X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

آدمایی که هرجور حال کنن قضاوت میکنن...

آدمایی که با یه خنده فکر میکنن حالت خوبه...

آدمایی که دوست دارن،ولی دوست ندارنت...

آدمایی که دوست داری بفهمنت،ولی فقط میفهمونن بهت...

آدمایی که واسه تو نیستن...

آدمایی که حالتو میگیرن و فرداش حالتو میپرسن...

آدمایی که هستن ولی نیستن...

آدمایی که خودشون یکی از این آدما بودن،هستن،یا خواهند بود...

من از آدما دلخورم

ولی حق ندارم باشم...

چون منم یه آدمم...

نوشته شده در سه‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:00 توسط بیتا

در دنیا هر چیزی فقط برای بار اول درد غیر قابل تحمل دارد.

و زمانی که این درد را تحمل کردید.

دیگه مهم نیست چند بار اون درد به سراغتون بیاد.

چیزی که شکسته شده 

دوباره شکسته نمیشه....


*آدمای درد کشیده هم میتونن خیلی خطرناک باشن چون میدونن میشه درد کشید و چیزی رو از دست داد و نمرد!

هم میتونن خیلی مهربون و دلرحم باشن چون نمیزارن،چیزی رو تجربه کنید که اونا تجربه کردن!

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 22:02 توسط بیتا

امروز که داشتم خونه رو تمیز میکردم یه عنکبوت دیدم یه مکث کردمو ولش کردم.

تمام چند قسمت سریالو با یه شاپرک بزرگ دوتایی نگاه کردیم و مدام داشت از سرو کولم بالا میرفت.

الانم که دارم اینا رو مینویسم چند متر اونور ترم یه سوسک داره راه میره!

نمیدونم دلرحم شدم که نمیکشمشون یا بیتفاوت نسبت به وجودشون ....

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 23:55 توسط بیتا

حس بی تفاوتیم دوباره برگشته.نه به شدت قبل اما نگرانم که دوباره ریشه بگیره...

با خودم فکر میکنم چرا آدما اجازه میدن کسی وارد زندگی و قلبشون بشه بعد خودم جواب میدم چون تنهایی سخته و میتونن کنار هم شاد تر باشن و لحظه هایی هر چند کوتاه اما خوب بسازن بعد میگم همین؟چقدر دلایل پوچی ،چقدر مسخره!فقط همین؟خب که چی اصن!بعد میپرسم که کدوم کفه ترازو سنگین تره وقتی یه نفر وارد زندگی آدم میشه. خوبیه بودنش یا بدیه بودنش و میپرسم که که خوبی بودنش به بدی نبودنش میارزه ؟ارزششو داره اصن؟

بعد میخوام غصه ی مرگ برادرمو بخورم و اینکه ای کاش بود.کاش کنارم بود تو این روزا.بعد خودم جواب میدم مگه این روزا اینایی که برات موندن چه کردن باهات جز اینکه تردت کردن تحقیرت کردن و بهت آسیب زدن....و بعد میگم شاید اگه اون بود مث بقیه نبود،اون هیچ وقت مث بقیه نبود....و بعد میگم کی میدونه...آدما تغییر میکنن....

به دور و برم نگاه میکنم.

به خودم که چقدر خالیم.هیچ اشتیاقی،هیچ احساسی،هیچ انگیزه ای،هیچ واکنشی،حتی هیچ رویایی...

من پر از "هیچ"های سنگین هستم.از بار این همه خالی بودن زانوهام خم میشه صدای شکسته شدن تک تک استخوانامو میشنوم صدای شکسته شدن دلمو واضح تر...

یک روزی همینجا نوشتم(پست جنگجوی اژدها/شهریور نود و سه)

("خودم را برای ضربه خوردن،زمین خوردن،نادیده گرفته شدن،پس زده شدن،ترد شدن،تنها شدن،نابود شدن،مردن! آماده میکنم....

من به مانند جنگجویی میمانم که خودش را برای نبردی آماده میکند که میداند حریف قدر تر از آن است که شانسی برای برد داشته باشد!

خالی کردن میدان اما از دست دادن عزت،شرف و مردانگیست!")

حالا هم چیزی عوض نشده 

من همان من

میدان همان میدان

حریف همان حریف

این نبرد تمام نمیشود

مرا تمام میکند

...

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 11:45 توسط بیتا

عاشقانه ها در من مرده بود

و روی همه چیز را گرد مرگ پوشانده بود

و حالا بوی رستاخیز می آید

نمیدانم "تو" آمدی

یا پاییز...


بیتا

نوشته شده در شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 22:21 توسط بیتا

کسی شده ام 

که خودش را پشت دود سیگار پنهان میکند

کسی که مدام به خودش میگوید

باید ترک کند

سیگار را

خانه را

زندگی را

و باز پکی دیگر میزند...

هیچ قطاری از این اتاق نمیگذرد

من اینجا نشسته ام

و با همین سیگار

قطار می آفرینم

سفر میکنم به دور دست ترین نقطه ی دنیا،به تو...

نمیشنوی؟

سرم دارد سوت میکشد...

نوشته شده در شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 11:29 توسط بیتا

وقتی خونه تنهایی...

وقتی این ساعت زیر نور لامپ هود چای نبات بیسکویت میخوری!

وقتی از یخچال صدای دریا میاد!

وقتی برمیگردی میبینی جایی که فیلمو استپ زدی عوض شده !

:/

نوشته شده در شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:43 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 21:28 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 23:17 توسط بیتا

نمیدانم کدام درد بزرگ تر است

دردی که آن را بی پرده تحمل میکنی

یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت میریزی و تاب می آوری....

