X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

امروز صبح بیدار شدم که درس بخونم. اخه ساعت یازده دوتا امتحان داشتم. هیچی خلاصه حسابی خوندمو راه افتادم برم دانشگاه.

 دیر رسیدم، در حدی که داشتن برگه ها رو بخش میکردن.توی کارت امتحانم نوشته بود.محل امتحان: طبقه چهارم، کریدور شرقی. منم مطمئن رفتم طبقه چهارم، دیدم کل سالن همه پسرن خدایا اینا چرا اینجوری منو نگاه میکنن؟؟!!خلاصه رفتم از مراقبه امتحان پرسیدم که مگه کریدور شرقی همینجا نیست؟!اونم گفت نمیدونم.تو دلم گفتم: جالبه تو نمیدونی باید از کی بپرسم! همنطوری که داشتم فکر میکردم چیکار کنم.یکی از این پسرا که میخواست امتحان بده گفت:اینجا کریدور شرقی هست، اما فقط امتحانه اقایونه.من با اعتماد به نفس کامل کارته امتحانمو دراروردمو گفتم: این تو نوشته به من چه. پسره گفت :میتونم ببینم؟من کارتمو دادم بهش بعد بهم گفت:خیلی خوندی نه؟برو خوش باش.من که نفهمیدم چی شد گفتم: یعنی چی؟گفت یعنی امتحان فرداتو اومدی امروز بدی امروز سی ام هستش نه اول.

من:

پسره:

مراقبه:

من بعد از این که فهمیدم پسره درست میگه:

بعد بهش گفتم خیلی خوشحالم کردی.ممنونم.

اونم گفت قابلی نداشت.

خلاصه اینکه الکی پشدم این همه راه رفتم تا دانشگاه بیخودی.ولی فردا که این دوتا امتحانو بدم دیگه میره تا پونزدهم که تحویل ژوژمان دارم بعدش روز از نو روزی از نو ترم جدید شروع میشه و....

نوشته شده در شنبه 30 دی‌ماه سال 1391ساعت 14:10 توسط بیتا

اینا جزء خوشبخترین زوج هایی هستن که تا حالا دیدم

شازده و خاتون دارم بهتون عادت میکنم،خیلی دوستون دارم

رفتاراشون خیلی برام جالبه.نمیدونم میفهمن یا نه غریزی عمل میکنن؟؟!!دعوا میکنن اما خیلی زود با هم اشتی میشن توی دنیای کوچیکشون فقط و فقط همدیگرو دارن.به عشقه بینشون حسودیم میشه دنیای ما ادما باهاشون چقدر فاصله داره.......

پ.ن:در حوالی ما مگس هم پر نمیزند تا تنهاییمان را با مگس پرانی پر کنیم.....
پیچاره دلی که تنگ مگس شود...

اصلاح نوشت در تاریخ 91/12/28:اگر مرغ عشقا اینقدر دم از عاشقی میزنن و همش دارن عشق بازی میکنن واسه اینکه کسی دیگه ای دوروبرشون نیست که هوایی بشن و خیانت کنن به عشقشون برای این که تمام دنیاشون همون قفسه برای اینکه...

مدتی بود که به این نتیجه رسیده بودم امروز با خوندن یه متن مطمئن شدم.خواستم با شما هم در میون بزارم.دیگه به عشق بینشون حسودیم نمیشه به دنیای کوچیکشون حسادت میکنم.

نوشته شده در جمعه 29 دی‌ماه سال 1391ساعت 19:53 توسط بیتا

"یا تو زیبا تر شدی یا چشمام بارونیه"

http://s3.picofile.com/file/7619454408/1358105986991.jpg

پ.ن:موقع برگشت از دانشگاه با این که فردا دوتا امتحان دارم اما هیچ عجله ای برای خونه رفتن ندارم.اروم اروم توی پیاده رو قدم میزنم.قدم که نه، بهتره بگم با حال داغون خودمو میکشم رو سنگ فرش پیاده رو، یه کیف رو دوشم ،با یه تخته شاستی که هی دستام به هم پاسش میدن.دوست ندارم برم خونه .خونه ای که هیچ کس توش انتظارمو نمیکشه.خونه ای که هیچ کسی به استقبالم نیاد.خونه ای باید کلید بندازی و بری تو ،کسی نباشه تا درو برات باز کنه.مسیری که میتونم سوار تاکسی بشم رو گز میکنمعمولا تند راه میرم اما دوست ندارم این مسیر تموم بشه برای همین قدمام خیلی اهسته هست.سوز صورتمو اذیت میکنه با خودم میگم وقتی از خونه اومدم بیرون چه افتاب خوبی بود.چرا لباس نپوشیدی دختر. با نفسام دستامو گرم میکنم.لعنت به تو. لعنت به دیونگیات. ببین هوا چقدر سرده........

