X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

غبطه خوردم حسودی کردم به نوشتت!

نه به خاطر قشنگ بودن قلمت که انصافا حسرت برانگیزه.

به خاطر اینکه میتونی تا این اندازه برای جایگاه و شخصی عاشقانه بنویسی که من حتی نمیتونم تصور کنم دوس داشتنش چه شکلیه!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 00:23 توسط بیتا

میترسم

من 

این روزها

به شدت

از خودم

میترسم

نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 23:29 توسط بیتا

برات لازم بود که یکم گریه کنی.


نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 20:58 توسط بیتا

همه چیز رو که نمیشه اینجا گفت،اینجا نوشت!بعضی چیزا لزومی نداره اینجا نوشته بشن.بعضی چیزا هم نمیشه اینجا نوشته بشن .اصلا یه سری چیزا هست فقط واسه خود آدمه!نه هیچ کس دیگه ای.

از اینا که بگذریم همیشه گفتم بازم میگم حسی که از قلم و کاغذ میگیرم متفاوته و قابل مقایسه نیست!

خلاصه دوباره رفتم سراغ کاغذ بازی


*این مدت انقدر تایپ کردم و چیزی ننوشتم دست خطم به فنا رفته

نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 20:03 توسط بیتا

خدایا 

دمت گرم

تو اوج ناامیدی و ناشکری یه جوری حال میدی که شرمنده میشه آدم ناجور!!!!

خیلی باحالی:*

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 20:30 توسط بیتا

یک مناسبت هایی توی تقویم هست که هیچ حسی بهشون نداری.یک مناسبت هایی که هیچ معنایی برایت ندارد.

تا اینکه کسی وارد زندگیت میشود.و همه چیز را متحول میکند حتی تقویم روزهایت را.

روز ها برایت معنا پیدا میکند و حتی شاید همان هایی که برایت جز بی اهمیت ترین بوده اند بشوند مهمترین ها.

مثل روزی به نام

"روز مرد"

روزت مبارک مرد من.


* حلول تو

روزهایم را متحول کرده است

ماه من

:)


**کاش پابوسش قسمتم بشه که دلم برا حرمش لَک زده!


نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 20:58 توسط بیتا

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 01:56 توسط بیتا

هر وقت میافتم به جون اتاق و وسایلم اون حس خاطر باز و نوستالژی به شدت قوی من بیدار میشه.در حین کار میبینم گاهی دارم میخندم و گاهی بغض میکنم و اشک تو چشام جمع میشه.بستگی به این داره که قاطی خرتو پرتام چی پیدا کرده باشم وسط نوشته هام چی خونده باشم.بستگی به این داره که منو پرت کنه به چه زمانی و چه خاطره ای این مدت به توصیه "سرباز"  کلی چیزمیز دور ریختم کلیاشونم جعبه کردم گذاشتم کنار اما چیزی که منو به این خرتو پرتا گره میزنه اختلال احتکار نیست! یه عالمه خاطره ارزشمنده که نمیتونن تکرار بشن!

شاید یکی از ارزشمند ترین دارایی هایه من خاطراتم باشن!

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 01:25 توسط بیتا

به قدری این سکوت سنگینه که دارم کَر میشم!!!
نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 01:14 توسط بیتا

از آدم ها گرفته تا روابط.

از جمع هایه خودمونی گرفته تا گردهمایی هایه بزرگ.

از روابط مجازی گرفته تا واقعی.

از خیلی چیزها گرفته تا خیلی چیزهایه دیگر،همه چیز یه تاریخ انقضا داره!

حتی عقایدی که فکر میکنی کامل و پخته شده یه روزی تاریخش میگذره و یا باید عوضشون کنی یا بریزیشون دور!

خیلی زرنگ باشی و حواستو جمع کنی فوقش بتونی با یه چیزایی مثل "رعایت حدود" و "رفتار سنجیده" مُهر تمدید بزنی رو این تاریخا.

وگرنه اول آخرش نمیشه ازش فرار کرد و وقتی هر کدوم از این تاریخ انقضاها بگذره و بهش توجه نکنی مطمئن باش بیشتر از اینکه اتفاقای مفید و خوشایند برات بیافته ضرر میکنی و ضربه میبینی.

نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 12:55 توسط بیتا

حتی اگه بهترین همسر دنیا رو داشته باشی.

حتی اگه بهترین مادر دنیا برای تو باشه.

حتی اگه دلسوز ترین و مهربون ترین خواهر دنیا رو در کنارت داشته باشی.

حتی اگه کلی آشنا و فامیل و دوست خوب داشته باشی.

بازم یه لحظه هایی تو زندگی هست که "عمیقا" احساس "تنهایی" میکنی.

و اصلا به این مربوط نمیشه که روزای خوشی رو میگذرونی یا نه.یا مثلا تنهاییت دلیل خاصی داشته باشه حتما!

فقط احساس تنهایی میکنی.همین!

دردی که همه ی ما تجربش کردیم و همیشه به دنبال درمان اون هستیم و شاید به تعداد روزای زندگیمون مُسکن پیدا کردیم براش اما درمان نه!شاید بتونیم تعداد دفعاتی که این احساس به سراغمون بیاد رو کم کنیم.شاید کسانی یا چیزهایی وارد زندگیمون بشن که فوق العاده تاثییر گذار باشن اما این حس انگار جز جدایی ناپذیر زندگی تک تک ماست.

