X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

یه وقتایی میشه که یه سوالی توی ذهنته و اون قدر اون سوالو از خودت میپرسی ،اعصاب واست نمیمونه .بدبختی از اون جایی شروع میشه که نمی تونی بری ازخود طرف بپرسی.

این سوال عین چی مختو می خوره جالب این جاست که اصلا جواب برات مهم نیست .هرچی باشه برات فرقی نمیکنه.این حس بلاتکلیفی و سردگمی که ادمو عصبی میکنه.ادم فقط دوست داره جواب سوالشو بدون از روی فضولی ،کنجکاوی....... حالا جواب هرچی باشه چه فرقی میکنه؟مهم اینه که لااقل از اون بلاتکلیفی در میای.

نوشته شده در سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 00:56 توسط بیتا نظرها (1)

خیلی چیزا رو نمیشه انکار کرد.

مثل این که یه روز رفت و دیگه برنگشت،این که دلم بی اندازه براش تنگ میشه ،نمیشه انکار کرد که خیلی خیلی خوب بود،نمیشه انکار کنم که ارزو دارم یه بار دیگه ببینمش،....

اما خیلی چیزای دیگرو هم نمیشه انکار کرد.

نمیشه منکر مرگش شد،نمیشه انکار کرد که دلتنگی من اونو برنمی گردونه،نمی تونم بگم هر ارزویی براورده میشه،نمیشه بگم یه روزی برمیگرده،والبته نمیشه انکار کرد که زندگی جریان داره،حتی بدون اون،حتی بدون من،حتی.........

اینجوری که باید خیلی چیزای جدید یاد بگیرم.همون طور که تو این نه ماه چیزای تازه ای یاد گرفتم.

حالا میفهمم که داغ ادم رو صبور میکنه.یه دیدگاه جدید ،فکر کردن به چیزایی که تا حالا به ذهنتم خطور نکرده،چیزای که برات بی ارزش بودن مهم میشن،یا یاد میگیری که از لحظه لحظه زندگی استفاده کنی،اشتباهاتو زود جبران کنی،دل کسی رو اسون نشکنی،تا میتونی خوب باشی و خاطر های خوب بسازی،.....برای این که نمی دونی قرار چه زمانی بمیری یا چه زمانی بمیرن.

نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 19:08 توسط بیتا نظرها (6)

اون روزا که یادم میاد حال عجیبی پیدا میکنم.همون حسا میاد سراغم،اضطراب وحشتناک،می خوام از ترس بمیرم.قلبم شروع میکنه تند تند زدن.همه صحنه ها همه حرفا و....با هم می ریزه تو ذهنم یهو سرم میخواد منفجر بشه.نفسم تند میره و یواش میاد انگاری می خوام خفه بشم.فکر های مختلف میاد تو ذهنم.اخرش این قدر به واقعیت نزدیک میشه که انگار داره دوباره اتفاق می افته.بعد از ترس واقعی بودنش چشمامو باز میکنم.به خودم که میام می بینم چشمام گرد شده از وحشت دوبرابر شده.

روزای تلخی بود که حتی فکر کردن و یاداوریش درست مثل همون موقع ازارم میده.روزای تلخ از دست دادن.ترس از دوری ،دل تنگی،ترس از زندگی که اون توش نباشه.

روزای تلخ نگرانی.روزای تلخی که به مرگ راضی بشی تا از همه این احساسا و تلخی ها خلاص بشی.

ای کاش هیچ وقت اون روزا رو تجربه نمی کردم.

یا لااقل کاش میشد از اون روزا هیچی یادم نمی موند.کاش...

نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 12:39 توسط بیتا نظرها (5)

زندگی بارها منو زمین زده.بعضی وقتا بهتر بگم منو به زمین کوبیده.چیزایی دیدم که خیلی بد بود حرفایی که خیلی زشت بود، انتظاری که کشنده بود .....اتفاقایی که از شدت بد بودنش هر لحظه فکر می کردم الان میمیرم چون فکر می کردم بد تر از این وجود نداره.دلتنگی هایی عجیب و....

من هر دفعه تلاش می کنم بلندشم،بعضی موقع ها کم میارم،بعضی وقتا زمانی طولانی می گذره ،حتی ممکن چندین ماه لازم باشه برای این که دوباره وایسم.

اما هرگز،هرگز و هرگز اجازه نمی دم زندگی منو روی زمین نگه داره.

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 03:16 توسط بیتا نظرها (5)

امروز یه چیز خیلی خیلی مهم فهمیدم .فهمیدم داشتن چند تا دوست واقعی که همیشه به فکرت باشن و خوبی و شادی تو رو بخوان خیلی خوبه.این که داشتن دوستایی که تو رو فقط واسه خوشی و تفریح نخوان،دوستایی که تو غم و درد و رنجت تنهات نزارن یه نعمت بزرگ.این که بدونی کسایی هستن که تو رو برای این خودتی دوست دارن نه این که بخوان اونی بشی که اونا می خوان.

