عطر گندم

این روزا خیلی سخت میگذره.روزای طولانی ،پر از استرس ومشغله های ذهنی مختلف.کاش حالا که شونه ای برای گریه کردن نیست تا یکم سبک بشم اغوشتو باز می کردی و بغلم می کردی کاش میتونستم تو وجودت گم بشم.دلم گرفته،دلم تنگه،دلم این روزا  مرضای مختلف میگیره.

خدایا نمیدونم منو میبینی ؟!میشنوی؟! یا یادت رفته منم هستم؟!یه نگاه به لیستت بنداز شاید اشتباهی منو خط زدی!!!

کاش این روزا حس می کردم کنارمی.اخه من دیگه هیچ امیدی جز تو ندارم.اخه من دیگه خستم ،دیگه شکستم.بابا هی به روی خودم نمیارم نکنه تو هم مثل ادما باورت شده خنده هامو!!! تو که دیگه خدایی!!!!نکنه باورت شده که پشتمو نمی گیره!!!این قدر این دنیای تو منو شوت کرده اینور اونور سرگیجه گرفتم باور کن!!یه حرکتی ،یه نشونه ای، لااقل یه ارامشی نشون بده تا بتونم تو وجودم فریاد بزنم تا بتونم سر دنیا داد بکشم اهای چیکار میکنی!؟ من خدایی دارم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 19:36 توسط بیتا

گاهی از بیرون به یه اتفاق نگاه میکنی و میگی چه اتفاق ساده ای یا چه مشکل بچگانه ای اما اگه جایی کسی باشی که داره با اون مشکل دستو پنجه نرم می کنی ممکنه حتی ضعیف تر از اون باشی و کم بیاری.گاهی هم بر عکس از دور یه ماجرارو میبینی بعد با خودت میگی اینا یا ادم نیستن یا احساس ندارن یا......خلاصه یه چیزشون با ادم ایزاد فرق داره که این قدر راحت از کنار همچین مسئله بزرگی رد شدن توقع داری تا ابد با درد اون مشکل زندگی کنن چون از نظر تو خیلی اتفاق یزرگی بوده.در صورتی که شاید اگه تو جای اون ادم باشی ممکنه مجبور باشی خیلی راحت تر اون ماجرارو درک کنی و باهاش کنار بیای.درکل وقتی از دور به هر چیزی نگاه میکنی کاملا متفاوت میشه.یادمه فیلمی دیدم که توش یه معلم به شاگرداش یه صفحه قرمز مشبکی رو نشون داد و از اونا خواست تا حدس بزنن که این صفحه قسمت کوچیکی از چه شکلیه بعد از کلی حدسای اشتباه تصویرو به عقب برد و معلوم شد اون صفحه قرمز چشم یه مگس بوده بعد به شاگرداش گفت اگر مشکلی اونقدر بهتون نزدیک بود که نتونستید درکش کنید از زاویه دیگه ای بهش نگاه کنید و به نظرم اون معلم چه درس مهم و قشنگی به شاگرداش داد.کاش درسی هم توی مدارس ما هم تدریس میشد تا یاد بگیریم هرگز در مورد چیزی که تجربه نکردیم نظر ندیم.و بدونیم وقتی توی بد ترین شرایط قرار میگیری و میبینی راهی بجز کنار اومدن نیست سعی می کنی این راه و واسه خودت اسون تر کنی.همین .نه از ادم بودن فاصله داری، نه بی احساس،نه سرخوش.فقط راه دیگه ای نداری.

نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 11:56 توسط بیتا

تا حالا برخوردین به ادمایی که جون به جونشون کنن مغرورن.البته من خودم فکر میکنم غرور تا یه حدی خوبه؛اصلا باهاش موافقم.اما بعضیا دیگه از حد میگذرونن و اعصاب واسه ادم نمیزارن این ادمایی که نه از سر اینکه خعلی بارشون بلکه از سر غرور خیلی خیلی زیادشون همرو پایین تر از خودشون میدونن.شایدم از اعتماد به نفس کاذبشونه نمی دونم.البته انصافا ادامایی هم هستن که اینقدر صمیمی و خاکی رفتا ر میکنن که وقتی بعد ها می فهمی طرف چیکارست یا چه قدر حالیشه از رفتارت یه جورایی خجالت میکشی.

