X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

حسود میشوم

حسادت میکنم به بی خیالی و سرخوشیت،انقدر خود را رها کرده ای که از امکان سقوط لحظه به لحظه ات،واهمه دارم.

دیده ای وقتی از بام خانه ی ان سر کوچه ،پر کفتر پسر همسایه به زمین میافتد!!انگار سال ها طول میکشد.تو در نظرم این چنین مینمایی.

حسود میشوم

حسادت میکنم به خنده هایت،به خنده های از ته دلت.انقدر شفاف میخندی که از امکان ترک برداشتن بلور کلامت میترسم.

دیده ای وقتی قناری برای جفت خویش میخواند!!و چه از ته دل میخواند!!تو در نظرم اینچنین مینمایی.

حسود می شوم

حسادت میکنم به جاری بودنت،مهربان بودنت،سرشار بودنت از احساس،حسادت میکنم وقتی سرگرم بازی با واژه ها میشوی.حسادت میکنم به کودکی پاکت به ارامشت....

پیش از این هرگز اینطور نبودم.

اما برای تو،

حسود میشوم.

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 20:41 توسط بیتا

روزی که فهمیدم رفتی،که نیستی انقدر تصور و حضم اتفاق برام سخت بود که حس جنون داشتم ،حاضر بودم این حس تموم بشه حتی با مرگم .بیشتر نمیگم چون غیر قابل وصفه و توانایی تداعی خاطرات ناخوش رو ندارم.اما جدا از همه این ها وحشتی توی وجودم افتاد از ترس نبودنت از ترس زندگی که تو نباشی و فکر میکردم بدون تو ممکن نیست....

کمی قبل تر حسی مشابه را تجربه کردم نه خیلی شبیه ولی نزدیک.باز هم ترس از دست دادن کسی در دلم اشوب کرد.

چه حکایتی است "رفتن" که از هر نوع که باشد کار خودش را میکند .میشکند بودن ادمی را ،خرد میکند ارامش لحظه را، له میکند امنیت را....

دوباره امدم که بگویم این روزها جای خالیت بیشتر خودش را به رخم میکشد.

و سخت تر ان است که هر پنج شنبه این حس به دلم ناخون بکشه  که تموم دلخوشیم زیر سلیقه ی شعری من خوابیده ...

میدانم این ها همه بهانه است و من هم بهانه گیر شده ام.راستش را بخواهی دلم یک تکیه گاه محکم میخواد،دلم حس اعتماد میخواد،یک نفر که همیشه باشد.ساده که بگویم دلم مرد میخواهد،مرد زندگی...

دوستت دارم درست به همان اندازه که میدانی و بس.



ممنون شازده کوچولو

بعدا نوشت:بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
گاهی هم سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو
  وجودت داری ، توصیف کنه ...

من همشو تجربه کردم،هیچ کدوم خوشایدند نیست.ولی برای ارامش پیدا کردن لازمه.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 18:44 توسط بیتا

لبریزم از واژه،

پر از حرف،

حرف هایی که گویی توانایی بیانشان از من صلب شده.

حرف هایی از جنس نزدن.

حرف هایی که اگر بخواهم برایت بگویم باید روزها تو گوش باشی و من واژه...

انقدر شلوغ هستند ناگفته هایم که حتی خودم هم نمیدانم از کجا شروع میشوند و کجا پایان می پذیرند.اصلا پایانی دارد این ناگفته های من؟!

بگذریم،

این روزها ارامشی که از قلم و کاغذ میگیریم را بیشتر درک میکنم.رقص قلم روی کاغذ سفید جزء زیبا ترین رقص هایست که دیده ام.

رقص؟!

جالبه!می نویسم برای فارق شدن اما باز هم یاد تو میافتم حتی در صرف واژگان.

"رقص"

این یاداوری باعث میشود به اعتقادم و درکم از روابط  ایمان بیشتری بیاورم.نه در رابطه با همه ادم ها،اما من انقدر حساس و بکر هستم که برایم اینطور باشد.

مسخرست!!

چه جملات بی سرو ته و خنده داری!!!

وقتی بخواهی از ناگفتنی ها بگویی بیش از این توقع نیست.

نمیدانم،باید در اخر بگویم مخاطب خاص من؟!



نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 23:24 توسط بیتا



دشوار بود و شیرین

بی عیب و زخم خورده

یک سال با تو بودم

یک عمر دل سپرده


یک لحظه غفلت از من

یک عمر بی قراری

در عمق چشمهایت

برقی عجیب داری


یک سال ذره ذره

طعم تو را چشیدم

تا استوای خورشید

تا تشنگی دویدم


وقتی که از تو گفتم

یک شعر بی اراده

طوفان چنین شد اغاز

با یک سلام ساده


با یک سلام ساده

در واژه رخنه کردی

احساس عاشقی را

در من برهنه کردی


می جویمت همیشه

تا کشف عطر گندم

تا کشف اولین حرف

تا واژه تا تکلم


یک سال با تو یعنی

پرواز پشت پرواز

یلداترین شبم را

با بوسه ای بیاغاز


پرچین مرا بشکن

با عطر تنم خو کن

دنبال تو میگردم

اغوش فراسو کن


از:علی احمدی


  • صفحه نخست
  • نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 11:32 توسط بیتا

    حواسم به ان طرفه پنجره سرک میکشد و ارام نمی گیرد.طاقت نمی اورم، مشغله ها را رها کرده و میروم سراغ بازیگوشی اش.

    عجب خیابان خلوتی!! دریغ از یک عبور!!چه سکوت سنگینی!همه چیز سفید پوش شده و دانه های درشت برف در زیر نور کم سوی چراغ واضح و ارام تر بر زمین مینشینند.

    اسمان را نگاه میکنم.انگار از حجوم دانه های برف روی صورتم،دنیا بر سرم خراب میشود.

    دلم میخواهد خیال پردازی کنم ، بروم در هپروت،دلم میخواهد رویای با تو بودن را بسازم،هر چند تویی وجود ندارد.دلم می خواهد....

    چشمان را می بندم و به دل می سپارم هر چه دارم را،تا برای خودش خوش باشد.چه اشکالی دارد گاهی رویایی بودن؟!

    با همان چشمان بسته بازوانت را که محکم  در اغوش گرفته ام می فشارم، انگار میخواهم از بودنت مطمئن شوم.چشمانم را باز میکنم و نگاهی سرشار از عشق به چهره ات که از سرما گلگون شده پرتاب میکنم.و تو چقدر زیبا این نگاه را درهوا میزنی و پاسخش را میدهی. سرم را خم میکنم سمت شانه هایت که تگیه گاه محکمی برایم هستند. نگاهم میرود سوی قدم هایمان چه اهسته و خرامان میرویم زیر این کبود برفی و چه زیبا رد پای عشقمان حک میشود بر دامان سفیدش.تو بوسه ای بر پیشانیم میزنی و من غرق در بودنت زیبایت میشوم دلم میخواهد دستان یخ زده ام را در جیب های تو گرم شود و نفس هایمان در یک شالگردن.دلم میخواهد بیاستم و در چشمانت خود را ببینم و چند لحظه ای تنها به تماشا بنشینیم یکدیگر را. بعد سرم را بر روی سینه ی ستبرت بگذارم و چشمانم را ببندم ،ارامش بگیرم از وجودت. و تو مرا غرق بازوانت کنی.

    ارام پلک هایم را باز میکنم هر چه در سینه دارم در فضای سنگین اتاق خالی میکنم انگار اتاق هم مثل نفس هایم تنگ شده

    رویا تمام شد.

     بر میگردم به مشغله هایم.


    نوشته شده در شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 12:52 توسط بیتا

    میخواهم از خاطراتمان برایت بگویم

    من،تو

    در کنار هم

    ما،مایی که لبخند داشتیم بر لب

    بگذار از اکنونم بگویم

    من،من،من،

    حالم خوب است اما گذشته ام درد میکند

    گذشته ای که ما بود و حالا.....

    تمام خاطراتت را سوزاندم

    و با شعله هایش دستانم را گرم کردم

    همان دستانی که روزی تو گرما بخششان بودی

    عجب گرمایی سوزانی دارد اتش خاطراتت،از خودت سخاوتمندتر است.




    نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 10:38 توسط بیتا

    بیدارم اما دوست ندارم چشمامو باز کنم. زیر پتو قایم شدم.خستم ،خوابم میاد هنوز،تنم درد میکنه،امروز چند شنبه؟!روزامو گم کردم...

    همین طور که دستامو میکشم تا از خشکی دربیان. سرمو از زیر پتو در میارم و یه نفس عمیق میکشم.

    بوی ناخوش سیگارش تمام مشامم رو پر میکنه.

    پس امروز جمعه...


    نوشته شده در جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 12:18 توسط بیتا


    Design By : Pichak