پس شاید بهتر باشه مثل یه غده خوش خیم باهاش مدارا کنیم و خو بگیریم تا شاید اون هم کمتر اذییتمون کنه.

بیایید با تنهایی دوست باشیم:)

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 21:55 توسط بیتا

فرقی نمیکنه از چه نوع باشه یا کجا!

وقتی بستنیم تموم میشه یه غم بزرگی میشینه تو دلم:)

نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 16:37 توسط بیتا

میو میو عوض میشه
نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 14:40 توسط بیتا

و ان هنگام که خدا خورشید را خلق کرد

تو در پس کدام پرتو لانه کردی 

که این سان مهربان میتابی به زندگیم‌  



نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 14:38 توسط بیتا

*یه وقتایی هم نمیشه.

نه این که نخوایا!!

نمیشه واقعا!


**بعضی وقتا یه چیزایی رو خودت انتخاب میکنی اما دلیل بر این نمیشه که چون خودت انتخابش کردی برات راحت و آسون باشه.

نوشته شده در سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 17:47 توسط بیتا

بعضی چیزا گفتنی نیست،درک کردنیه.


+تو کز مهنت دیگران بی غمی....

کمک به این کوچولو

نوشته شده در سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 10:22 توسط بیتا

همه ی این روزها را به خاطر خواهم سپرد.نه فقط برای آنکه جزئی از زندگیم هستند برای آنکه روزی بنشینی رو پاهایم و از گذشته ها بپرسی و من برایت داستان تو و تولدت را بگویم.که بدانی تو امیدی شدی برای زندگی دوباره که حواست باشد چقدر مهم هستی که بدانی چقدر سخت و سنگین است مهم بودن!!

همه ی آن چِله گرفتن هایه مادرت،دعا خواندن ها،نذرو نیاز ها....

همه آن روزهایی که مادرت خانه نشین و محکوم شد به یک گوشه بی حرکت درازکش بودن به عشق آنکه تو را در وجود خود پروش دهد به عشق آنکه رشد کنی بیایی به این دنیا بشوی همه ی زندگیش،پسر در دانه اش.

همه ی آن روزهایی که مادر من ،مادربزرگ تو مسئولیتی چندین برابر مادری برعهده گرفت و شد پرستاری دلسوز،صبور،نگران،پر از اضطراب و تشویش برای اولین نوه اش برای تنها امید تازه اش به زندگی بعد دایی محمودت.

همه ی آن لحظه هایی که تو عجله کردی برای آمدن و جان یک جماعت به لبشان رسید تا سالم به دنیا بیایی و چقدر برایت ختم امَّ یُجیب گرفتند‌.

همه ی آن روزهایی که تو و مادرت توی بیمارستان بستری بودید و درد پایش که از همان چهار پنج ماه درازکش بودن دچارش شده بود امانش را بریده بود.

همه ی آن گریه هایت،خنده هایت ،بزرگ شدنت همه ی آن روزهایی که برایت تعریف خواهم کرد.

همه ی این روزها را به خاطر خواهم‌سپرد.

http://s5.picofile.com/file/8121382976/PicsArt_1398525941887.jpg


نوشته شده در شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 19:52 توسط بیتا

روزی که تمام خواهم شد

میایی اینجا 

و دلت برای همین خط خطی هایم تنگ میشود

آن زمانی که پشیمان میشوی از منع من

دیگر نه من هستم 

نه این کلمات.


*میرسد روزی که بی من سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

مرسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

نوشته شده در شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 19:35 توسط بیتا

چیزی که به راحتی میتونه باعث تشنجه روابط بشه پیامک هایه بلند بدون لحنِ.

پیامک هایی که نه منظورتو میرسونه نه احساست رو!


نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 20:19 توسط بیتا

عزیزم انقدر این زمانه و آدم هایش بد شده اند که نیت خیر و احساس پاکت را هیچ کس باور نمیکد.

بس که دروغ شندیده اند تو دروغگو خوانده میشوی.

بس که فریب خورده اند تو فریبکار خطاب میشوی.

بس که بدی دیده اند تو هم بد خوانده میشوی.

حتی اگر صادق باشی درستکار و خوب باشی! این زمانه درک اینها را از آدم هایش سلب کرده است.

اما تو خوب باش حتی اگر باورت نکنند.

تو بیاموز در عین درستی چگونه باید با آدم هایی که تو را باور نمیکنند زندگی کنی.

نگذار باور و اعتقاد ضعیف آنها به خوبی ها تو را بد کند.


پ.ن:اینکه آدم هایه اطرافت چه احساسی به تو داشته باشن و چقدر دوستت داشته باشن،سی درصد به نوع شخصیت اون آدم ها از نظر روانشناسی بستگی داره و هفتاد درصد به این مربوط میشه که تو چقدر آدم دوست داشتنیه هستی چقدر بهشون محبت داری چقدر پاشون وایمیستی چقدر براشون ارزش و احترام قائلی تا چه اندازه برات مهم هستن و حاضری چه کارایی براشون انجام بدی.

پس اگر فکر میکنید کسی به اندازه کافی دوستتون نداره سی درصدش به عهده اونه هفتاد درصد بقیه رو خودتون کردید و خودتونم باید درستش کنید.

شک نداشته باشید اگر شما به اندازه کافی شخصی رو دوست داشته باشید و براش زمان،انرژی و محبت هزینه کنید اون هم شمارو به قدر کافی دوست خواهد داشت.

فقط باید اول از خودتون شروع کنید.



نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 10:06 توسط بیتا


Design By : Pichak