X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

گندم:

*دوست داشتم مثل تو باشم

"خودخواه"و "منطقی"

همه چیز مرطوب است

چشم های مرطوب 

احساس های مرطوب

این سطرها بوی نم میدهد

باید زیر این واژه ها

پیاله ای فیروزه ای رنگ گذاشت

با هر قطره اش میتوان مست شد.

**میزان شعور و شخصیت آدما به دهن پر کن تر بودن مدرک تحصیلی و یا به تعداد صفرهای نقدینگیشون هیچ ارتباطی نداره.چه بسیار کسانی که تا دقیقه آخر عمرشون پول جمع کردن و یا علم آموختن اما نه تنها به میزان زحمتی که کشیدن و عمری که هزینه کردن بهره برداری نکردن بلکه جنبه و ظرفیت جایگاهی که بهش رسیدن رو نداشتن و از انسانیت و انسان گونه زندگی کردن فاصله گرفتن و چه بسیار کسانی که سواد اندک دارن اما روح بزرگ و شعور بالا،درامد محدود دارن اما از انسانیت و شخصیت غنی هستن.و البته عکس این قضیه هم وجود داره.اما مهم اینه که حواسمون باشه دیگران رو قضاوت نکنیم.

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 17:44 توسط بیتا

دلم یه رفیق با معرفت میخواد که باهاش برم دالون بهشت.با یه قلیون دو سیب که تا حد مرگ بکشم .

بعد انقدر حالم بد بشه که همه ی این روزایه کذایی رو بالا بیارم.

همین!

نوشته شده در جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 20:17 توسط بیتا

*یه وقتایی آدم تو زندگیش یه باور ها و قوانین خاص خودشو داره.اما یهو یه نفر میاد که همه چیو بهم میریزه و بدتر از اون اینه که اونقدر مرد نیست که بمونه پای کاراش و بعدش میره.....

**داشتم زندگیمو میکردم

اومدی حالمو عوض کردی

این همه راهو اومدی که بری

که خرابم کنی و برگردی

همه چیز خوب بود قبل از تو

عشق با من غریبگی میکرد

یه نفر داشت با خودش تنها

زیر این سقف زیر میکرد

عطر تو این اتاقو پر کرده

این هوا اون هوای سابق نیست

اون که با بودنت مخالف بود

حالا با رفتنت موافق نیست

واسه چی اومدی که برگردی

برو اما جواب بده

سرخورد اومدی ولی این بار

به منم حق انتخاب بده

اون که میگفت تا ابد اینجاست

حالا میگه بزار برگردم

داشتی زندگیتو میکردی

داشتم زندگیمو میکردم.

نوشته شده در سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 12:40 توسط بیتا

گاهی وقتی که دروغایه یه نفر از حد میگذره تو دیگه نمیخوای نشون بدی که متوجه دروغاش شدی تظاهر میکنی که باور کردی.چون از اونجا به بعد باور کردنِ تو حمله بر احمق بودن تو نیست بلکه متوجه احمق بودن اون شدی.

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 10:33 توسط بیتا

*چقدر احمق میشم اون صدم ثانیه ای که فکر میکنم داشتن چشایه رنگی کمکی به حالم میکنه.

**یکی از چیزایه امید بخش تو زندگی میتونه چراغایه روشن و چشمک زنه مودم باشه حتی!!به این میگن با چیزای کوچیک خوشحال شدن و ازشون لذت بردن!!

***دیوان حافظ کنار تختم و رز مصنوعی روش هر دو از دستم خسته شدن پس بیشتر از این مزاحمشون نمیشم.

**** و در آخر پیغام low battery گوشیم بی اهمیت میشه . پس دیگه دستگاه مشترک مورد نظر "خــــــــــامــــــــــــوش"میباشد.


پ.ن:دوستای عزیزم این روزا یه مدلی هستم شاید حرفای زیادی داشته باشم و تند تند آپ کنم شایدم یهو به مدت طولانی پستی نزارم کلا منظورم اینکه از روالی که همیشه داشتم شاید کمی فاصله بگیرم  اگه غمگین یا پر درد مینویسم معذرت میخوام و امیدوارم مثل همیشه به بزرگی خودتون منو ببخشید.از تک تکتون ممنونم که تنهام نمیزارید.