خدایا وقتای که تنها میشم میفهمم تنهایی چقدر بده خواهش میکنم دیگه عزیزامو ازم نگیر حالا دیگه  قدرشونو خیلی خوب میدونم

نوشته شده در یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391ساعت 23:16 توسط بیتا

نوشته شده در سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391ساعت 16:58 توسط بیتا

شاید کمی طولانی بشه چون خیلی چیزا توی ذهنمه شایدم حرفام توی این همه شلوغی جملات مرتب نشه که بخوام بنویسمشون. اما اگه طولانی شد درد دیگه ببخشید خوشحال میشم تا اخرش رو بخونید.در ضمن قصد توهین و جسارت به هیچ یک از دوستان رو ندارم ازم دلگیر نشید.

توی وب روزهای زندگی خوندم« که خوبی حتی اگه نصفه نیمه هم باشه خوبه. خوندم خوبی کنیم و نگیم خوبیه ناقص به درد نمیخوره.»وقتی نوشتش رو خوندم قانع شدم حتی الان هم به درستی حرفش ایمان دارم اما تلنگری شد برای مرور خاطراتی که هر چه با خودم کلنجار میرم نمیتونم به نصفه نیمه ایرانی بودنم افتخار کنم.شأن ایران و ایرانی فراتر از این حرف هاست.

ذکر مصیبت 



همه ی افتخار ما ایرانی ها تمدن و فرهنگ غنیمونه ما به گذشته، به اقتدارمون افتخار میکنیم.اما حتی سعی نمیکنیم کمی از اون فرهنگ، از اون تمدن، از اون اقتدارو داشته باشیم.

شرمم میگره وقتی توی تخته جمشید توریستی که اصلا نمیدونم از کدوم کشور بود اطلاعات بیشتر و دقیق تری نسبت به مردمی از همین خاک و سرزمین درباره ی  تمدن و گذشته ما داشت.دردم میگره وقتی همون توریست ها برای گذشته ی ما،برای سرمایه های ملی و تاریخی ما بیشتر ارزش و احترام قائل میشن، تا پدری از ایران که بچه اش رو بغل می کنه میزارش طرف دیگه منطقه حفاظت شده تا پسرش درحالی که بستنی قیفیش دستشه، بره روی مجسمه ای که شناسنامه ی ایرانی بودن همه ی ماست عکس بندازه .و بعدها با نشون دادن به اشنایان افتخار کنه که ماموران تخته جمشیدو دور زده و تونسته این عکسو بندازه. که شک ندارم اون پسر بچه وقتی بزرگ بشه یا نمونه دیگری از پدرش میسازه یا با دیدن اون عکس از داشتن همچین پدری شرمنده میشه.....

وقتی از دور ستون های تخته جمشیدو میبینم که انگار اسمون رو شکافتن تک تک ذرات بدنم میخوان فریاد بزنن من ایرانی هستم فرزند کوروش و به ایرانی بودنم افتخار میکنم .اما همین که از نزدیک تماشا میکنم میبینم که اصغر و ممد در فلان سال به اینجا اومدن، و واقعا نمیدونم که ایا حظورشون در این مکان ارزشمندتر از تمامی داشته ی ما برای اثبات تمدن چندین هزار سالمونه!!! که البته این فقط نمونه ای بود ، سنگ های تخته جمشید پر است از این خاطراتی که نمیدونم باید چه اسمی روشون بزارم.دیگه وجودم نمیخواد بگه من ایرانیم، از همین تبار اصغر ها و ممد ها .دیگه نمیدونم باید به ایرانی بودنم افتخار کنم، یا نه!؟و تمام مسیر باقی موند رو با بغضی که توی گلومه ادامه میدم بغضی که در اخر با همراهی اسمون شکست و چقدر باران از بام ابی تخته جمشید زیبا بود.....


وقتی روی سی و سه پل قدم میزنم نه زیبایی و عظمته پل چشمم رو میگره، نه ارامش و وسعت زاینده رود.چشمم میخوره به قلبی که یک تیر از وسطش رد شده و زیرش نوشته شده A.M که باید بگم حتی یک اجر از بی نهایت اجر های سی و سه پل از این نوع الطاف در امان نبوده اند و هزارن مثال دیگر......

زبان پارسی ای که فردوسی برای زنده نگه داشتنش سی سال تمام زندگیش رو گذاشت تا امروز من و تو عجم(گنگ و لال)نباشیم که اگه ما امروز فارس حرف میزنیم نه عرب مدیون فردوسی هستیم،امروز خودمان شده ایم همان تجاوزگران عرب و مغول که فرهنگ خودمان را به تاراج برده ایم و چنان از در هم امیختنه فارسی و انگلیسی لذت میبیریم که انگار نشانه ان است که ما چه انسان های فرهیخته و ممتازی هستیم !!!!!و به نظرمان هر که از این قبیل کلمات بیشتر در محاوراتش استفاده کند انسان باسوادتری است!!!شاهنامه ای که گذشتگان ما در مکتب از بر میکردند ما امروز حتی داستان هایش را به نثر هم نمیدانیم چه برسد به انکه بیتی از ان را از بر باشیم یا حتی بخوانیم....

