عطر گندم

غمگینی آدم هایی که دوستشان دارم غمگینم می کند گاهی دلم می خواهد با انگشتم گوشه لب شان را بالا ببرم شاید خنده یادشان بیاید اینکه کاری از دستم بر نمی آید 

اینکه زورم به دنیا نمی رسد 

تلخ است خیلی تلخ...

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393ساعت 22:39 توسط بیتا

"بیقرار" علیرضا قربانی را عاشقم!


*ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست...

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل

آن آرزو که در دل امیدوار توست...

**های هایِ گریه....

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393ساعت 20:38 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393ساعت 19:09 توسط بیتا

*این قسمت حذف شد!


**نمیدونی چه حالیه وقتی احساست حتی تو واژه ها نگنجه...

***حس میکنم گـــم شده ام . . .
امّا تلخ تر اینکه ، کسی هم دنبالم نمی گردد . . .

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393ساعت 18:56 توسط بیتا

آنقدر مرا سرد کرد از خودش.....از عشق.....

که حالا بجای دلبستن،یخ بسته ام. 

 آهای!!! 

روی احساسم پا نگذارید.....

لیز میخورید.  

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393ساعت 14:38 توسط بیتا

چیزی که تو ذات آدماست نمیشه تغییر داد!!! تو شرایط سخت و راحت نشون میدن شخصیت و ذات واقعیشونو.

حتی دمه مرگ هم که باشن از اشتباهات و زشتی های وجودشون برنمیگردن!

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393ساعت 00:47 توسط بیتا

مادر داشتن خوب است.خیلی خوب!

همیشه نگرانِ درد هایت،غمخوارِ مشکلاتت،پناهِ گریه هایت میشود.هرچه دارد میدهد برای آرامش تو!

خواهر داشتن خوب است.خیلی خوب!

همیشه دلسوز،مهربان،رازدار.بهترین تلاشش را برای گرم بودن دلت میکند!

برادر داشتن خوب است.خیلی خوب!

همیشه پشتیبان،قوی،حامی.همین که باشد کافیست تا دلت قرص شود!

و وقتی نیست

یکی از همین روزها

یک حسی که بودنش را تمنا میکند

مدام به دلت ناخن میکشد

فرقی نمیکند چه مدت از رفتنش گذشته باشد

جای خالیش همیشه پر رنگ خودنمایی میکند

و تو همان حالِ روزِ وداع را داری!!!

نوشته شده در جمعه 27 تیر‌ماه سال 1393ساعت 10:14 توسط بیتا

خون هم که گریه کنی

اوج همدردی بعضی ها فقط

"آخی..."

گفتنه!

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر‌ماه سال 1393ساعت 12:28 توسط بیتا

تو وبلاگ روژان خوندم

(دوستی نوشت:اونی که دوستتون داره حتی اگه رفته باشه فقط کافیه یه بار براش"بیقرار"علیرضا قربانی رو بزارید،خودش برمیگرده پیشتون.اگر برنگشت برید پشت سرتونم نگاه نکنید.)

من این حسو با "تقدیر"شادمهر عقیلی دارم!!!

هرچند بیقرار هم تاثیر خودشو تا حد زیادی میزاره


نوشته شده در یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393ساعت 20:14 توسط بیتا

دلم

کمی "مرگ" میخواهد.

نوشته شده در یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393ساعت 00:20 توسط بیتا

فرقی نداره به چه شکلی و کجا

وقتی واسه ی قدمات جای مناسبی رو انتخاب نکرده باشی

بلاخره یه روزی

که شاید اصلا توقعشو نداری

زیر پات خالی میشه


*دیده ام گاهی در تب
ماه می آید پایین
میرسد دست به سقف ملکوت...

دیشب ماه به من انقدر نزدیک شده بود که اگر هر کسی دیگه این ادعا رو داشته باشه میتونم قسم بخورم دروغه!!!
نوشته شده در شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393ساعت 21:34 توسط بیتا

نوشته شده در جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393ساعت 17:56 توسط بیتا

این که جایی زندانی بشی که زبونت رو حرفت رو نفهمن به قدر کافی عذاب آور هست!

نیازی به شکنجه های دیگه نیست تا زجر بکشی!