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 21:57 توسط بیتا

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند ، با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش خود را در دل قالیچه جا کنم

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا 

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است پاییز عاشق است پاییز عاشق است

و راهی نمانده است 

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند ، بنشیند دعا کند

تقویم خواست بگیرد از تو بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا 

او قول داده است به قولش وفا کند

خش خش…صدای پای خزان است

یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند

پاییز عاشق است پاییز عاشق است پاییز عاشق است


لینک دانلود:

http://s3.picofile.com/file/8212299726/paeiz_hojjat_ashrafzade.mp3.html

نوشته شده در سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 21:04 توسط بیتا

گفته بودم که اگر لب بدهی توبه کنم 

که دگر باز از این گونه خطاها نکنم

بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

نوشته شده در سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:02 توسط بیتا

اتاق همان اتاق است

تخت همان تخت

پنجره همان پنجره

من همان من

همان های چند ماه قبل

اما احساس من متفاوت است

چیزی باید عوض شده باشد 

که سوز هوا و زمزمه ی پاییز نگرانم نمیکند

چیزی باید عوض شده باشد...

تغییرات....تغیرات آدم را پیر میکند

اما تو...

بیخیال اتاق و تخت و پنجره و پاییز 

تو فقط تغییر نکن!

"تغییر" من تغییر نکن!


بیتا


نوشته شده در جمعه 20 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 03:55 توسط بیتا

*من دلم یه بیمکس میخواد که بدون اینکه بگم مراقبم باشه حال جسمی و روحیمو خوب کنه همیشم پیشم باشه و تا وقتی که نگفتم از مراقبتش رضایت دارم ازم دست نکشه.

**دلم میخواد کسی رو داشته باشم که معجزه بلد باشد،پاییز داره نزدیک میشه و من به معجزه احتیاج دارم.

لطفا...

پ.ن:یه نفر واسه این پست پیغام گذاشته که من هیچی حالیم نمیشه و همه چیو به هوس میبینم که همه فهمیدن من چمه!!!

جالبه که خودم نفهمیدم هنوز چمه و همه فهمیدن!اما در پاسخ به دوست عزیزی که جسارت آدرس گذاشتن از خودش نداره باید گفت ارتباط بین بیمکس،معجزه و هوس انقدر احمقانست که حتی نمیشه باهاشون یه جمله ساخت!برو مطالعه ات رو زیاد کن جانم :)


نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 20:29 توسط بیتا

شب ها 

آرامش بخش ترینه لحظه ها میشود

 وقتی "تو" هستی

کیلومترها دورتر هم که باشی

من در آغوش تو به خواب میروم


بیتا

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 10:53 توسط بیتا

آن درختم کز تبرها زخم هایی خورده ام

اعتباری نیست آن را کز تو میگردد جدا

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 11:31 توسط بیتا

در این ساعت 

در همین لحظه

چیزی در من مرد

چرا آدم ها به هشدارهایی که میدهی بی توجه اند

چرا تو را جدی نمیگیرند 

چرا نمی فهمند که دیگر آدم ساختن چیزی

یا زدن به کوچه ی علی چپ نیستی

چیزی آزارت بدهد

در خودت میکشی اش

در این ساعت

در همین لحظه

چیزی در من مرد

چیزی که اگر مسیح هم باشی

نمیتوانی زنده اش  کنی!

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 05:29 توسط بیتا

نوشته شده در سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 20:53 توسط بیتا

یه حس فوق العاده با علی عظیمی در

اینجا

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:24 توسط بیتا

اگه چیزی رو بدجوری میخوای رهاش کن 

اگه برگشت پیشت تا ابد مال تو خواهد بود

اگه برنگشت از همون اول هیچ وقت متعلق به تو نبوده

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 19:20 توسط بیتا

یه وقتایی نه حرفی برا گفتن

داری نه چیزی برای نوشتن

ولی یه دنیا بغض داری 

که نه حرف میشه و به زبون میاد

نه اشک میشه و جاری میشه

یه بغض که تا آخر تو گلوت میمونه 

میخواد خفت کنه

اما حتی این کارم نمیکنه

کارتو تموم نمیکنه و خلاص!

میمونه و زجر کشت میکنه

چشمات میسوزه از حجوم ناگهانی اشک

اما فقط توی چشمات حلقه میزنه

آدما که بهت میرسن میگن 

چشات برق میزنه

چشات خیس

و نمیدونن که این تقاص یه بغض لعنتیه!




نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 18:02 توسط بیتا

من میتوانم 

روزها را

بدون صحبت کردن با تو

و ماه ها را

بدون دیدنت طی کنم....اما

ثانیه ای نمیگذرد 

که درباره ات فکر نکنم

خیالت مثل چرت صبحگاهیست...

مدام با خودم میگویم 

"فقط پنج دقیقه دیگر"

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:28 توسط بیتا

مهم تفاهم  و اینکه دوست داشته باشی طرفو

کم کم عاشق زندگیت بشی خوبه،

نه همسرت

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 12:59 توسط بیتا

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 12:32 توسط بیتا

تا  امروز هیچ وقت آماربازدید پستامو چک نکرده بودم اصن نمیدونستم همچین چیزی وجود داره امروز وقتی فهمیدم کنجکاو شدم که بیشترین بازدید یه پست چقدر بوده!

خیلی تعجب کردم،خیلی!میدونم شما هم تعجب کردید :)

آمار بازدید کل تا این لحظه:80557

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 00:18 توسط بیتا


Design By : Pichak