X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

زندگی باید کرد!

گاه با یک گل سرخ

گاه بایک دل تنگ

گاه با روییدن در پس یک باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان.

زندگی باید کرد....

نوشته شده در جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391ساعت 18:03 توسط بیتا نظرها (6)

دیدی یه وقتایی دلت لک می زنه واسه ی یه اتاق سه در چهار،که تنها توش بشنی هی فکر کنی کسی مزاحمت نشه؟!

که اگر این طور نشه انگار حجم صدا های اطراف چند برابر میشه،حتی واسه چند دقیقه هم نمی تونی تمرکز بکنی،یه بغضی تو گلوت میشینه که همش منتظر یه اشاره واسه جاری شدن.همه صحبت های اطرافیانت مدام ومدام توی ذهنت می پیچه دوست داری هر چی داری بدی فقط توی اون لحظه تنها باشی.یه جای اروم که فقط تو باشی و گاهی وقتا یه جفت گوش شنوا که البته قدرت تکلم نداشته باشه.تو باشی و گاهی وقتا شعر ها ،نوشته ها و اهنگ های که عجیب با حالت سازگاری دارن.اروم اشگات بریزه و کسی نباشه تا ازت بپرسه چرا داری گریه می کنی؟

تنهایی اصلا خوب نیست .اما اگر دلت یه سه در چهار تنها خواست یعنی تنهایی و می خوای برای کنار اومدن با این تنهایی تنها تر باشی.

فکر کنم خیلی تلخ که درمان درد بدتر از خود درد باشه مثل این می مونه که برای این که پات درد می کنه مجبور باشی قطع اش کنی.

من دارم برای درمان تنهاییم تنها تر میشم.

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391ساعت 11:48 توسط بیتا نظرها (6)

همین که می نویسم و

به واژه می کشم تو رو

دوباره بار غم میشینه روی شونه های من.




حتی نمی تونم بنویسمت....

ای خداااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391ساعت 22:44 توسط بیتا نظرها (3)

چطور میشه که بعضیا یادشون میره کجا وایسادن؟!چه جوری که اصلا متوجه موقعیتشون نمیشن؟!

اخه چرا ادما فراموش میکنن حدود خودشونو رعایت کنن؟!

اصلا چرا ادما هم دیگرو ضایع میکنن تا خودشونو ثابت کنن!!!؟یعنی نمیشه بدون این که کسی رو زمین بزنیم و خراب کنیم بالا بریم؟!

اخه چرا ادما به هم بی احترامی میکنن؟!یعنی رعایت کردن ارزش های انسانی اینقدر سخت شده؟!

چی میشه که ادما برای اعتقادات و باور های هم دیگه ارزش قائل نمیشن؟!واقعا برای اثبات برتری باور هامون باید باور هم نوع خودمونو کم ارزش بشمریم!!!

خیلی مشتاقم بدونم چی تو وجود این جور ادما رشد میکنه که می تونن این قدر ساده دل یه انسان رو بشکونن،این قدر راحت به یه انسان توهین کنن و به سادگی از کنار این مسئله بگذرن.

باید واژه جدیدی برای خطاب به عده ای از انسان ها پیدا کرد.

دلم میگیره از این همه فاصله بین انسان و انسانیت.

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391ساعت 21:46 توسط بیتا نظرها (5)

قبل تر گفته بودم که یه شانس می خوام یه اتفاق نو،بعد از قبل تر گفته بودم دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم.

اما حالا هم یه اتفاق تازه دارم هم یه شانس تپل.

چند وقت پیش پروژه درس ترسیم فنی رو برده بودم لوازم تحریری که سیمیش بکنم.از شانس من یه مهندس ناظرم اومده بود کپی بگیره.و بازم از شانس من چشمش خورد به نقشه هام و دوباره از روی شانس دنبال کسی می گشت که واسش نقشه پروژه هایی رو که تحویل می گیره بکشه.ازم پرسید که نقشه ها رو خودت کشیدی ؟منم گفتم اره.

خلاصه یه پروزه واسه اینکه کارمو ببینه بهم داد.منم چون دستم کند بود و خیلی وارد به اتوکد نبودم سه روز کامل پاش نشستم تا بلاخره تموم شد.سی دی رو که بهش دادم بهم یه پاکت داد که توش به قول معرف کارمزدم بود.توی دلم این قدر ذوق کردم که برای اولین بار دست رنج خودمو می تونستم خرج کنم(البته با رنجا)ولی خیلی با حال بود.تازه از شانس طرف شد اشنای عمومو ،بابامو ،شوهر خواهرم.

