عطر گندم

..............................................................



*بعضی چیزا نوشته نشن بهتره

شاید اینطوری بشه که فراموش بشن

هرچند نمیشه!!!

نوشته شده در جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392ساعت 17:29 توسط بیتا

چند شب پیش خوابت را دیدم

دیشب هم!

انگار گِلِگی هایم موثر بود که آمدی!

بهانه نمیگیرم

اما پیش تر گمان میکردم

سهم من از تو

چیزی بیش از تصویر ثابت لبخند زیبایت باشد

در این روزها!

گمانی که با رفتنت به آتش کشیده شد.

همچون دلم که سوخت.

و ده ها دله دیگر.....



*هیچ میدانی بعد از "تو" چه بر سر باور هایی که تو جزئی از آن ها بودی آمد؟!

**کلمات یاری ام نمیکنند.....حرف زیاد!واژه کم!


نوشته شده در جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392ساعت 17:25 توسط بیتا

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند

و آدم هایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند.


+تو جز همون آدم های کمیاب و خوب بودی.دلتنگتم....دوستت دارم درست به همان اندازه که میدانی و بس!


نوشته شده در دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392ساعت 20:47 توسط بیتا

مثل یک حقیقت تلخ میان دو دروغ شیرین ....

مثل کالای نزدیک به تاریخ انقضا

مثل یه ابر سیاه در حال انفجار

مثل آتشفشان پیر و خاموش

مثل ته ریش،ته سیگار

مثل سیم پاره شده ی تار

مثل مترسکه یه مزرعه متروکه

مثل...... 




*این قسمت پستم مربوط به آدمای بی فرهنگ و کم شعوریه که واسم با اسم مستعار پیغامای چرند میفرستن: اگه مایل به شنیدن حرفاتون بودم و خودتون و حرفاتون واسم کوچیک ترین اهمیتی داشت کامنتامو باز میزاشتم پس یکم بفهمین خواهشا!!



(عذر خواهی فراوان از دوستای خوبم که اینجا رو میخونن ستاره بالا رو به دل نگیرید با شما نبودم)

نوشته شده در شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392ساعت 23:32 توسط بیتا

خوبه که آنتن دهی مودم زیاده!! وگرنه آدمی مثل من که که کلیدشو جا گذاشته و پشت در مونده به غیر از نت چه کار دیگه ای میتونه انجام بده!!!

نوشته شده در شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392ساعت 12:55 توسط بیتا

حقیقیت حتی اگر تلخم باشه بازم تهش شیرینه

اخیششششش

یه نفس راحت و عمیق

نوشته شده در جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392ساعت 18:00 توسط بیتا

روی صندلی راکِ کنار شومینه نشسته و به یه نخ از سیگارِ خاموشِ نه چندان گرون قیمتی که بین انگشت شصت و سبابه دست راستش که به دسته صندلی تیکه داده زل زده. و درحالی که شدت بالا و پپایین رفتن قفسه سینش خبر از تنفس عمیق و البته سختش میده به فکر فرو رفته...

چند ثانیه بعد بیخیال از فکرو درگیری خاطرش شانه بالا می اندازه به سرعت فندکی به سیگار میزنه و پک محکمی ازش میکشه

پُک.........دود.........پُک.......

همیشه همینطوره،عمر فکر کردش ثانیه ای و کوتاه.و عمر بیخیالی و سرخوشیش قد رقم سنش گمونم،شاید هم بیشتر...

پُک.........دود.........پُک.......

چیزاهایه مبهمی میشنوم در حدی که بفهمم شروع کرده به تعریف یه خواب که همیشه هم از نظر من واقعیت ندارن و برگرفته از خیالش هستن اما انقدر با خودش تکرار میکنه و تصویر سازی میکنه از این خیال که فکر میکنه واقعا اتفاق افتاده!

در حالی که هندزفری تو گوشمه و  دارم با صدای بلند به آهنگ  A Thousand Kisses Deep از لئونارد کوئن رو گوش میکنم.

و تنها از این همه حرف حرکت لب هاشو میفهمم.....


نوشته شده در پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392ساعت 12:42 توسط بیتا

دستمو گذاشتم رو کیبرد برای تایپ کردن یه پست جدید که مرتبت با اتفاقی بود که صبح امروز برام افتاده بود.

تموم که شد یه دور از روش خوندم تا بعدش انتشار کنم سرمو یه لحظه چرخوندم سمت پنجره دوباره به صفحه مانیتور نگاه کردم نفهمیدم چی شده بود که صفحه یاداشت جدید برگشته بود به صفحه قبل و کل نوشتم پریده بود!!

دوباره شروع کردم به تایپ. تموم شد دست کشیدم رو کیبرد تا گرد و خاک روشو پاک کنم و در همین حین یکم فکر کردم که چیزی رو جا ننداخته باشم سرمو بلند کردم نمیدونم دستم به چی خورده بود که دوباره همش پاک شده بود!!!

