X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

یک گروه تلگرامی فامیلی  داریم که من چند وقت یکبار طاقتم طاق میشه و به بهانه های مختلف لفت میدم و چند وقت بعد که دوباره پیام میدن که بیا قبول میکنم و باز همان آشو همان کاسه.

چرا؟

بگذارید براتون بگم،اون گروه و یعنی در واقع افراد فامیل کلکسیونی از افکار و عقاید و سلایق متضاد هستند( لطفا دقت کنید به کلمه ی "متضاد" که فرق زیادی با کلمه ی "متفاوت" داره!)یعنی ما به نوعی در فامیل نزدیک خودمون تفاوت فرهنگی داریم در سبک زندگی خب این خوب نیست و باعث میشه فاصله ایجاد بشه اما داستان اونجایی بد میشه که، 

یک هیچکدوم نمیتونن به این تضادها احترام بزارن!

دو میزان علاقشون برمیگرده به اینکه کی بیشتر منو قبول داره!

من فرق خیلی خیلی زیادتری دارم و خب متقابلا این فاصله در مورد من خیلی زیاد تره و حتما این من هستم که بدم،اشتباهم،غلطم اینو جدی میگم اما من دوسشون دارم.از ته دلم نه به خاطر عقایدشون،طرزفکرشون یا هر چیز دیگه من دوسشون دارم چون ما به هم گره خوردیم چون روزای خوب و بد کنار هم بودیم و حرمت و لیاقت اون روزا خیلی بیشتر از دوست داشتنه پس کمترین کاری که ازم برمیاد دوست داشتنشونه!

من از گروه لفت میدم چون وقتی پیاماشون نمیخونم وقتی از این بیخبرم که چه فکری در مورد فلان واقعه دارن و کی جواب کیو چجوری داده دوست داشتشون برام آسون  تر میشه .بیشتر دلم براشون تنگ میشه،بیشتر تداعی خاطرات میکنم.

شاید درست نباشه این حرف اما به عقیده ی من محبت و دوست داشتن توی خانواده ی مادری من در گرو خیلی چیزا هستش ،چیزایی مث تفاهم سیاسی،مذهبی یا براورده کردن تواقعات طرفین برای همین روابط و علاقه ها خیلی اسیب پذیره .خیلی! هیچکی هیچکیو به خاطر چیزی که اون شخص هست دوست نداره بلکه بسته به اینکه چه میزان توقعات روانیش از اون شخص براورده بشه دوسش داره.

محبت و عشق ورزیدن تو ذاتشون نیست،زور میزنن که همو دوست داشته باشن و به هم نزدیک باشن و اخرشم نمیتونن!چون دلی نیست.

این اواخر هر چندسال یکبار وقتی یه عزیزی از بینمون میره تلنگری زده میشه به همه که دنیا دو روزه و قدر همو بدونیم و به هم عشق بورزیم و بعد دوباره بعد چند سال همه سرد میشن....خدا نیاره اون روزی رو که دوباره تلنگری برسه برامون.خدا نیاره...

به عزیزی میگفتم من مامانمو دوست دارم چون مامانمه حالا میخواد بدترین کارای دنیا رو بکنه تا وقتی رفتارش با من مادرانه س من عاشقشم میگفت درکت نمیکنم.حالا هم شاید کلا بگید اشتباه میگم ولی میخوام بگم ....اصن یادم رفت میخوام چی بگم.ولش کن.

خلاصه که اینجوری...

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 23:12 توسط بیتا

تظاهر به قوی بود از قوی بودن خیلی سخت تره!

برای همین من تصمیم گرفتم بینشون دومی رو انتخاب کنم.

