X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

روزهای خوبی نیست!

سخت میگذرد 

بد میگذرد

و دیر!

هر ثانیه اش کش می آید

و تو تمام‌ روز در انتظار این تمام شدن هستی

فردا میرسد 

و این انتظار مضحکِ بی دلیلِ بی معنا تمام نمیشود!

انگار بختکی شده روی روزگارت 

یک حسِ سکون و کرختیِ اسف ناکی مدام درونت ریشه میدواند

و نمیدانی با کدام تیشه میشود به ریشه اش زد  

قبل از آنکه همه ی وجودت را بخشکاند...  

نوشته شده در دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1393ساعت 18:45 توسط بیتا

ساناز:

من باهات پام،اما مشکل اینه که اخلاق زن تو آشپزخونه رو ندارم.اون چیزی که تو میخوای شتر گاو پلنگه.   شما زن امروزی میخوای با روحیات زن دیروزی.


*مرز تعادل کجاست که همه گمش کردیم؟! چرا از همدیگه راضی نیستیم؟!روی چیزهایی پا فشاری داریم که خودمون باورشون نداریم! ما آدما خیلی پیچیده هستیم،خعلی!

نوشته شده در یکشنبه 18 آبان‌ماه سال 1393ساعت 19:06 توسط بیتا

خوش به حالت حتی خم به ابرو نیاوردی ... 

نمی دانند بعضی دردها کمر خم می کنند،

نه ابرو ... !  

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان‌ماه سال 1393ساعت 11:30 توسط بیتا

همیشه هستند

اما نه میتوان عادت کرد نه خو گرفت.

بعضی چیزها هرچقدر هم کهنه شوند رنگ نمیبازند

بعضی زخم ها تا ابد دنیا درد دارد

امروز 

پیش تو 

بغضم را مثل همیشه خفه کردم

اما باران که بارید

دیگر نمیشد تظاهر کرد

دیگر نمیشد من باشم و تو باشی و باران باشد و نبارم! 

بگویم:"حال من عجیـــــــــــــــب خووووووب است."

امروز

قدر همه ی این یک سال سبک شدم...

 

نوشته شده در دوشنبه 12 آبان‌ماه سال 1393ساعت 17:46 توسط بیتا

http://s5.picofile.com/file/8149374518/PicsArt_1415002697297.jpg

نوشته شده در دوشنبه 12 آبان‌ماه سال 1393ساعت 12:17 توسط بیتا

کم اند آدم های که بفهمند مرا

حرفم را

مقصودم

فکرم 

احساسم را

...

به راستی چرا میان انبوهی از شخصیت های متفاوت،

باز هم این همه تنهایم؟!


کم اند آدم هایی که بفهمند مرا...

خیلی کم!

نوشته شده در شنبه 10 آبان‌ماه سال 1393ساعت 20:56 توسط بیتا

همراه با پاییز

فصل جدیدی در من آغاز شد

فصلی که رنگ و بوی پاییز را هم به ارث برده است

بارانی

خزان 

سرد و غمناک

اما ...

زیبا

رنگارنگ

لذت بخش و پر از احساس!

پاییز شد.

در من هم.


 همه جا مرطوب است.

این سطر ها  بوی نم میدهد

پاییز،

این فصل تازه از زندگی ام،

حتی این شهر!

همه‌ چیز خیس است 

حتی چشم های من...  

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1393ساعت 11:48 توسط بیتا

نوشته شده در سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393ساعت 19:49 توسط بیتا

میدونی بدیِ دیدنِ خوابِ اینکه تو زنده شدی و پیشمی چیه؟

اینکه وقتی بیدار میشم نیستی و انگار که دوباره مردی...

باز همون غم

همون درد

همون گریه...

نوشته شده در سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393ساعت 19:40 توسط بیتا

به گمانم دیشب

روح هایمان با هم ملاقات داشتند

یکدیگر را در اغوش کشیدند

بوییدند

بوسیدند

نوازش کردند... 

جسم هایمان چقدر از هم دورند اما!  

نوشته شده در شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393ساعت 18:47 توسط بیتا

این روزها بوی کاج میدهم

بوی چوب

این روزها نه میگذارم کسی از نزدیکیم رد شود

نه مسیرهای پر رفت و آمد را انتخاب میکنم

سرم را بالا میگیرم

میبینم

اما نگاه نمیکنم

در میان زرق برق ویترین مغازه ها

میان همهمه ی عابر ها

راه میروم

راه میروم

راه میرم

و همه چیز در پس غباری سنگین کدر میشود

جز موسیقی در حال پخش...

و با خودم فکر میکنم

این منم!

حساس ترین آدم دنیایم

که تبدیل شدم به بیتفاوت ترین و بیخیال ترین آن!

چرا در حوالی من "هیچ چیز" دیگر "مهم" نمیشود؟

تلخ است

و مرا هم تلخ میکند

نگرام که از این تلخی

لذت میبرم!

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393ساعت 21:33 توسط بیتا

یک شاعر

فقط

توانست چند ده روز

از تکرار علنی ضمیر دوم شخص مفرد

خودداری کند

فقط

توانست

چند ده روز

به سختی نفس بکشد!

یک شاعر

توانست

برای همیشه خودش را فراموش کند

اما

نتوانست تو را...

آاااااخ...تو...

این سطر ها را با لحجه هق هق بخوان!!!


نوشته شده در پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393ساعت 21:10 توسط بیتا


Design By : Pichak