X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

امشب تولد دوستم بود.رفتم پیشش چند تا دیگه از دوستامم بودن.اما...

با این که با بهترین دوستام بودم اما حالم خوب نبود نه این که خوب نباشه ها خیلی سعی کردم که خوشحال باشم اما نمی دونم چرا نمیشد.راستش اصلا از ته دل نخندیدم.مخصوصا اخراش همش میرفتم تو هپروت .

اخه چرا ؟مگه همیشه وقتی با دوستام بودم خوش نبودم؟اخه من که خیلی دوستشون دارم مگه میشه با کسایی که دوستشون داری باشی اما حالت خوش نباشه؟نمیگم خوش نگذشت اتفاقا خیلی هم خوب بود اما حالم خوش نبود.

وقتی هم اومدم خونه همه بهم میگفتن چرا ناراحتی!؟اما خودمم نمی دونستم چرا!! برای همین نمیتونستم جوابشون رو بدم.خلاصه از دست خودم حسابی کلافم.دوست ندارم ناراحت باشم.دوست ندارم بی حوصله باشم.دوست دارم شاد باشم بخندم .اونم بعد از این همه اتفاقای خوب  ناراحتی اصلا معنی نمیده.

نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 23:37 توسط بیتا

این ماه رمضونم خیلی سریع گذشت درست مثل تموم مراحل زندگی که مثل برق و باد میگذره و وقتی میفهمی که خیلی دیر شده.اول ماه رمضون که بود با خودم میگفتم کی میره این همه راهو!!!!

اما الان میبینم خیلی سریع گذشت و مثل همیشه من فرصتو از دست دادم .

راستش ماه رمضون امسال مثل هر سال واسم دلچسب نبود شاید چون فاصلم با خدا زیاد تر شده شبای قدر هم مثل همیشه نبود.دارم از خودم نا امید میشم.اخه چند وقته فکر میکنم خدا ازم دور شده شایدم من از خدا فاصله گرفتم.نکنه که دیگه نمیبینه منو ، نکنه دیگه دوسم نداشته باشه

واسم دعا کنید

نوشته شده در جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 19:06 توسط بیتا

مدتیه بعد از گذروندن چند تا اتفاق شبیه به هم به یه تجربه تازه از زندگی رسیدم.

شناخت ادما خیلی سخته،قبل تر فکر می کردم با یکمی حرف زدن می تونم شناخت کمی از ادما به دست بیارم اما الان می فهمم خیلی اشتباه می کردم.حتی وقتی فکر می کنی دیگه کامل طرف مقابلو شناختی بازم هنوز نشناختیش.

چند وقت پیش با کسی صحبت کردم و با خودم فکر کردم که با من خیلی فرق داره.بعد از گذشت مدت تقریبا زیادی دوباره باهاش صحبت کردم اما به مدت طولانی تر.بازم فکر کردم که خیلی با من فرق داره اما این دفعه نوعش کاملا فرق می کرد.فهمیدم تمام شناختی که قبلا نسبت بهش پیدا کرده بودم اشتباه بوده،هر چند هنوزم بین ما خیلی فاصله بود.درسته که نتیجه هر دو دفعه یکی بود اما درس بزرگی برام شد .

الان به این تجربه رسیدم که برای شناختن ادما باید بیش تر وقت بزارم وگرنه ممکن دوباره در مورد یه نفر دیگه دچار اشتباه بشم .اونوقت خودمو برای قضاوت اشتباهم نمی تونم ببخشم.

حس عذاب وجدان منم که همیشه بیدار.

نوشته شده در جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 22:56 توسط بیتا

فردا تولدشه .اما نیست تا بهش تبریک بگم.

تندو تند خاطرات 16 مرداد همه ی سالهای گذشته یادم میاد،چه خاطرات خوشی و خوبی بود!!پس چرا با یاداوریش اشک تو چشمام جمع میشه،چرا غم تو نگاهم میشینه،اخه چرا قلبم از غم سنگین میشه.مگه اینا خاطرات قشنگ زندگیم نیستن!!!؟؟

الان داره تو ذهنم میگذره که وقتی سال دیگه یاد خاطرات 16 مرداد 91 میافتم خودش توی اون خاطرات نیست.چه بی معنی،تولدش باشه اما خودش نباشه.حالا که دارم فکر میکنم میبینم دیگه هر سال همین طوره .الان که خاطرات خوشی دارم بغض میکنم ،ترسم از اون روزیه که دیگه خاطره های خوشی  در کار نباشه.

نمیدونم الان واسش چه طوریه یعنی اصلا دیگه تولد واسش معنی داره یا نه اما امیدوارم خوش باشه.

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 22:50 توسط بیتا

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به اب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.

هیچ ایینه تالاری،سرخوشی ها را تکرار نکرد.

دور باید شد دور.

همچنان خواهم خواهند.

همچنان خواهم راند.

پشت دریا ها شهری است!

قایقی باید ساخت.


واقعا گاهی وقتا به دریا که نگاه می کنم اونقدر محو تماشا میشم که تموم غم های تو دلم یادم میره.اونقدر ارامش میگیرم که انگار هیچ وقت هیچکدوم از حسای بد زندگی رو تجربه نکردم.فکر کنم توی اون لحظه ها تجربه های بد زندگیم توی بیکران دریا گم میشه و تموم غصه هام تو دریا غرق میشن.کاش به دریا نزدیک تر بودم،کاش می تونستم هر روز برم و اتفاقای بد اون روزمو توی دریا رها کنم.کاش میشد قاتل لحظه های تلخ زندگیم میشدم.کاش میشد منم با یه قایق برم.

دریا واقعا ارومم میکنه.....

الان ارومم..............

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 22:13 توسط بیتا

اخه تو از کجا میدونی درد من چیه؟از کجا میدونی من از چیزی میگم که تو فکر میکنی؟

یه لحظه ام فکر میکنی شاید برای یه درصد اشتباه کرده باشی؟شاید منظور منو به اشتباه گرفتی؟

چطوری میتونی در مورد چیزی که مطمئن نیستی قضاوت کنی؟نمیترسی قضاوت اشتباهتو نبخشم یا اصلا رضایت دل من مهم نیست؟!

بیزارم از کسایی که بدون دونستن حقیقت یا همه حقیقت یا این که دردت چیه شروع میکنن به قضاوت کردن و حرف میزنن و حرف میزن و.....من تو زندگیم از قضاوت اشتباه خیلی زخم خوردم،خیلی زخم زبون خوردم.اما این دفعه دیگه اخر نامردی.

اصلا مگه تو میدونی که من دارم الان درمورد چی حرف میزنم؟!خواهشا تو دیگه قضاوتم نکن...

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 22:45 توسط بیتا


Design By : Pichak