امضا:گندم


نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 00:13 توسط بیتا

*امسال روز دختر چه غریبانه بود.

دخترا روزتون مبارک.


**خدایا من اینجام

قلبمم هنوز داره میزنه به خودت قسم

فکر میکنم تو تشخیص زنده بودنم دچار اشتباه شدی که روزگار این جوری داره قلبمو از جا درمیاره.

بخدا درد داره....

صدای ناله هامو نمیشنوی؟!

نوشته شده در شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 14:50 توسط بیتا

عزیزکم

شاید تصور تو از دنیا و آدم هایش با واقعیت متفاوت باشد.بگذار برایت چند خطی بنویسم.

اینجا آدم ها را هر چه بیشتر دوست داشته باشی بیشتر از تو میگریزند.پس هیچ وقت همه عشقی که داری را خالصانه تقدیم نکن مگر به یک نفر در تمام هستی که کسی جز مادرت نخواهد بود.که "مادر"همیشه استثنا و عجوبه ی تمام آفرینش است.

دلکم

اگر فکر میکنی دنیا جایی است که میتوانی رویاها و آرزوهایت را رنگ ببخشی سخت در اشتباهی.اینجا به شدت تلاش میکنی جسمت فرسوده میشود روحت بیمار. از همنوعان خود زخم میخوری و همیشه بنده ی شاکر معبود خود هستی و تمام اینها در راستایه رسیدن به اهدافی است که در ابتدای راه پرورشش دادی.اما در آخر به چیزهایی میرسی که شاید به نیمه شبیه به تصورات باشد و در برخی موارد بسیار تا بسیار دور از آنچه می اندیشیدی.

نازنینم

اینجا جایی است که ادعاها گوشت را کر و شعارها خسته ات میکند جایی که هرکس در تکاپو برای اثبات خویش است.و تو میمانی و حجوم تفکرات و عقاید روانه به سویت که باید از بینشان انتخاب کنی.انتخابی که ممکن است وقتی از من هم پیر تر شدی تازه به غلط بودنش پی ببری.میبینی عزیز دلم؟!اینجا جایی است که من با بیست سال سن خود را پیر خطاب میکنم:)

گل نشکفته ام

مواظب دلت باش....اینجا به راحتیه آب خوردن غارت میکنن تصاحب میکند میسوزانند دلت را. آسان خورد میکنند غرورت را.اینجا گذشتن ،رد شدن و فراموش کردن رسم شده است.میترسم زیر فشار این همه نامردی مچاله شوی.....

هیچ میدانی این روزاها خیلی ها منتظر ورودت هستند؟!

دنیا ادم هایی هم دارد که میشود بهشان اعتماد کرد.که تو را هر جور که باشی دوستت دارند.که برایشان مهمی.که همیشه نگرانت هستند.باید به دقت اطرافت را بررسی کنی برای یافتن این آدم ها که اگر چیزی در این دنیا با ارزش باشد همین هایی هستن که میتوانی در یک کلمه مهربان صدایشان کنی.

انقدر برایت حرف دارم که تمامی ندارد اما اینجا یک خصوصیت دیگر هم دارد.اینکه هر کس در آخر دنیا را از دریچه دیدگان خود میبیند .شاید آنچه تو بعدها در توصیف جهان بگویی متفاوت با برداشت های من باشد.

که امیدوارم باشد :)




نوشته شده در جمعه 15 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 13:49 توسط بیتا

وقتی خوشحال یا ناراحتم مینویسم، وقتی هر اتفاقی جریان عادی احساس و زندگیمو عوض کنه مینویسمش تا تخلیه بشم.