مثلا فکر کن تو یکی از روستا های ته و تو آفریقا یه اشتباهی کنی زندانیت کنن رسما باید فاتحه خودتو بخونی خب!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393ساعت 10:30 توسط بیتا

همه آدم ها

یه روزی

یه جایی

سیگار میکشن

نه اینکه حتما تهش سیگاری بشن!

حالا بعضی ها تو شرایط خوش بعضی ها تو شرایط خراب و فکر نمیکنم این اتفاق توی یکی از روزای معمولی زندگیشون بیافته!

مثلا اگه دنیات زیرو رو شده باشه وخونه تنهای تنها باشیو تا ساعت دو نیم از سر درد خوابت نبرده باشه و بخوای مغزتو بالا بیاری از درد و عصبی بودنت زده باشه به کتفت و دستات رو نتونی تکون بدیو هرچی کل خونه رو زیر رو کنی واسه یه قرص مسکن یا آرام پخش هیچی پیدا نکنی! اونوقته که فکر میکنی شاید بهتر باشه الان یه نخ سیگار بکشی اما حتی از اونم جز یه جاسیگاری پُر چیزی نصیبت نمیشه اما اگر بود خب حتما میکشیدی!واسه همینه که میگم

همه ی آدم ها

یه روزی

یه جایی

سیگار میکشن.

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393ساعت 10:26 توسط بیتا

اگر آمدی

غریبی نکن

هنوز همانم

فقط کمی مرده ام!

نوشته شده در سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1393ساعت 19:58 توسط بیتا

اینکه آدم از بین نیم کیلو اسمارتیز فقط اونایی که رنگ هم هستن رو با هم بخوره و نتونه بر این قانون خود ساخته غلبه کنه یه مریضیه؟!
نوشته شده در سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1393ساعت 03:31 توسط بیتا

مثل این باران

نم نم

میبارم

ناگهان

تبخیر میشوم

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1393ساعت 17:58 توسط بیتا

به دست آوردن چیزها به آسونی گفتن و صحبت کردن در موردشون نیست!گاهی خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکنی!!!اما اگر فکر میکنی لایقش هستی به دستش بیار!


*بعضی از ما ها قبل از اینکه بمیریم،میمیریم.

**

نوشته شده در یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1393ساعت 14:44 توسط بیتا

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393ساعت 23:37 توسط بیتا

"رفتن" !  

رفتن که بهانه نمیخواهد ، یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ... 

رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

 "ماندن" !  

ماندن اما بهانه مى خواهد ، دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى، دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى، یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...

 وقتى بخواهى بمانى ، حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى ... میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت،

آمدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه 

 و رفتن هیچکدام ... !!!

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393ساعت 10:26 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393ساعت 04:26 توسط بیتا

اینجوری نگاه نکن خودم میدونم زیاد شدن پستای رمز دار نشونه ی خوبی نیست!
نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393ساعت 04:11 توسط بیتا

بهش گفته بودم با بقیه فرق دارم و او هم این را فهمیده بود.

فهمید بود که میگفت :پیچیده هستی.آره،پیچیده بودم،از قضا او هم پیچیده بود. اما نه به اندازه من.من وقت گذاشتم،حلش کردم،درکش کردم.سر سری از کنار پیچیده بودش نگذشتم مثل او که میگفت تو پیچیده هستی اما من وقتی برای حل این پیچدگی ندارم!من خودم را برایش آنالیز کرده بودم.خیلی ساده کرده بودم معمای شخصیتم را.

بهش گفته بودم مثل بقیه نیستم و این خودش راهنمایی بزرگی بود!  

بهش گفته بودم با بقیه فرق دارم حتی با آنهایی که میگویند با بقیه فرق دارند هم فرق دارم.  

گفته بودم من مثل دخترهای معمولی و دم دستت نیستم.نگفته بودم؟  

گفته بودم قبل از تو کسی نتوانسته از پس دوست داشتنم بربیاید.  

گفته بودم که قلق دارم باید قلقم را پیدا کنی تا خوش باشیم.نگفته بودم؟  

گفته بودم که شاید آن دختر های معمولی خیلی از من برای تو بهتر باشند.شاید که نه،حتما همین طور بود.

