عطر گندم

هر روز

هر صبح در انتظار صبح بخیری برای شروع

هر عصر در انتظار راهی برای فرار از تنهایی

هر شب در انتظار شب بخیری برای آرامش

و فردای دیگر در راه است.....

و این انتظار


*شاید اگه از کسی انتظار نداشته باشیم انتظارمون به پایان برسه.


نوشته شده در یکشنبه 30 تیر‌ماه سال 1392ساعت 14:40 توسط بیتا

بعضی وقتام آدم دست به کارایی میزنه که یه روزی حتی توی خیالشم نمیکرده.این کارا هم ممکنه خوب باشن هم بد.

مهم اون حسی هست که بعدش به آدم دست میده.

راسته که میگن وقتی حتی سخت ترین کارا رو برای اولین بار انجام میدی دفعه های بعدی دیگه آسون میشه.

*راستش این بار برعکس همیشه خیلی سخت و بی رمق آپ کردم.

نمیدونم چرا،اما حسش نبود.


نوشته شده در جمعه 28 تیر‌ماه سال 1392ساعت 20:07 توسط بیتا


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام 

دوست میدارم

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392ساعت 23:20 توسط بیتا

امید

آزادی

لبخـند

امنـیـت


عــشــق


آرامـــــــش

دلــخـــوشی

..................

گاهی چه چیزهای ساده ای نداریم.

*الان مشغله ذهنیم اینکه این ملخه چطوری این همه ارتفاعو پریده تا تو اتاق من

نوشته شده در سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392ساعت 12:26 توسط بیتا

یه وقتایی توی زندگی هست که احساس بازیگرِ نقشِ اولِ فیلمی هستم که سرنوشت برام رقم زده.

این یه وقتایی که میگم توی دو تا حالت اتفاق میافته یا خیلی خوشحالم و احساس خوبی دارم یا خیلی ناراحتم و غصه دارم که هر دو اینا نشون دهنده اینکه وقتی از روال عادی و چیزی که از زندگی تصور میکردم فاصله میگیرم باور نمیکنم که این زندگی برای خودمه و حس میکنم دارم بازی میکنم و از اونجایی که توی بچگی هم بهم میگفتن بازیگر خوبی میشی خوب توی نقشم حل میشم. فقط بعد از گذشت زمان و درک کردن موقعیت و اتفاق های توی سناریو این فیلم یه جورایی رو زمین نیستم نمیفهمم حال خودمو نمیدونم.....

*دوستای عزیزم ببخشید که دیر جواب کامنتارو دادم و بهتون سر نزدم.زیارت امام رضا قسمتم شده بود:)

**روزهایم هنگامی زیبا میشود که در بیابان زندگی، سراب لبخندت را ببینم.


نوشته شده در شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392ساعت 22:50 توسط بیتا

بیکارو بی حوصله نشسته بودم کنار میزم و توی کمد سَرَک میکشیدمو بی انگیزه وسایلو جا به جا میکردم. دستم رفت طرف جعبه بزرگ و قرمز مدادرنگی خواستم بزارمش طبقه ی پایین که از دستم افتادو همه مداد رنگی ها ریخت بیرون.نشستم ، برای چند لحظه ای فقط نگاه کردم داشتم به این فکر میکردم که خیلی وقتی نقاشی نکردم سرمو چرخوندم طرف طرحی که خیلی وقت پیش زده بودم چند سالی میشد.تک تک اجزای اون نقاشی رو بررسی کردم. نقاشی که با همین مدادرنگی ها کشیده بودم.یه تار یه تنگ ماهی یه فانوس یه ساعت کوکی یه گلدون پر از رز های زرد که همگی کنار هم روی میزی با طرح بته جغه با سلیقه چیده شده بودن و قابی که با خط خوش شعری زیبا رویش نوشته شده بود.این تعریف از تصویری بود که به تصویر کشیده شده بود شاید چیزی که من کشیدم به این قشنگی نباشه.