دوباره شروع کردم به تایپ .یهو فکری از ذهنم رد شد که باعث شد انگشتام دیگه با دکمه هایی که روشون حروف فارسی و انگلیسی نوشته شده بازی نکنه و از حرکت وایسته

فکر اینکه شاید دلیلی وجود داشته

شاید بهتر باشه این متن رو ننویسم

شاید....

شاید باید به جای اون پست این پست رو بنویسم!


نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 14:27 توسط بیتا

یه مدت وبلاگ نویسی کن

بعد نظرات وبلاگت رو ببند 

بعد واسش رمز بزار دوباره نظرات رو باز کن 

بعد دوباره رمزو بردار نظرات رو ببند

کی به کیه!

خوبیه اینجا اینه که آدم میتونه به دلش باشه

یعنی در واقع باید اینطور باشه....

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 00:19 توسط بیتا

♥فقط امیدم به توئه خدا♥
نوشته شده در سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392ساعت 23:23 توسط بیتا

میگن برادر رو خواهرش غیرت داره

داداشی

غیرتی شو برام

غیرتی شو برام پیش خدا

واسه خاطر این روزا

واسه خاطر اینکه نگاهشو ازم گرفته

مثل اونوقتا پشتم واستا

تکیه گاهم باش

کمکم کن شاید با تو خدا رو پیدا کنم...

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392ساعت 20:41 توسط بیتا

عزیزم دنیای جایه نبرد است

مبادا خودت را خسته و فرسوده این نبرد ها کنی

اینجا جای مجادله ناتمام عقل و دل است 

مبادا هیچ کدام را زیر پا بگذاری

باید با توجه به هر دو ملس کنی طعم زندگیت را

که تلخی خالص از پا درت میاورد و شیرینی زیاد دلت را میزند!

نوشته شده در جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392ساعت 13:12 توسط بیتا

*گندم:

در زندگی درد هایی هست که هرگز نمیتوان با هیچ کس گفت

زخم هایی که مرهم ندارد

و تو گاهی مجبوری رویش نمک بریزی!

دردهای که نه توان درمانش را داری و نه توان دل کندن!

نمیتوانی تصور کنی که چه دردناک میشود وقتی به دردی دلبسته شوی!

انگار اگر روزی چشم بازی کنی و نباشد نگران نبودنش میشوی!

که سر و کله زدن با این درد بشود عادت هر روزت!

انگار هر روز از کابوسی بیدار میشوی و به فاصله یک پلک کابوسی دیگر آغاز میشود به نام "زندگی"!!




نوشته شده در جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392ساعت 13:04 توسط بیتا

*گندم:

میخواستم بنویسم

بگویم

درد و دل کنم

اما دیدم حرف  این روزها زدنی نیست

باید بماند کنج دل

باید .....

بگذریم،

از پاییز چه خبر؟!

از آن هوای دلگیر که غروب ها دلگیر تر میشود!

این روزها خاطره باز شده ام!

منم دیگر، تعجبی ندارد...

خاطره ی بودنش

خاطره ی روزهای خوشمان در سرم تاب میخورد!

درست یادم نیست 

به گمانم آذر یا دی ماه بود

شاید زمانش دقیق در خاطرم نباشد که هست!

اما جزئیات را از برم

مو به مو

خاطره ای تلخی که کامم را شیرین میکند!

اصلا این روزها کلمات هم مرا بازی میدهند....

دلم عبور میخواهد

دلم میخواهد بشود چندین ماه دیگر شاید هم سال دیگر

یا شاید چندین سال قبل!

خیلی تفاوت ندارد

فقط"اکنون"نباشد!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392ساعت 01:29 توسط بیتا

گندم:

*حکایت منو تو

حکایت خورشید است و ماه

چشم است و دیدن

حکایت فواره و آب

ما به هم محتاجیم



*همچون انار ترک برداشته ی انارستان ها

دلم

چیدن میخواهد.

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392ساعت 13:31 توسط بیتا

میشه هوا دو نفر باشه و دلت یه دنیا نگیره.

میشه جمعه غروب باشه و کز نکنی یه گوشه خونه.

میشه نمه بارون بزنه رو صورتت.توی ریه هات هوای مهم آلود پر کنی اما بغض نداشته باشی که بخوای قورتش بدی.

میشه پاییز باشه و حالت خوب باشه.

میشه توی یه روز مثل همه روزاییه دیگه تو مثل همیشه نباشی....

همه اینارو توی جمعه ای که گذشت فهمیدم


*ممنونم :)


نوشته شده در یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392ساعت 21:32 توسط بیتا

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را میگیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


*فاضل نظری*

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392ساعت 19:44 توسط بیتا


Design By : Pichak