حالا منتظرم تا ببینم نظرش در مورد کارم چیه!!!خدا کنه که خوب باشه.


نوشته شده در جمعه 16 تیر‌ماه سال 1391ساعت 18:47 توسط بیتا نظرها (2)

دیگه کوتاه می نویسم انگار حرفای گفتنی رو گفتم.انگار دیگه چیزی واسه گفتن نمونده.انگار دیگه قلمم خشک شده. دیگه جمله ها توی ذهنم درهمن .دیگه راحت نمی نویسم.انگار واژه هام تردید دارن. همش یه حرفی تو دلم که پشت نوشته هام قایم شده حرفی که فکر کنم توانایی گفتنش رو ندارم.شاید واسه همینه که ذهنم خسته شده از نوشتن اما دلم نه.ذهنم از این همه مواظبت از راز دلم خسته شده شاید.شاید وقت رفتن ،شاید باید رفت......

وبلاگم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه.


نوشته شده در پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1391ساعت 01:38 توسط بیتا نظرها (6)

حالا دیگه امتحانا تموم شد اما تا نمره ها بیاد جون ادمم در میاد.امروز اخریش بود اما نمی دونم چرا هنوز نمی تونم یه نفس راحت بکشم.شاید تنگی نفسم رو الکی گردن امتحانای بیچاره مینداختم.

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391ساعت 13:07 توسط بیتا نظرها (2)

ای خدا......

پس چرا این امتحانا تموم نمیشهخسته شدم از بس دنبال نمره دوییدم

نوشته شده در جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391ساعت 22:01 توسط بیتا نظرها (4)

یه وقتایی دیگه خسته میشی از کنار اومدن.از این که با زندگی راه بیای.خسته میشی از این که ساکت باشی.

دلت یه تغییر می خواد یه اتفاق تازه که زندگیتو عوض کنه.یه اتفاق که از ذوقش تو دلت قند اب بشه.یه تغییر که بتونی بلد بگی عجب شانسی با حالی دارم.

بعضی وقتا خسته ای از این همه روزای تکراری که تقویم زنگیت ورق می زنه.

من دلم یه شانس با حال می خواد.......


نوشته شده در سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391ساعت 13:11 توسط بیتا نظرها (7)

عشق کلمه ساده سه حرفی که به هیچ عنوان ساده نسیت.

شاید خیلی از این حرفا با طرز تفکر خیلی ها متفاوت باشه .اما این نظر شخصی منه.

عشق انواع مختلفی داره مثل مادر به فرزند یا برعکس،عشق بین دو نفر با جنسیت مختلف و.....

خیلی اسون میشه هر احساس دیگه ای رو با عشق اشتباه گرفت.مرز باریکی بین احساسات و عواطف وجود داره،اون قدر باریک که باعث میشه تشخیص این که چه احساس درونت به وجود اومده رو سخت کنه.شاید حتی متوجه این نباشی که داری در مورد درونت اشتباه قضاوت می کنی.

یه نمونه از نزدیک ترین احساس ها به عشق حس وابستگی. درسته که اگه ادم کسی رو دوست داشته باشه بهش وابسته میشه ،اما این دلیل نمیشه هر کی که بهش وابسته ای لزوما عاشقش باشی.خیلی از احساس ها ی دیگه هستند که اگه خوب به خودت، درونت و کسی که عاشقش هستی و درونش فکر کنی شاید متوجه چیزای مهمی بشی.

و من فکر نمی کنم کسی بخواد در حق خودش همچین خیانتی بکنه و بعد خودشو با یکی از قشنگ تری واژه های هستی(عشق)گول بزنه.

درکل وقتی یه حس نسبت به شخصی درونت به وجود میاد یه فرصت کوچیک به خودت واسه فکر کردن بده .





نوشته شده در یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391ساعت 19:20 توسط بیتا نظرها (3)

مرداد 68 که به دنیا اومدی من نبودم اما مهر 90 مرگتو دیدم.

نمی دونم چرا هنوز زندم!!!!؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391ساعت 02:55 توسط بیتا نظرها (3)


Design By : Pichak