زندگی و شرایط رسید به یه حد از درموندگی که من دیگه نتونستم ادای ادمای قوی رو دربیارم مجبور شدم واقعا محکم باشم و این پروسه مراحل مختلفی داشت.اول خوب شکستم ...باور کردم و پذیرفتم که دیگه اوج بیچارگی من در سنی که کمتر از دو دهه از عمرم گذشته رسیده و بعد از یک دوره افسردگی که خیلی تو جامعه ما جدی گرفته نمیشه و درمان نمیشه وارد مرحله ی بیتفاوتی شدم.هر چیز ریز و درشتی اهمیت خودشو از دست داده بود از جمله خودم و همه ی متعلقاتم .هیچ اتفاقی نه خوشحالم میکرد نه ناراحت.بعد سعی کردم  کم کم نرمال بشم از سکون خارج بشم احساساتم برگشت اما تحت کنترل خودم.من به مرور تبدیل به یه ادم قوی شدم که دیگه لازم نبود نقش ادمای قوی رو بازی کنه .

حالا دیگه تو موقعیت ها استرس نمیگیرم بیش از حد هیجانی، غمگین یا شاد نمیشم هول نمیکنم و دست و پامو گم نمیکنم حالا من تو حضم مسائل و اتفاقات سریع تر عکس العمل نشون میدم.راحت تر راه حل پیدا میکنم .حالا من از یک ادم احساسی تبدیل شدم به یک ادم منطقی .و شاید خیلی چیزای مفید و خوب دیگه به دست اوردم.در کنار همه ی اینا هنوز اسیب پذیرم چون هیچکدوم اینا اصولی و علمی پیش نرفته و افسردگی در من نهادینه و نهفته س و گاهی سرباز میکنه.

حالا بعد از چند سال اطرافیانم بهم میگن "مگه تو قلبم داری؟" "سنگدلی"،"بی احساسی"،"خودخواهی" "سردی،احساساتتو بروز نمیدی"

ولی هیچکی یادش نمیاد اون دختر بچه ای رو که سواد نداشت و نامه عاشقانه خط خطی میکرد،هیچگی یادش نمیاد که قلبش کف دستش بود واسه یه تاپ مراسم ختم میگرفت عکسشو نقاشی میکرد واسه یه چادر عربی ذوق مرگ میشد.از تصور زمین خوردن مامانش ،تو دستشویی  یواشکی گریه میکرد.

کسی نمیگه چی شد که اینجوری شد؟چی شد اون آدم تبدیل شد به این بی احساسه خودخواه مغروری که میگید؟

اصل بقا اینو میگه:

اون آدم مجبور شد خودشو سازگار با محیط کنه تا نمیره.


نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 01:08 توسط بیتا

روز مرد،روز پدر،روز تکیه گاه

اسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که توی زندگی من،تو بودی که این نقشو داشتی و چقدر خوب بلد بودی از پس این مسئولیت بربیای.ما بهت تکیه کردیم...

سرنوشت،تقدیر،دنیا،مرگ،خدا

اسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که تو رو از ما گرفت...

روزی که رفتی تنها روزه مرگ تویی که برادرم بودی نبود من اون روز خیلی چیزا و خیلی کسا رو از دست دادم که تمامشون در قالب تو جاگرفته بودن.

ضربه کاری بود و من شکستم! بدون اینکه ذره ای فکر حفظ ظاهر باشم.

#مردترینم روزت مبارک 

پ.ن:

به مردی که یک پایش را از دست داده است، گفتنِ اینکه کسانی هستند که هر دو پایشان را از دست داده اند، تسلی دادن نیست بلکه دست انداختنش است. در درجه‌ی معینی از درماندگی و بیچارگی، دیگر هر مقایسه‌ی کمّی معنایش را از دست می‌دهد.

#آرتور_کوستلر

نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 02:19 توسط بیتا

دردی که نشود آن را نوشت

مرا تا به اوج درماندگی میکشاند

نوشته شده در پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 20:44 توسط بیتا

حسامو درک نمیکنم

نمیدونم چم شده!

نوشته شده در جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 13:58 توسط بیتا


Design By : Pichak