منظورم دوستایی هستن که به معنای واقعی کلمه دوستت هستن یعنی دوستدارتن.نه این دوست نما ها که رفاقتشون در حد یه اس ام اس سه چهار روز درمیون و زنگ ماهی یه بار که اگه یه روز بیافتی بمیری هم نمی فهمن کی مردی!!اینایی که تا عاشق میشن فراموش میکنن رفیقیم داشتن.

امروز فهمیدم من چند تا این نازنین رفقا دارم.

در کل دم همه اونایی که از رفیقای با مرام روزگارن گرم.

نوشته شده در جمعه 12 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 23:55 توسط بیتا نظرها (6)

میشه برگشت به کودکی؟

به روزایی که ته ته غصه ات این بود که به خاطر نمره بدی که گرفتی تنبیه نشی؟به زمانی که چیزای واست ارزش بودن که الان بی ارزشن؟مثلا برات مهم بود که مامانت از دستت ناراحت نشه. نکنه که دیگه دوست نداشته باشه.این که اسباب بازی تو به دوستت بدی تا دلش نشکنه.این که به نوبت سوار تاب بشی تا حق دیگران و ضایع نکنی.به کسایی که به گردنت حق دارن احترام بزاری .کسایی که دوست دارن رو دوست داشته باشی وتمام تلاشتو برای راضی نگه داشتنشون بکنی.روزای که اگه روز مادر یا پدر یا تولد خواهر وبرادرت تنها چیزی که داشتی یه نقاشی بود در عوض از سر عشق بود نه وظیفه یا عادت.........

من عاشق اینم که کنار زمین بازی بچه ها وایسم و نگاشون کنم.عاشق اینم که گاهی بچه بشم باهاشون بازی کنم.میدونی وقتی نگاشون می کنم به چی فکر می کنم؟به این که چه قدر بی حاشیه ،بی درد و بی دغدغه ....چقدر راحت زندگی میکنن .چه بی دلیل هم رو دوست دارن.چه بی بهونه با هم همبازی میشن.معیارشون برای انتخاب هم بازیشون نه پول نه قیافه نه تحصیلات.....فقط براشون مهم که همبازیشون مثل خودشون عاشق بازی کردن باشه.

امروز ،این دنیا،این روزگار،چقدر کثیف،که حتی به اندازه بچه ها هم واسه هم دیگه ارزش نداریم.

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 23:12 توسط بیتا نظرها (4)

بچه که بودم دوست داشتم همه کارامو تنهایی انجام بدم که ثابت کنم بزرگ شدم.اول خواستم تنهایی راه برم،غذا بخورم.بعد تنهایی برم پارک ،دوست پیدا کنم.بعد تنهایی برم مدرسه،خرید.....

اما الان به یه درک دیگه از تنهایی رسیدم.

حیف که ما ادما چیزی نمی فهمیم تا لمسش نکنیم ،تجربه اش نکنیم.من الان فهمیدم که تنهایی اصلا چیز خوبی نیست.تنهایی نشونه بزرگ شدن نیست،نشونه بی کس شدن.وقتی تنهایی، که کسی نیست تا با تو باشه.

من از عمیق ترین نقطه قلبم برای همه کسایی که تا حالا طعم تنهایی رو نچشیدن ارزو می کنم که همیشه این سوال که تنهایی چه شکلیه؟چه طعمیه؟توی ذهنشون بمونه.ارزو می کنم که هیچ وقت به جواب نرسن.اخه ما ادما چیزی رو نفهمیم تا لمسش نکنیم.......

کاش قدر لحظه هایی که تنها نیستیم رو بدونیم.....

نوشته شده در سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 00:25 توسط بیتا نظرها (5)

تا حالا شده یهو ببینی یه جای از بدنت زخم شده، کبوده؟اما اصلا یادت نباشه کجا ،کی،چه جوری،یا اصلا کی باعث شده که بدنت زخم بشه.!!!!

اما این دفعه یه زخم دیدم که با همیشه فرق داشت.

یهو دیدم دلم زخم شده،کبود.اما هر چی فکر می کنم نمی فهمم این زخم کجا ،کی،چه جوری،....اخه کی این بلا رو سر دلم اورده؟!

وقتی بدنت زخم می شه خود به خود درست میشه خوب میشه.

اما من این بار روحم زخمی،که هیچی درموردش یادم نیست!!!

راستی وقتی روح ادم ،دل ادم زخم میشه چه جوری خوب میشه؟اصلا خوب میشه؟

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 13:34 توسط بیتا نظرها (3)


Design By : Pichak