X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

*ادم ها عاشق می شوند

عاشق ها شاعر

شاعر ها...

شاعر ها چه بر سرشان می آید؟!


**ذره ذره

آب می شوم

در دلم ماند

پروانه ام باشی


***محکومم به اجرای دِرام زندگی

اختیار،

واژه ای عوام فریب است.


****چگونه رام کنم

قلمی افسار گسیخته 

که هوای تو در سر دارد


نوشته شده در شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 00:25 توسط بیتا

خواهشن با خوندن این پست فکر نکنین من ادم سنگدلی هستم


وقتی بچه بود یکی از بزرگترین فانتزیام این بود که یه گربه بگیرم وقتی زندست قلبشو در بیارم بعد تپش قلبشو نگاه کنم.

حیف که برادرم در مقابل اصرارای من مقاومت نشون میداد وگرنه حتما ای صحنه رو تو بچگی میدیدم


چیه خو بچه یه وقتایی چیزای عجیب دلش میخواد


پ.ن:یکی از لذت بخش ترین کاری زندگیم که هیچ وقت ازش خسته نمیشم مرور خاطرات کودکیمه.

با هیچ چیز توی دنیا عوضش نمیکنم.نه به خاطر داشتن همچین فانتزی هایی.برای این که تمامشو با کسی شریک هستم که خیلی دوسش داشتم .کسی که توی لحظه لحظه زندگیم حضور داشته مخصوصا بچگیم.اینو نمیگم چون الان دیگه نیست.وقتی که هنوز بود ساعت ها میشستیم و از بچگیامون میگفتیم و بلند بلند میخندیدم.حتی همون موقع هم از داشتن همچین خاطراتی به خودم میبالیدم.و حالا  به تنهایی مرور میکنم تمام خاطراتم را......

نوشته شده در سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 19:20 توسط بیتا

هنوز خیلی بچم

خیلی کوچیک

اونقدر که خودم رو با چای داغ می سوزونم.

چرا آدم از بعضی داغ ها عبرت نمیگیره و هر بار و هر بار تکرارشون می کنه؟!

چرا میره سمت چیزی که میدونه بهش آسیب میزنه؟!

نوشته شده در شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 19:53 توسط بیتا

*به کلاغ قصه ها بگویید

قصه تازه ای سروده ام

یکی بود 

که با نبودش

بودنم را با خود

برد....



**عاشقانه هایم برای خودت

نه این که همه را تقدیمت کنم!!!

دیگر نیازی بهشان ندارم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 21:06 توسط بیتا


روزگاری من بودم و ارزوی خوشبختی در دلم

امروز فهمیدم هرچه بودم، خوشبخت بودم، و هرچه داشتم در دستانم، خوشبختی بود.

فهمیدم،انچه  که من در ارزویش بودم دست نیافتنی است

برای توصیف اش  باید قصه پریا بگویم

پای افسانه ها را وسط بکشم

یکی بود و یکی نبود...

که به کار این زندگی خاکی نمیخورد

اینچنین شد که دریافتم،باید عوض کنم معنای واژه" خوشبختی" را در ذهن خسته ام

اکنون به هر انچه دارم راضی ام

فردا را نمیدانم

این گونه است که میگویم

خیلی خوشبختم


نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 00:15 توسط بیتا

نرو...

کاش میدانستی که مرا تاب و تحمل رفتنت،نبودنت نیست...

کاش میفهمیدی دلتنگی یعنی چه.....

کاش میدیدی که با قلبم چه کردی......

تو

من

چرا انقدر دوریم از هم!!؟؟

واقعا چرا دنیا همیشه برعکس میشود؟!

کسی که هست در قلب نیست کسی که نیست عمیقا به دل مینشیند...

این روزها دلتنگم

برای کسانی که باید باشند و نیستند
برای کسانی که هستند اما نه انگونه که باید
برای خودم

این روزها،

دلتنگم...

نوشته شده در سه‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 10:03 توسط بیتا

چقدر سخته که دلت جلوی عقلت کم بیاره و مجبور باشی حرف عقلت رو گوش کنی،

چون زورش خیلی بیش تره.

خیلی سخته یکی جلوی چشات گریه کنه ولی هیچ کاری از دستت برای اروم کردنش بر نیاد.


نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 14:32 توسط بیتا


Design By : Pichak