گفته بودم زندگی کردن با یک دختر خاص اصلا هم کار ساده ای نیست.نگفته بودم؟  

اما خاص بودن من در از دماغ فیل افتادنم نبود.برعکس،من دختر ساده و غمگین و تنهایی بودم یک دختر تنهایه غیر معمولی که همین ها خاصش میکرد!  

همان موقع که گفتم وبلاگ مینویسم باید میفهمیدی،همان موقع که آمدی اینجا مرا خواندی باید میدانستی درجه خاص بودنم چند است!باید میفهمیدی که بدترین نوع دختر برای تو که همیشه ی خدا وقت نداری،که ساز زدن دوست نداری،که نجابت برایت در پوشیه معنا میشود نوع وبلاگ نویس آن است!  

گفته بودم که اگر مرا حل کنی برایت ساده تر از یک نقاشی کودکانه هستم و در غیر این صورت سخت تر از یک کتاب هزاران صفحه ای فلسفی.نگفته بودم؟چرا،گفته بودم.همین جا هم گفته بودم!  

گفته بودم نگاه به گذشتنم به چهره ی آرامم نکن اگر دیوانه شوم از تو دیوانه ترم.نگفته بودم؟

گفته بودم دوستت دارم و دوست داشتن قداست دارد نگفته بودم؟  

گفته بودم اگر بخواهی از من آدمی بسازی که از خودم متنفر باشم دیگر خودم را دوست ندارم و چطور میتوانم کسی را دوست داشته باشم وقتی از خودم بیزارم.نگفته بودم سعی نکن مرا تغییر بدهی؟گفته بودم مرا همینطور که هستم بپذیر مثل من که تو را همینطور که هستی میخواهم.  

گفته بودم داری تغییر میکنی و توقع نداشته باش وقتی تغییر کردی من با تو همان آدم سابق باشم.ناخودآگاه من هم دچار تغییر میشوم بی شک!نگفته بودم؟ چرا،گفته بودم.

من خیلی چیزا گفته بودم که تو بیتفاوت از کنارشان گذشتی....  

تنها چیزی که من نگفته بودم این بود که چشمانت بی اندازه مرا یاد دختر نداشتیمان میاندازد....  

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393ساعت 04:06 توسط بیتا

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست عرقش که خشک شد برایت مینویسمش...
نوشته شده در سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393ساعت 18:09 توسط بیتا

یکی از بهترین و درست ترین کاراهایی که تو دو سه سال اخیر انجام دادم ساختن این صفحه ی صورتی و نگه داشتنش بوده:)

جایی پر از خاطرات و حس های فراموش نشدی.جایی با طعم و رایحه"عطر گندم"

اون زمان به پیشنهاد و کمک "سرباز" شروع به وبلاگ نویسی کردم باید بهش بگم:ممنون،جز بهترین کارایی بود که برام کردی.واقعا،خیلی خیلی ممنونم!

ولی چیزی که بهم انگیزه ادامه داد دوست داشتنی بودن عطر گندم و رد نگاه هایی که توش میدم بود.


نوشته شده در دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393ساعت 00:04 توسط بیتا

این چند وقت تو هر وبلاگی رفتم یه صحبتی از فوتبال و جام جهانی،بخصوص بازی ایران و آرژانتین بوده!

نظرات متفاوت،نقد های مختلف و توجه به جهات مختلف این موضوع که همشون به نوعی قابل قبول،تامل برانگیز و گاهی آرمانی بود:)

حرفای خوبی خوندم فقط این سوال برام پیش اومد که چطور میشه که این جا انقدر همه خوبن قشنگ فکر میکنن قشنگ حرف میزنن قشنگ زندگی میکنن اما توی دنیای واقعی انقدر همه چی بده اتفاقات ناخوشایند و زشت میشه؟مگه ماها همونایی نیستیم که توی دنیای واقعی زندگی میکنیم؟نمیدونم بازتاب فکر و حرفای ما توی دنیای واقعی با مجازی فرق داره و عکس العمل دیگه ای داریم؟یا کسایی که این مسائل میشه دغدغه براشون،کسایی که میان و مینویسن آدمایی هستن که به دنیای واقعی تعلق ندارن!نه این که اونجا زندگی نکنن،فقط به اونجا تعلق ندارن!

خلاصه یکی پاسخ گو باشه لطفا!!!