وقتی به انسان هایی از دسته اول بر میخورم اونایی که از بالا بهم نگاه میکنن اونایی که فکر میکنن اسمون سوراخ شده و افتادن پایین دوست دارم با ناخنام چشاشونو در بیارم تا دیگه نتونن اینطوری به اطرافیانشون نگاه کنن .فقط همین.تازه فکر کنم با این کار کمک بزرگی به جامعه می کنم.به نظر شما اگه اینکارو بکنم کار خیلی بدیه؟

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 17:10 توسط بیتا

وقتی به این اهنگ گوش می کنم.دچار یه پارادوکس خاص می شم.جایی که برای بعضیا بهشته برای بعضیا جهنم.بعضی میرقصن تا به یاد بیارن بعضی میرقصن که فراموش کنن.می تونی شاد باشی در حالی که ممکنه دنبال راه فرار بگردی و یه عده که مدام دارن دم گوشت می خونن که اینجا خعلی خفنه.....در اخرم این که تقریبا خودت تصمیم میگیری بری تو اما نمیتونی برای خارج شدنت تصمیم بگیری.در کل یه جور باحالیه در عین حال مزخرفه.

عجیبه یاد دنیایی که توش زندگی میکنیم میافتم!!جالب نیست!!!؟؟

اما خیلی خیلی این اهنگ رو دوست دارم.


نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 16:20 توسط بیتا

مدت هاست برای روان شدن قلمم برای جاری شدن واژه ها در ذهنم به دنبال بهانه هستم .

قبل تر این طور نبود پیش تر بهانه مرا می جست.

اما حال گویی نکته و دلیلی برای نوشتن نیست.منی که اگر قلم به دست می گرفتم ممکن نبود نوشته ای بر دل سفید کاغذ حک نکرده قلم را از بند دستانم رها سازم اکنون اگر به دستو پایش هم بیافتم باز هم دریغ از یک جمله نغز.

این شد که نوشتن شد خود بهانه ی نوشتنم.

چرایی اش را نمی دانم اما کلمات یاری ام نمیکنند شاید در افکار پریشانم جایی برای جولان واژه باقی نمی ماند.

من صبوری جز کاغذ و قلمو نوشتن ندارم.کاش ذوق درونم دوباره زنده شود که ترسم از ان ست که خود قاتل اش باشم.

نوشته شده در سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 20:21 توسط بیتا

چند روز پیش جای خالیتو خیلی احساس کردم.جای خالی یه برادر.یه نفر که بی منت بدون اجبار یا از سر دلسوزی کنارم باشه.میگم چند روز پیش چون می خواستم نگم که چه قدر نبودنت سخت بود اما نشد.حتی وقتی برای اولین بار بدون تو رفتم مسافرت هم اینقدر نبودنتو احساس نکرده بودم.نمی دونم چرا شاید چون توی مسافرت به وجود تو احتیاج داشتم نه یه برادر .

بعد از این که رفتی خیلی وقتا دوست داشتم باشی خیلی وقتا دلتنگت شدم اما هیچ وقت ارزو نکردم که کاش برادر دیگه ای داشتم هیچ وقت از این که تو تنها برادرم بودی ناراحت نبودم.برای من برادر معنی میشد در وجود فوقالعاده تو و هیچ وقت دوست نداشتم که با گفتن این کلمه چیز دیگه ای تو ذهنم تداعی بشه.برای همین میگم درسته که یه برادر می خواستم اما من فقط تو رو می خواستم نه کس دیگه ای.

خلاصه با اینکه خیلی ناراحت یا شاید عصبانی بودم اما تا جای که تونستم خوش گذروندم چون دیگه نمی خوام لحظه های خوب زندگیمو خراب کنم نه اینکه از عشقم به تو کم شده باشه نه.

اما تو این مدت یه چیزو خوب فهمیدم که با تباه کردن روزای خوب زندیگیم هیچ چیز هیچ چیز عوض نمیشه.تنها چیزی که عوض میشه حال خراب منه که خراب تر میشه.نمی گم فراموشت می کنم نمیگم دیگه دوست ندارم نمی گم دیگه نبودنت مهم نیست اصلا .

همیشه نبودن برادری رو که یه روزی از نظر من بهترین برادر دنیا بود رو احساس می کنم.اما کنارش می دونم این جای خالی هر گز پر نمیشه برای همین زندگی می کنم.من اینجا به جای دوتا مون خوش میگذرونم .

تو هم خوش باش........

نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 11:59 توسط بیتا


Design By : Pichak