دوباره نگاهم رفت سمت مدادرنگی هایی که روی زمین ریخته بود.صدای بهم خورد مدادرنگی جز صداهایی که توی زندگی منو به وجد میاره و صدای کشیده شدن سر مداد روی کاغذ به نظرم جر آرامش بخش ترین صدا هاست.

همه ی مداد رنگی هارو با حوصله گذاشتم توی جعبه و در کمد رو بستم.

انگار یه چیزی توی وجودم دوباره زنده شد.دلم میخواد دوباره نقاشی کنم.





نوشته شده در شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392ساعت 13:42 توسط بیتا

*وقتی خورشیدوار بتابی

آدم های شهر

دلشان برای هوای بارانی

لک میزند.

(یه چیزی از خیلی وقته پیش توی ذهنم بود که این نوشته اومد.یادم نیست جایی شدنیدم یا چیزی خوندم یا فکر خودم بوده.برای همین نمیتونم بگم صددرصد این نوشته ماله من هست یا نه.تا حالا شده اینطوری بشی؟)


هذیون:چراغای خاموش ID رو میبینم.چراغایی که میدونم همین الان دارن جایی دیگه رو روشن میکنن. شروع میکنم با خودم حرف میزنم.حرفایی که کسی جوابی بهشون نمیده.

پ.ن:بطری آبو یه نفس سر میکشم.شاید به فرو بردن بغضم کمک کنه.

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392ساعت 20:11 توسط بیتا

*چیزی که برایم میگویی

عشق نیست

اگر بود

من لیلایت بودم و

تو مجنونم میشدی.


**این چه دنیایی ست

که ادم هایش

برای اثبات عشقشان

سکوت میکنند!

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1392ساعت 12:11 توسط بیتا

یه مدتی هم بود که از این کارا میکردم.

باله رقص قشنگیه دوسش داشتم دیگه لابد

*اول یه پست دیگه گذاشته بودم بعد نگاه کردم دیدم خیلی دیگه زدم تو فاز منفی چند تا پست غمگین پشت هم گذاشتم.گفتم یه تنفسی بدم

از این تنفس استفاده کنیم همگی

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392ساعت 21:35 توسط بیتا

آدما شروع میکنن به دوست داشتن کسی برای فرار از تنهایی.

بعد میفهمن وقتی کسی رو دوست دارن از همیشه تنهاترن.

چون دیگه حرف دلشونو فقط میتونن به اون آدم بزنن.

چون فکر میکنن فقط اونه که درکشون میکنه.

سفره ی دلشون پیش همه بسته میشه بجز اون.

و امان از روزی که اون آدم کسی باشه که به سمت سکوت هُلت بده.

اونوقته که تنهاییت کامل میشه.

دیگه نه میتونی با اون آدم حرف بزنی نه با هیچ کسه دیگه.



پ.ن:همراهی با مگسی که داره روی مانیتور دستاشو میزنه به همدیگه هم عالمی داره.

نوشته شده در شنبه 8 تیر‌ماه سال 1392ساعت 17:14 توسط بیتا

من از تنهایی اشباعم 

لبریزم

غروبی سرد و غمگینم 

پاییزم

دلم دل نیست

دریا نیست

مرداب است

که موجی هم سراغش را نمیگیرد

که نوری هم به رخسارش نمیتابد 

نه شوق زیستن دارد 

نه میمیرد....


نوشته شده در پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392ساعت 13:25 توسط بیتا

نوشته هایم با تو زندگی میکنند...

با تو میخندند

گریه میکنند

غم عالم در دلشان میریزد

دلگیر میشوند

ذوق میکنند

اما،

نوشته هایم با تو دلتنگ نمیشوند

برای تو دلتنگ میشوند

و میمیرند.

نوشته شده در سه‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1392ساعت 11:33 توسط بیتا

برایم طعم گس خرمالو را داری

و اینگونه است که عشق میشود خرمالویی

و همه زندگیم نیز

به طعم خرمالو

به طعم عشق

چقدر این طعم دوست داشتنیه.

*تنهاییم را وجب میکنم
دستهایم توان درک نبودنت را ندارند...

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر‌ماه سال 1392ساعت 16:00 توسط بیتا


Design By : Pichak