X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عطر گندم

مامان دوست داشت دختری سر به راه تربیت کند.دختری مذهبی که طرز فکر خیلی نزدیکی با او داشته باشد‌.مامان دوست داشت دختری داشته باشد که نه نگوید،نجنگد،همیشه ناراضی نباشد،سر به زیر باشد و گوش به فرمان.دختری قانع و حرف شنو.

مامان دوست داشت دختری داشته باشد که مثل دخترای قبل تر ها باشد،دوست داشت دختری داشته باشد که مثل همه ی دختر ها درس بخواند بزرگ شود،مثل همه ی دختر های خوب ازدواج کند و بچه دار شود و خوب و خوشبخت باشد.

او دست از تربیت من برداشته و میگوید هر اتفاقی که باید در من میافتاد افتاده و دیگر وقت تربیتم گذشته است اما هنوز دوست دارد روزی سر‌به راه شوم و روزی دختر خوبی باشم.

او غمگین است.

همه ی این ها را از نگاهش میفهمم

او مادری مذهبی و سنتی از یک خوانواده مذهبی و سنتی است که در زندگیش خیلی زجر کشیده است و حتما چنین مادری از داشتن دختر مطیع خوشحال تر میشد.او از اینکه تمام تلاش ها و زحماتش برای تربیت دختری سر به زیر با شکست رو به رو شده بسیار غمگین است.

"غمگینانه است.دو طرف ماجرا غمگین است.دختری که فکر میکند مادرش سر خیلی چیزها کوتاه آمده.و مادری که فکر میکند دخترش آنرمال است چون شبیه به دختر های فامیل و در و همسایه نیست.

غمگینانه است.باور کنید خیلی خیلی غمگینانه است."

*الهام گرفته شده از پست "خیلی خیلی مادرانه.....خیلی خیلی دخترانه" از وبلاگ خرمالوی سیاه.

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 17:14 توسط بیتا

همیشه لازم نیست آدم خوبه باشیم.

بیایید یکمی بخواییم خودمون باشیم.گاهی خوب گاهی بد.

به این فکر نکنیم که بقیه در موردمون چی فکر میکنن،نگران این نباشیم که وجهمون خراب بشه یا اینکه دیگه دوستمون نداشته باشن.

خیلی خوب میشد اگه آدم میتونست بدون هیچ کدوم از این دغدغه ها زندگی کنه و تنها و تنها صادقانه خود واقعیش باشه.

نه آدمی از علایق و سلیقه های اون کسای که واسش مهم هستن.

اینطوری همه چیه زندگی بی نهایت لذت بخش تر میشد.

بی نهایت!

*هیچکدوم ذاتا بد نیستیم فقط بعضی وقتا با هم فرقای بزرگ و کوچیک داریم.

نوشته شده در سه‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 22:24 توسط بیتا

سرما اگر سخت است قلبی را  
اتش بزن در گیر داغش باش 
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد 
سرگرم نان و قلب و اتش باش...
...او رفت با خود برد شهرم را 
تهران پس از او توده ای خالی ست 
آن شهر رویا های دور از دست 
حالا فقط یه مشت بقالیست 
او رفت با خود برد یادم را 
من مانده ام با بی کسی هایم 
خب دست کم گلدان عطری هست 
قربان دست اطلسی هایم 
او رفت با خود برد خوابم را 
دنیا پس از او قرص بیداری ست  
دکتر بفهمد یا نفهمد باز 
عشق التهاب خویش آزاریست 
جدی بگیرید آسمانم را 
من‌ ابتدای کند بارانم 
لنگر بی‌اندازید کشتی ها 
آرامشی ما قبل طوفانم 
من ماجرای برف و بارانم 
شاید که پایی را بلغزانم 
آبی نپندارید جانم را 
جدی بگیرید آسمانم را...
نوشته شده در سه‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 13:00 توسط بیتا

عزیزم از زمین،برای تو مینویسم.

پیشتر برای برادرت (نصیحت گونه ای به موجودی نازنین که هنوز زمینی نشده 1)از‌ آدم ها از دنیا گفتم،از زشتی ها و بدی هایش از سختی هایش.برای تو میخواهم از "عشق" بگویم.

مهربانم

عشق آن چیزیست که تو ضعیف و آسیب پذیر میکند.

آن چیزی که تو را وابسته میکند.

عشق تو را شکننده میکند.

و وقتی شکستی هیچ التیامی وجود نخواهد داشت! جای زخمت همیشه میماند.و روز ها و ماه ها و سال ها این زخم را هر ثانیه به همراه داری.

