیره می شوم به پهنایش.

شده است سوسوی نوری را بینم هنگام سقوط.چندباری هم کوچ را نظاره گر بودم.بد نیست بدانی سر قله هایی پرچم زده ام.

سقف رویا هایم بلند است.گاهی انقدر بلند،که متلاشی میکند حجم فکرم را.

گاهی تلخ،گاهی شیرین،گاهی ملس،در این میان گاهی هم گس میشود.

شده است سبدی حصیری در دست گیرم پر کنم از لاله های وحشی.باد گیسوانم را به بازی گیرد و من به خاطر بیاورم چه ساده میخندم،حتی با نوازش باد.

اما در این میان ،رویای با تو بودن را از همه دوست تر می دارم.



پ.ن:پست"پرنده های عشق"اصلاح شد.
+سکوتم را جدی نگیر،دلیلش این است که نمیخواهم طعم تلخ حرف هایم را مزه کنم.
خودت را کنار نکش خوب میدانی که دقیقا با تو هستم.

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 10:03 توسط بیتا نظرها (22)

وحشت

ترس

دلشوره

نگرانی

همه و همه از سر نااگاهی،از سر ندانستن،حتی از فهمیدن هم میترسم،فهمیدن چیزی که شاید برایم خوشایند نباشد.از سر ترس از پرس و جو برای یافتن.ترس از نگاه های عجیب،عصبانی،نگاه ها و فکر هایی که هر کدام میتواند راحت تر از خنجری در قلبم، از پا در بیاوردم.همان هایی که هرکدام برای خود حکم صادر میکنند همان نگاه های قضاوت،همان هایی که به ثانیه ای تو را پست و حقیر میشمارد،که میتواند در لحظه ای تو را از عرش به فرش برساند....

عنوان ها و نام هایی که برایم غریبه اند اما شاید مرا با ان ها بخوانند.

من می ترسم،

من می ترسم از این همه ترس.



نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 13:04 توسط بیتا نظرها (16)

زندگی پره از فرصت های طلایی که گاهی چقدر راحت نادیده میگیرمشون.پره از شانس هایی که همیشه دم از انتظارشون میزنیم اما وقتی هستند ازشون رد میشیم.

امروز که از خواب بیدار شدی و دوباره چشماتو باز کردی شانس زندگی کردن رو بردی.شانس داشتنه یک روز زیستن، هر نفسی که میکشی، هر دم و بازدم ،یه فرصته ،فرصته ساختن یا جبران کردن.هر پلک به هم زدن، هر قدمی از قدم برداشتن، هر شعر زیبایی نوشتن، متن زیبایی خوندن ،هر لحظه ای پر از عشق، پر از احساس های که ممکنه مکرر باشند و یا فقط یک بار سر راهمون قرار بگیرن.

شانس زندگی کردن، خندیدن ،دویدن، رقصیدن، عاشق شدن و معشوق بودن. لذت بردن ،خوندن، نوشتن، لمس کردن تمام خوبی ها و بدی ها و یا حتی گاهی شانس گریستن، لرزیدن ،فراموش کردن و یا فراموش شدن.

کاش بهتر بلد بودم شناختن لحظه هایمان را.....

نوشته شده در سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 22:38 توسط بیتا نظرها (21)

درست همان طور تاس ریختی که حدس میزدم همان گونه که میخواستم.

چه سخت بازی کردم و چه ساده باور کردی.

من بازی باخته را بردم.

جفت شیش تو به نفع من تمام شد.

و تو هیچ گاه نفهمیدی نفع من در برد تو پنهان شده بود.

تا به حال تا این اندازه مرا مهربان دیده بودی عزیزکم؟؟!!

نوشته شده در شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 23:08 توسط بیتا نظرها (23)

از خواب که بیدار شدم،یه نگاه انداختم به گوشیم.

هیچ،

نمیدونم چرا هر روز صبح قبل از هر چیز این کارو میکنم وقتی همیشه تنها چیزی که نصیبم میشه "هیچ" هستش.گاهی از این که برام پیام تبلیغاتی میاد تعجب میکنم!!توی دلم بهشون میگم«اخه تو دیگه چرا؟!چرا مثل بقیه نیستی تو؟!»

بلند شدم رفتم یه دستی به سرو صورتم بکشم.چقدر اب سرده!!تا مغز استخونام تیر کشید!به خودم تشر زدم«هر روز صورتتو با اب گرم میشوری عین خیالت نیست حتما باید اب گرم کن خراب بشه قدر عافیت بدونی دختر»(از اون حرفا بودا)

وقتی داشتم صورتمو خشک میکردم دوست نداشتم حولمو از رو صورتم بردارم،گرم بود اخه.خلاصه به هر سختی بود دل کندم ازش.

رفتم جلوی اینه اتاقم.

وای!!!

خدایا!!!

این چیه؟؟!!

بی معنا ترین و بی مفهوم ترین نگاه خودمو تو اینه دیدم.نگاهی که تا به امروز ندیده بودمش!

هیچ،هیچ چیز توی نگاهم نبود.

و به نظرم این اصلا خوب نیست.وقتی حتی توی نگاهت چیزی برای گفتن نداری باید فاتحه چشم و دل و لحظه هات و...... همه رو با هم بخونی.

اینه که الان نشستم به فاتحه خوندن.



نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 12:27 توسط بیتا نظرها (17)

مدت هاست دویده ام،اما...

این روزها،کم شده است از رمق پاهایم.

این روزها،طاق طاقتم کوتاه تر شده.

شب هایم بی ماه و مهتاب گشته.

سررفته است حوصله صبرم.

این روزها،حتی غروب هم برایم سنگ تمام می گذارد.

بغض دارم...

نشانی جایی را میخواهم که ادم برود گم شود!

برود به درد خودش بمیرد!

مدت هاست دویده ام،

با قلبی معلق،

اما خسته ام دیگر از این مسیر بی انتها که انگار مقصدی در کار نیست.

دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است.

دلم،

رسیدن می خواهد......


پ.ن:امروز،

هوا،

از مرز یک نفر عبور کرده است.

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 00:58 توسط بیتا نظرها (17)


نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 00:42 توسط بیتا نظرها (18)


Design By : Pichak