وقتی خوشحالیم تو کالبد بدنم نگنجه وقتی غمو غصم به روحم فشار وارد کنه مینویسم تا از حجم احساساتم کم بشه.

اما بعضی وقتا یه حس هایی رو تجربه میکنم که نه جسمم نه روحم نمیتونه تحملشون کنه. بعد که میخوام بنویسمش میبینم بر خلاف همیشه که نوشتن برام آب رو آتیش بود میشه نمکه روی زخم که هر کلمش مثل چاقویی کند عمل میکنه،که روحمو نمیبُره بلکه ذره ذره خراش میده.

از همونایی که خودتو میزنی به همون راه که ازش خلاص شی و نمیشه.

از اونایی که یه جایی حک میشه رو فکرت رو قلبت رو....

از همونایی که شروع میکنی به گِلِگی پیشه خدا که چرا هیچ وقت هیچ چیز نمیشه صددرصد دلخواهِ تو!!که چرا همیشه باید یه جایه کار زندگیت بلنگه!!

از همونایی که نمیتونی بگیشون

همونایی که نمیتونی بنویسیشون

فقط میتونی بهشون فکر کنی و فکر کنی و بریزی تو خودت،آخرشم

هیچی.

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 13:26 توسط بیتا

یه اتفاقایی توی زندگی آدم هست که باید باهاشون یه طور خاصی رفتار کرد.

مثل اینکه دستورfreeze

 AutoCAD یا 3dsMAX روشون اجرا کرده باشی.

که هیچ عملی نتونی روشون انجام بدی فقط باشن یه گوشه واسه اینکه با نگاه کردن بهشون یادت باشه بقیه خط های مسیرت رو کجا باید بکشی.

تا اخر سر نقشه ی درستی از زندگیت ترسیم کن.

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 19:05 توسط بیتا

گندم:

*عکس تمام رخ و نیم رخت

صدای گوش نوازی که دلم را میلرزاند

نگاه نافذ و محبت کلامت

رفتار دلنشینت

همه و همه ثابت میکند

دوست داشتنی بودنِ تو

مادر زادیست.


**نرو

آدم ها همیشه بعد از رفتن

دنبال راه بازگشتند

رفتن آسان است

در لحظه اتفاق میافتد

اما فراموش کردن....

حتی اگر دله فراموش کردن هم داشته باشی

با یک عطر

همه چیز تازه میشود.



پ.ن:یعنی عاشق این شکلکای قسمت پاسخ دهی به نظرات بلاگ اسکای هستم

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 13:07 توسط بیتا

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی،به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت و سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی

دمت گرمو سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای

منم من،میهمان هر شب،لولی وش مغموم

منم من،سنگ تی پا خورده ی رنجور

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم

.....

(اخوان ثالث)


نوشته شده در شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 22:15 توسط بیتا

احساس خفگی میکنم

پاشو گذاشته بیخ گلومو فشار میده

میخواد اکسیژن رو

میخواد زندگی رو ازم بگیره

خسته شدم از  این باید و نباید ها

این قانون ها و مرزهایی که برای خودمون یا دیگران میسازیم

حرفایی میزنیم که خودمونم بهش اعتقاد نداریم

اما به اجبار پاش وایمیستیم تا از محدوده ای که انگار تنها و تنها برای زجز دادن و شکنجه دادن خودمون و اطرافیانمون ساختیم خارج نشیم.

قانونای که توی هیچ کتاب و دین و عرفی نوشته نشده

قانونایی که نه معیار انسانیت هستن نه مذهب نه معیار اخلاق نه عرفان و نه هیچ مکتب دیگه ای.

تنها محدودیت های از روی تحجر و تعصب های مضحک.

همین خط قرمز هایی که بی دلیل هستن و دید آدم رو نسبت به خیلی چیزا تغییر میدن

همینایی که روح آدم رو آزار میدن.

همینایی که باید ازشون ترسید.


نوشته شده در جمعه 1 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 12:42 توسط بیتا


Design By : Pichak