عشق میتواند شیرین باشد،ملس باشد،میتواند بینهایت خوش بیایید به مزاج.باید بلد باشی عاشقی کردن را باید قبل از آن که زمین بخوری،قبل از آنکه بشکنی بیاموزیش.باید بدانی چه زمانی بیایستی کی شتاب کنی.باید رسم عاشقی را بلد باشی!

و در دنیایی که هیچ چیزش مثل کتاب ها و داستان ها نیست و بیشتر شبیه به صفحه حوادث روزنامه میماند رسم عاشقی کردنش هم مثل داستان ها نیست.

باید دور بریزی حکایت لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد و.... را باید دور بریزی افسانه ها را.

نازنینم

اینجا

روی زمین

دیر هیچ چیز مثل سابق نیست

ارزش ها زیر رو شده و قهرمان ها عوض شده اند اینجا اگر بخواهی به سبک قدیم عاشقی کنی باخته ای! هرچه بیشتر حقه بلد باشی بیشتر برد خواهی کرد.هر چی بیشتر صادقانه تلاش کنی بیشتر فرو میروی و محو میشوی.

عزیزدلم

اینجا،عشق معنای متفاوتی پیدا کرده.

بیا تا برایت بیشتر بگویم...



نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 03:55 توسط بیتا

آدم ها عادت های بد زیاد دارند.

مثلا اینکه فراموش کارند.اکثرا یادشان میروند که آدم باشند!


بیتا

نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 03:08 توسط بیتا

من از خیابان های این شهر بیزارم...
خیابان ها هر کدام بستر خاطرات تلخ و شیرین،و آبستن اتفاقاتی هستند که نمیدانیم قرار است چه زمان بر سرمان خراب شوند!
چرکنویس:آریاشهر/تاتر
نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:51 توسط بیتا

ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز
من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم  سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند
در وادیِ من چشم چرانی کردند
در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند
در خانه ی من عشق خدایی می کرد
بانوی هنر، هنرنمایی می کرد
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است...
...لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، میمیرم
نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:48 توسط بیتا

عاشق زنی مشو که می خواند 
که زیاد گوش می دهد 
زنی که می نویسد 
عاشق زنی مشو که فرهیخته است 
افسونگر، وهم آگین، دیوانه 
عاشق زنی مشو که می اندیشد 
که می داند که داناست، که توانِ پرواز دارد 
به زنی که خود را باور دارد 
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید 
که قادر است روحش را به جسم بدل کند 
و از آن بیشتر عاشق شعر است 
(اینان خطرناک ترین ها هستند) 
و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد 
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد 
عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب ده است 
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی 
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می شوی 
که با تو بماند یا نه 
که عاشق تو باشد یا نه 
ازاینگونه زن بازگشتِ به عقب ممکن نیست 
هرگز 


Martha Rivera Garrido
شاعره ی معاصر  
مترجم ناصر علیزاده
نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:47 توسط بیتا

و از یه جایی به بعد توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم،فقط نگاه میکنی!


بیتا

نوشته شده در شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:42 توسط بیتا

از یک جایی به بعد دیگه تلاشی نمیکنی برای متوجه کردن آدما.

 برای اثبات بیگناهی خود. 

 برای بحث هایی که روزی اگر یک در صد امید به نتیجه داشتی شروعشان میکردی و حالا اگر صد در صد هم بدانی نتیجه میدهد رمق نمیکنی برای انجامشان.

 از یک جایی به بعد دلت تنگ میشه برای اهمییت دادن.

 از یک‌جایی به بعد میترسی از خودت، از چیزی که شاید در آینده بهش تبدیل بشی. 

 از یک‌جایی به بعد دیگه واینمیستی پای حرفات،عقایدت،خواسته هات.

فقط بی صدا مسیر خودتو میری و فاصله میگیری از آدم ها.

 از یک جایی به بعد دیگه حتی مثل قبل ناراحت نمیشی،نمیشکنی.

 از یه جایی به بعد دیگه اونی نیستی که بودی...

 چرک نویس به تاریخ:۹۳/۱۱/۱۸  

نوشته شده در سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:28 توسط بیتا

بدون من هوا سرده،هنوز گرمی نمیفهمی!
نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 15:21 توسط بیتا

*مسخره و احمقانه ست که آدم دلش برای دوست داشتن یک نفر بیشتر تنگ بشه تا برای خود اون!

*گاهی اگه تظاهر کنی که متوجه نشدی طوری که حتی خودتم باورت بشه بهتره،خیلی بهتر! هم احترامت حفظ میشه هم قبح (املاشو مطمئن نیستمم)خودت نریخته هم‌ آسون تر چون آسوده تر هستی.همیشه فهمیدن،همیشه به دیگران فهموندن که میفهمیم و متوجه هستیم خوب نیست و نتیجه مثبت نداره.یهو ممکنه اصلا دیگه براشون مهم نباشه که ما میفهمیم یا نه یا خیلی چیزای دیگه....البته کلا عرض کردم خدمتتون:)

*چیزهایی هست که نمیدانی...


