X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

دیشب خواب دیدم رفتم خودمو تو آینه دیدم که یه همچین تصویری(همینی که نقاشیش کردمو عکسشو گذاشتم)سمت چپ صورتم کشیده شده تو مایه هایه خالکوبی که اون دوتا دایره به سمت هم حرکت میکنن!!توی خواب احساس کردم طلسمیه که وقتی دوتا دایره بر هم منطبق بشن انجام میشه!فکر کردم دیدم اگر این دوتا دایره بیافتن رو هم میشن اونی که اون گوشه فلش زدم کشیدم.هیچ ایده ای در موردش ندارم!

حالا جالب اینجاست که شخصا اصلا به طلسم و جادو و غیره اعتقاد ندارم!نمیدونم قضیه این خواب چی بوده!اما باید اون تصویرو میکشیدم تا ذهنم آروم بگیره....


نوشته شده در شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 12:49 توسط بیتا


*بعضی اوقات یه عکسایی باهات حرف میزنن

تو دقیقا میفهمی که چی میگنا!نوک زبونته اصن!

اما هر کاری میکنی نمیتونی بیانشون کنی از این به بعد این عکسا با عنوان "بدون شرح" منتشر میشن:)


نوشته شده در سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 17:34 توسط بیتا

همیشه میترسیم

و اینگونه است که ما آدم های همیشه نگرانی میشویم

ترس از دست دادن آدماهایی که دوستشان داریم

ترس آنکه برای همیشه بروند

دیگر ما را دوست نداشته باشند

یا به هر نحو دیگری ما آنها را از دست بدیم

ترس از دست دادن موقعیتی که در آن قرار داریم

کاری

اجتماعی

عشقی

خانوادگی

....

نه اینکه حتما راضی باشیم از موقعیتمان!

فقط میترسیم از اینکه از آنچه هست به چیز دیگری سوق پیدا کند

و این ترس لعنتی همیشه بر ما چیره میشود

کاش جسارت ریسک کردن را پیدا کنیم.

شاید چیزهای بهتری در انتظار ما باشند!



*گاهی شاید اصلا ندونیم چی میخواییم اما از اون چیزی که وجود داره هم راضی نیستیم!


نوشته شده در سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 17:08 توسط بیتا

کلا چرا انقدر من خوشبین هستم همیشه نسبت به همه چی؟واقعا چرا؟!
نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 18:39 توسط بیتا

در همین لحظه که من اینجا حظور به هم رساندم یه عدد پیکان نخودی رنگ در را ترکانده تا کمر اومده توی خانه ما و منو "م" ریسه رفتیم از خنده تا به الان!

بعله همچین آدمایه مهمان نواز و با جنبه ای هستیم ما که ملت برای آمدن به خانیمان از ماشین پیاده نمیشوند حتی!بس که شوق و ذوق دارند برای دیدنمان!

نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 17:31 توسط بیتا

سپیدهایم کبود شده اند

استخوان "کوتاه"هایم شکسته،قلمم مو برداشته است

کمر شاعرانگیم خم شده

بگو چگونه وصله کنم چهل تیکه ی احساسم را

بگو چطور احیا کنم قلب از تپش ایستاده ام را 

مگر من از تو چه طلب کردم؟!

آرامش خواستن این همه تاوان داشت؟؟!!

باید دل خوش داشتن این همه گران تمام میشد برایم؟؟!!

بگو به کدامین گناه مصیبت زده ام کردی؟؟!!

دوست داشتنت تا این اندازه مجازات داشت مهربان من؟!


نوشته شده در شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 20:37 توسط بیتا

-حال لیوان ترک خورده ای که پر میشود از چای داغ را می فهمی؟ 

 حال دلم اینگونه است...

-شما؟

نوشته شده در جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 15:28 توسط بیتا

آقا جان

میلادت مبارک

تو هر روز متولد میشوی

در قلبی از تپش افتاده

نفسی بریده

نگاهی خیس

تو هر روز در لبخندی که به لبها مینشانی متولد میشوی

و ما

چه ساده از کنار این دوستداشتنی ترین

میگذریم

تو هر روز در افق نگاه منتظرانت متولد میشوی

بیا و خاتمه بده به این هجران

بیا و به وصالت لبخند بنشان بر دل تک تک عاشقان فرجت

نوشته شده در جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 14:10 توسط بیتا

بعد از این ماکسیموم کم کم میافتم توی اُفتِ عادت بعد هم مینیمومِ بیتفاوتی!


*باشد که پند گیرید.

نوشته شده در جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 13:55 توسط بیتا

گاه عاطل و باطل مینشینم خیال میبافم.

خیال بافی هایم مرا در"حال"فلج میکنند.آنقدر قد میکشند برایم که میترسم از وضوحشان! میافتند به جان روزگارم.....ناامید میشوم.

گاه در مغز یک حرف،یک کلمه،به گل مینشینم،زمین گیر میشوم.

گاه بین دو جمله تاب میبندم،ساعت ها،روزها،تاب میخورم بینشان تا بی تاب شوم!

گاهی هم عبور میکنم،تنها،ساکت،بی هیچ حرفی.اما....امان از این سکوت ها.....امان از این عبور ها.....

گاهی هم شده روزگارم در متن یک موسیقی بگنجد! بشوند قرین ثانیه هایم،آنقدر که منزجر بشوم از دوباره شنیدنش اما باز هم ادامه دهم به play کردن های مکرر!

گاه به خودم فکر میکنم......پیر میشوم.....هرچه بیشتر خودم را میشناسم افسرده تر میشوم.افسردگی بهایی است که هرکس برای شناخت خود میپردازد! تاوانی است که میدهد برای فاصله ی بین آنچه هست و آنچه شده است و یا تظاهر میکند به بودنش!!!