ما نسل شیرین ها و فرهاد های دو روزه هستیم.ما نسل لیلی ها مجنون های تیغ به دست .ما نسلی هستیم که حافظ را با فال عاشقانه اش میشناسند.نسلی که از خیام تنها می را به ارث برده اند.ما نسلی هستیم که اگر مثنوی در خانه هم داشته باشیم درون قفسه هایمان خاک میخورد.ما نسل رستم های چاقو کش،سیاوش های خیانتکار،ارش های بی کمان هستیم.ما نسلی هستیم که از سعدی تنها منت خدای عز و جل اش را میدانیم.

ما فرزندان بو علی سینا،نظامی،خیام،فردوسی،سعدی،حافظ،زکریای رازی،غیاث الدین........ما فرزندان کورش هستیم.

پس چرا تنها چیزی که از ان ها به ارث بردیم نامشان در تاریخ است!؟اگر متمدن هستیم !اگر فرهنگ غنی داریم!جز این است که باید این تمدن و فرهنگ را خرج محافظت از خودش،از سازندگانش کرد!!؟؟ پس چرا اینقدر تهی هستیم!!!؟؟؟؟

تهی اما سنگین......



  • صفحه نخست
  • نوشته شده در یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391ساعت 16:58 توسط بیتا

    یک روزی توی یکی از همین سال هایی که پشت سر گذاشتیم.صدای گریه ام توی گوش همه اطرافیانم پیچید و یه نوزاده کوچیک با قلبی کوچیک و پاک به دنیا اومد.گذشت و گذشت و تقویم زندگی ورق خورد و الان یک روزی مثل همون روزه با این فرق که دیگه  یه نوزاده کوچیک نیستم حتی قلبم هم کوچیک نیست و مطمئن همون قدر که دنیام بزرگ شده گناهامم زیاد شده .بزرگ شدم و کلی تلخی و شیرینی رو تجربه کرده اما هنوز خیلی مونده تا به اونجا که باید برسم.......


    http://s1.picofile.com/file/7608644301/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF.jpg

    نوشته شده در جمعه 15 دی‌ماه سال 1391ساعت 23:51 توسط بیتا

    تنها کسانی احساس خوشبخی میکنند که نمیدانند تا چه اندازه بدبخت هستند.

    وگرنه خوشبخت وجود نخواهد داشت.

    نوشته شده در یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391ساعت 20:33 توسط بیتا

    هوای کربلا زده به سرم

    هوای دیدن حرم

    مثل مجنون بی سرو سامونم

    مثل طوفان در به درم


    نوشته شده در یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391ساعت 17:45 توسط بیتا

    کارمون به جایی رسیده که به هرکی میگم:"دوست دارم برم پیش خدا "

    میگه :خدا نکنه،خدا اون روزو نیاره،زبونتو گاز بگیر....

    واقعا ما با خودمون چند چندیم!!!؟؟؟


    http://s2.picofile.com/file/7599265050/%D8%AE%D8%AF%D8%A7.jpg

    پ.ن:عطر گندم عزیزم ممنون که توی این یک سال هم صحبت لحظه های شاد و غمگینم بودی.تولدت مبارک.

    از دوستانی که توی این یک سال منو خوندن و پای درد هایم نشستن صمیمانه سپاسگزارم و برای تک تکشون زیبا ترین لحظه هارو ارزو میکنم.




  • صفحه نخست
  • نوشته شده در پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391ساعت 23:18 توسط بیتا

    یه وقتایی از کسی که انتظارش رو نداری، کسی که فکر میکنی ادم باشخصیتیه، یه رفتاری میبینی که مطمئن نیستی به عمد بوده یا نه، نمیدونی رفتارش از روی اتفاق بوده، یا فکر شده این کارو کرده.

    بعد با خودت میگی نه ادمی که من میشناسم با شخصیته!! ازش بعیده !!بابا انقدرا هم بی کلاس نیست!!!!

    ولی بعد از گذشت یه مدت که تو مطمئن میشی به همه شکایی که کرده بودی، میبینی واقعا همین قدرا بی کلاس بوده. اون شایسته نبود تو شایسته میخوندیش . پس باید خودتم این صفتو ازش بگیری.

    نوشته شده در یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391ساعت 22:43 توسط بیتا


    Design By : Pichak