نوشته شده در سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 00:08 توسط بیتا


نوشته شده در شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 21:53 توسط بیتا

*اینکه خودت حق تصمیم گیری و انتخاب داشته باشی.از کوچیک ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل تا بزرگ ترین اونا!اینطوری به خودت بدهکار نیستی.اینطوری خودت انتخاب میکنی،خودت زمین میخوری،خودت تاوان میدی،خودت سربلند میشی و ... نه این که عزیزانت تحت تاثیر قرار نگیرن ناراحت یا خوشحال نشن،اما لااقل عذاب اینکه خودشونو سرزنش کنن و مقصر بدونن رو ازشون گرفتی.

*"استقلال"

از بزرگترین خوشبختی ها میتونه باشه :)

*داشتن خانواده اون هم از نوع فوقالعاده خوبش از خوشبختیایی هست که نصیب هرکسی نمیشه.خصوصا مادر!

خدایا ممنون که من جز بنده های خوشبختی هستم که این نعمت رو ازشون دریغ نکردی.

نوشته شده در شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 20:47 توسط بیتا

گندمی هستم که از دور نگام میکنن و علف هرز میبیننم.چون باورشون اینه که نباید اینجا گندمی وجود داشته باشه.برای همین حتی وقتی با چشماشون میبینن و با دستاشون لمس میکنن هم وجودمو باور نمیکنن! آدما وقتی فکری توی ذهنشون پیش فرض میشه اتفاقات رو اونطوری میبینن که میخوان اون شکلی که از قبل قرار بوده ببینن.فقط خداست که میتونه از پسشون بربیاد،متوجهشون کنه که بابا! این گندمه! ببینید دونه های طلاییشو! این که علف هرز نیست! و خدا هم که سرش شلوغ تر از این حرفاست...
نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 03:25 توسط بیتا

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ نفهمی ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ...!
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ ...
ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ...
ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ ...
ﻫﻤﻪ ﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨد منو ...
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ ...
ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻡ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ ...
برای ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ ها...
ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ...
ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ...!
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ...
ﻣﻮﺿﻊ ﺍﻡ، ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ 
ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ ...
ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ...!
ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ ...
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ..
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ...
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ...
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ...
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ...
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ...
نه وقتش را...
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺟﺎﻥ دلم ...
ﻣﻦ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ نیستم ...
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳت ﺑﮕﻮﯾد ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐند...
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ...
من ﺩﺭ ﻻﮎ تنهایی ﺧﻮﺩمم...
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ام را میکنم...!
جواب دیگران را خدا خودش میدهد...
نوشته شده در یکشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 02:49 توسط بیتا

تازگی به جبر اوضاع و شرایط،کمتر میتوانم سری به تو و امامزاده بزنم.

خوب و بدش را نمیدانم،چرا که هر زمان!هر زمان که به سراغت بیاییم قلبم سنگین میشود و انگار رابطه مستقیمی با جاری شدن اشک روی گونه هایم را دارد...

امروز با خودم فکر میکرد تو رفتی و دیگر هیچ وقت نبودی!

"ما"یی که با هم در دانشگاه ثبت نام کردیم فقط ”من” فارق التحصیل شد!

من کاردایم با تو شروع کردم تمامش کردمو تو نبودی من کارشناسیم را شروع کردم و تو نبودی.

من خوشترین روزها سپری کردم و تو نبودی تا این خوشی را تکمیل کنی من زهرمارترین روزها را گذارندمو تو نبودی تا حمایتم کنی بشوی پناه خستگی هایم مرهم دردهایم مثل همیشه،مثل قبل تر ها....آن زمان هایی که همه چیز خوب نبود! هیچ وقت همه چیز خوب نبود! هیچ وقت! اما لااقل تو بودی و آرامش آغوشت،تو بودی و شانه هایی خیس از گریه هایم،تو بودی کلام با محبتت...

من شروع کردمو تو نبودی تا شادیم دو چندان شود من پایان دادمو تو نبودی تا سنگینی این پایان را با من شریک شوی تا کمی از غم هایم را از قلبم برداری شاید که کمتر منقبض شود.

من خندیدمو تو نبودی

من گریستمو تو نبودی

من زمین خوردمو تو نبودی

من تمام شدمو تو نبودی

...

و نمیدانم چرا برای تویی که دیگر هیچ وقت نبودی و نیستی اینگونه زخمی ام!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 01:48 توسط بیتا


Design By : Pichak