درد دارد وقتی خودت را بشناسی و برای خودت غریبه باشی.....

برای شروع،نباید چیزی باشی که نیستی!

و گاهی همین کار ساده میشود جز ناممکن ها و محال های زندگیت!

کاش اینطور نبود!

نوشته شده در سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 00:22 توسط بیتا

خوشمان آمد:)
نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 11:20 توسط بیتا

وقتی شروع میکنی به وبلاگ نویسی دوست داری ادرس وبلاگتو به کسایی که میشناسنت و برات مهم هستن بدی تا بخونن نوشته هاتو یکم که گذشت و از تب و تاب خونده شدن افتادی اون چیزی که با اهمیت میشه اینه که اونجا جایی میشه واسه درد و دل کردن،نوشتن،خالی شدن ذهنت و اینطوری میشه که بهش علاقمند میشی و عمیقا دوستش داری اما هنوز هم از بودن کسایی که نگاهی به نوشته هات می اندازن خوشحال میشی،حالا چه آشنا چه ناآشنا.

اما وقتی مدت بیشتری میگذره و بیشتر خو میگیری باهاش میگی کاش آدرس اینجا رو هیچ آشنایی نداشت تا میتونستم راحت حرف بزنم،بی پرده درد و دل کنم.شاید دست به ساختن وبلاگ دوم هم بزنی حتی! که به هیچ عنوان راضیت نمیکنه(امتحان کردم که میگما!)

حسی که در آخر داری اینه که کاش میشد هر چی که دل تنگم میخواد همینجا بنویسم و همه عالم بیان بخونن از دوست و فامیل گرفته تا رهگذر توی پیاده رو حتی! اما نپرسن!واسه کلمه به کلمه که مینویسی بازخواستت نکنن! واسه هر پستی که میزاری تحلیل ریز رفتاری روانشناسی نکنن!واسه هر پست توضیح بیشتر نخوان،و بسنده کنن به همون فضای مجازی! نگن چی شد که اینو نوشتی،به چی فکر کردی و صد تا سول دیگه و اینطوری نشه که تو کلی حرفاتو حتی نتونی اینجا بزنی واسه خاطر اینکه نمیخوای گفتنشون به جای مرحم،بشه بلای جونت!

درسته خیلیش از رو علاقه و نگرانیه اما واقعا دردی رو دوا نمیکنه برعکس تو رو سوق میده به سمت تو دار بودن،نگفتن و ننوشتن مخصوصا واسه آدمایی مثل من که ذاتا با حرف زدن مشکل دارن و تنها راه واسشون نوشتنه و با این کار همون یک راه هم ازشون گرفته میشه!

در کل دو خواسته هست که تو تمام مدت همراه آدم هست یکی شوق و میل به خونده شدن و مخاطب داشتن(چه بشناسنت چه نشناسن و چه نظر بزارن چه نزارن اینکه تو بدونی آدمایه زیادی هستن گاهی احساست رو شریک میشن یا گاهی چیزی مینویسی که به فکر وادارشون میکنن یا این‍که شاید یه جایی یه کسی با تو دردی مشترک رو تو قالب کلمات احساس کنه اینکه شاید یه دختری با خوندن یه مینی مال ازت لبخند بزنه یا بغض کنه یه هزار تا حس دیگه که شاید به نظر خیلیا مسخره باشه و از درکشون خارج!)دو میل به صادق بودن رو راست بودن و آزاد بودن(اینکه بی دغدغه از افکار،قضاوت ها،پرسش ها،بی نگرانی از فردا ها و پیش آمد ها بنویسی و قلمت در بند و اسارت محدودیت ها نباشه)

نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 10:59 توسط بیتا

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست

جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه عمری از باقی بود

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

نه این دل ناماندگار بی درمان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است

اما

تو باور نکن!

نوشته شده در شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 14:50 توسط بیتا

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 12:28 توسط بیتا

پریدن

حس پرواز 

این احساسیه که وقتی رو لبه ی بام یه ساختمون یازده دوازده متری وایستاده باشی بهت دست میده!!!


نوشته شده در شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 18:15 توسط بیتا

وقتی تصمیم میگیرد از چیزی،کاری یا هر مسئله دیگه ای فاصله بگیرید اگر مطمئن هستید تصمیمتون درسته روش پافشاری کنید و تا تهش وایستید.شاید خیلی سخت باشه،شاید خیلی خسته بشید و یه جاهایی کم بیارید.اما نزارید تصمیمی که گرفتید ضایع بشه و از دست بره.نه برای اینکه آدم باید تا آخر راهی که انتخاب کرده بره برای اینکه وقتی دست از تصمیمت میکشی عذاب و سختیه دوباره انجام دادنش دو چندان میشه!!سخت تر از روز اول.سخت تر از دفعه اول.....
نوشته شده در پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 20:16 توسط بیتا

دیشب خواب دیدم تو خواب خواب دیدم :|

یاد فیلم "inception" افتادم!

نوشته شده در سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 15:24 توسط بیتا

مجادله بین عقل و دل خیلی بده.

بدتر از اون مجادله بین دل و دل!

اسمش میشه"دو دل"!

نوشته شده در سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 11:02 توسط بیتا

قبلنا چوپانا توی صحرا نی میزن و آدمایی باصفایی بودن.

الان با موبایلشون آهنگ تتلو گوش میکنن!

نوشته شده در شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 21:42 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در پنج‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 18:00 توسط بیتا


Design By : Pichak