نوشته شده در شنبه 7 تیر‌ماه سال 1393ساعت 22:11 توسط بیتا

*ادم دردش میاد وقتی کسی رو انتخاب میکنه که تو شرایط سخت  تکیه گاهش باشه کنارش باشه. بعد وقتی تو شرایط سخت قرار میگیره ببینه نه تنها اینطوری نیست بلکه مدام به فکر عکس العمل طرفه و اینکه ناراحت نشه و اینکه اصلا بهش کمک میکنه و میتونه روش حساب کنه یا نه!


**اگه انقدری که خواهرا به برادرا و برادرا به خواهرا اعتماد دارن و قبولشون دارن زن و شوهرا به هم اعتماد داشتن و همیدیگرو قبول داشتن روابط خیلی شیرین تر و آسون تر بود!

نوشته شده در شنبه 7 تیر‌ماه سال 1393ساعت 12:09 توسط بیتا

درد

تشویش

وهم

سر درگمی

آرام آرام همه چیز محو میشود

و جایشان را غمی مالیخولیایی میگیرد!

نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393ساعت 01:39 توسط بیتا

این ذهن پر هیاهو

خیال خواب ندارد!

این  ره رو تکیده

قصد عذاب ندارد!

ساقی مده شرابم

کز کوی حضرت دوست

آمد ندا این ره

اتمام ناب ندارد!


نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393ساعت 01:36 توسط بیتا

احتمالمان، احتمال (the Mobil's sayd it's off) است، اما باز هم زنگ میزنیم. 

احتمالمان ،احتمال دلخوری و ناراحتی است، اما باز هم زنگ میزنیم. 

احتمالمان،احتمال در اینجا بارش و طوفان در آنجا هوای آفتابیست،اما باز هم زنگ میرنیم. 

احتمالمان،احتمال (خیلی دوستت دارم)(من بیشتر)است،اما انگار گاهی کافی نیست.....اما باز هم زنگ میزنیم! 

احتمالمان،احتمال فاصله ها،رشدِ تفاوت ها،بلوغِ آگاهی ها و تازه به درک درست رسیدن از واقعیت هاست،اما.....اما باز هم زنگ میزنیم!

احتمالمان احتمال خوبی نیست،تلخ است و دردناک،سخت است و دشوار،اما باز هم زنگ میزنیم. 

هنوز متوجه نشدم چرا،اما باز هم زنگ میزنیم!


*برای رابطه های شیرینِ دوستی و معمولی تنها دوست داشتن کافیست،اما متاسفانه برای رابطه های همیشگی و رسمی کفایت نمیکند...انگار همین که میگویی"تا ابد"یک‌چیزهایی از دست میرود!

با عوض شدن نوع رابطه ،انگار جنس آدم ها و دوست داشتنشان هم عوض میشود کم کم حتی!

نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393ساعت 00:27 توسط بیتا

آسمانِ شب سهم آدم های تنهاست...

سهم آن هایی که سیمای عشق دست نایافتنی خود را در آن میبینند.

و شاید تصویری از عشقی حقیقی که هنوز متولد نشده است حتی!

آسمانِ شب سهم دست هاییست که دستی میانشان قرار نمیگیرد.

سهم کسانی که در تاریکیِ آسمان چیزهایی میبینند که تنها خودشان قادر به دیدنشان هستند!

آسمانِ شب سهم آدم های اهل "دل" است نه اهل "عشق"!


*باور کردنی نیست!!!!!خیلی وقته با "ماه" گپ نزدم!!!

نوشته شده در دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393ساعت 23:26 توسط بیتا

گاهی باید نبخشید کسی را، که بارها او را بخشیدی و نفهمید، تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد! 

گاهی نباید صبر کرد، باید رها کرد و رفت تا بدانند، 

که اگر ماندی، 

رفتن را هم بلد بوده ای!

گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی، باید منت گذاشت.. تا آن را کم اهمیت ندانند! 

گاهی باید بد بود برای کسی، که فرق خوب بودنت را نمی داند! 

و گاهی... باید به آدم ها از دست دادن را متذکر شد!  

آدم ها همیشه نمی مانند.. 

یکجا در را باز می کنند..   

و برای همیشه می روند...

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393ساعت 18:14 توسط بیتا


Design By : Pichak