X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

یه سنگو بنداز تو  اقیانوس

زمان میبره برسه به عمق 

اما بلاخره میرسه

این مدلی سنگینم

زمان برده

اما ته نشین شدم

میفهمی چی میگم؟

"بیتا"

نوشته شده در سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 04:21 توسط بیتا

پدر مادرا دو دسته ان 

یا اونایی که خودشون چیزای زیادی رو تجربه کردن و این وسط جوونی و اشتباه زیاد داشتن و میخوان بچه هاشون راهی که خودشون رفتن رو نرن

یا اونایی که خودشون دست به کاری نزدن و میخوان بچه هاشون هم محتاطانه قدم بردارنو کاری که خودشون کردنن و اونا هم انجام بدن.

دسته سوم پدرمادرایی هستن که میزارن هر کدوم از فرزندانشون بسته به شخصیت و شرایط خاص خودشون راهی رو برن که خودشون انتخاب میکنن بدون اینکه بعدها با شکستی سرزنش یا ملالت کنن.پدر مادرایی که بی مسئولیت یا بی اهمیت نیستن بلکه با دادن اطلاعات و پیشنهاد های خودشون تصمیم گیری رو به فرزندشون واگزار میکنن بدون اینکه بعدش قضاوتی در کار باشه که این دسته هنوز کشف نشدن :))

* کلی عرض کردم خدمتتون وگرنه مادر من تاج سرمه.

نوشته شده در سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 04:16 توسط بیتا

مشتی خاک شَتَک میشود به آسمانو زنی از حال میرود.

دختری زجه موره میکند . به صورتش خنج میکشد و رد چهار ناخن بلند روی صورتش خراش می اندازد.خاک و غبار آمیخته شده است با سیاهی مانتوی بلند و شال مشکی اش 

مردی میانه سال سیگاری میگیراند و بغضش را با دود سیگار مزه مزه میکند و بازدمش را با دود پرت میکند در هوا پیراهنش بوی خاک و عرق و توتون سوخته میدهد مرده میانه سال از گوشه لب ها سیبیلش را میجود که گریه از چشماها به بیرون نتراود

بوی کافور میاید رد کافور روی بینی جنازه ای که توی قبر خوابیده مانده صورت سفیدی از زیر پارچه ای سپیدی پیداس روی صورت کافورِ ماسیده با خطوط چهره در هم تنیده شده اند کنار پیله ی چشم ها کافور آماس شده و روی پیشانی کُپه ای از کافور هنوز باقی ایست توی دهان خورده خاکی ایست که تربت کربلاست و به نیت تبرک گذاشته اند در دهان میت از لای پنبه های دور کفن کبودی به چشم میخورد

آن چشم های سیاه که مستوری و مستی را در خود جمع کرده بود چقدر حجب و حیا داشت!

حجله گذاشته اند سر کوچه الرحمان میخوانند اسفند و کُندُر میسوزانند داماد شده ای انگار...

بیچاره مادرت .... بیچاره مادرمان...

 پ.ن:با اندکی تغییر #محمد_امین_چیتگران

نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 11:44 توسط بیتا

میای تو خوابم

هرشب

دیشب عینک زده بودی

تو که عینکی نبودی!

بهم فکر میکنی که میای 

یا بهت فکر میکنم که میای

نمیدونم...

نیا!دلم تنگ تر میشود.

بیا! جز خواب که جای دیگه نیستی.

به قولی...بودنت درد و نبودنت درد است.

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 19:01 توسط بیتا

هرکجا خندیدیم

هرکجا خنداندیم

زندگانی آنجاست

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 18:56 توسط بیتا


Design By : Pichak