عطر گندم

حدود ساعت نه سوار تاکسی شدم راننده پیرمرد آروم و خوش برخوردی بود. به محض حرکت یه اسکناس پنج تومنی دادم بهش  و چهارتا هزاری بهم برگردوند بعد از من یه خانوم و یه اقا دیگه هم بهش پنج تومنی دادن بقیه پول اونارو هم داد اروم گفت پول خوردام تموم شد... گشتم تو کیفم و سکه اندازه کرایه ام پیدا کردم با بقیه ای پولی که خودش بهم داده بود دادم بهش و گفتم پنج تومنی رو پس بده حاج اقا پول خوردات بگیر.خیلی خوشحال شد کلی از تشکر کرد و یه جوری که انگار اون پول از جیب خودم داده باشم و پول خودش نبوده باشه از ته دل خوشحال بود و دو بار اروم زیر لب گفت خیلی خوب شد :) دلم براش رفت اما چند دقیقه بعد فکر کردم حال خیلی از ماها همینه که چیزی رو ازمون میگیرن بعد همونو بهمون پس میدن و ما کلی ذوق میکنیم! 

 از رادیو داشت عوارض جدید تصویب شده ی خروج از کشور پخش میشد صدای رو زیاد کرد که گوش کنیم.... 

نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1397ساعت 23:05 توسط بیتا

زندگی آدم در عرض چند ماه زیر رو میشه مهم ترین اتفاقای زندگی آدما یهوی میافته 

شاید این روزا برخلاف تصوراتم اخرین بهاری ، اخرین فصلی باشه که توی این شهر هستم شهری که دوسش دارم.... خیلی زیاد!

از طرفی دلیل این تغییر اونقدر جذاب و امیدوار کنندس که نمیتونم ازش بگذرم! 

خدایا فقط به امید خودت

نوشته شده در جمعه 24 فروردین‌ماه سال 1397ساعت 15:20 توسط بیتا

درست یک هفته پیش همین ساعتا غرق خون و گیج و منگ ناشی از سقوط از یک طبقه ارتفاع تک و تنها رو زمین افتاده بودم.فقط انقدری جون داشتم که خودمو بکشونم تا گوشیم که کسی از حالم باخبر کنمو همینجوری اینجا از حال نرم. زنگ زدم اورژانس و تمام راه توی امبولانس تا بیمارستان و تمام مراحل پذیرش و عکس برداری و..... اولین سوالی که میکردند ازم 

"کسی رو نداری بهش زنگ بزنی؟”

من: نه.

حالا که بعد از یک هفته هنوز درگیر دکتر و مطب هستم اخرین یادگاری من از نود شیش شده یک عالمه کبودی روی بدن و صورتم یه بینی شکسته و گچ گرفته و بخیه خورده دو تا دندون شکسته یه مچ دست و لگن آسیب دیده.

حالا که بهترم به خانوادم گفتم که دور بودن ازم و دستشون کوتاه اما حالم بده از اون لحظه های که معرفت هیچکیو نمیدیدم در اون حدی که اگه تو حال بد بهش زنگ بزنم خودشو بهم میرسونه و میتونه دست یاری باشه برام

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1396ساعت 20:31 توسط بیتا

وقتی درد میکشی

جسمی و روحی 

و اون تنها کسی باشه تو این شهر که میتونه کمکت کنه.

اما ترجیح میدی به کسی که یه روزی بدترین نوع رفتنو انتخاب کرد زنگ نزنی.

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1396ساعت 08:51 توسط بیتا

یه شهر با همه ی آدمای ریز و درشتش یه طرف باشن

من یه طرف !

حال غریبیه...

نوشته شده در سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1396ساعت 22:30 توسط بیتا

جای دیگه رو نمیدونم اما اینجا اینجویه که دست به هر کاری بخوای بزنی باید پول داشته باشی.بخوای ورزش کنی،موسیقی یاد بگیری،درس بخونی، مسافرت بری و....  یا اصن تفریحات کوچیک انجام بدی.تا اینجا مشکلی نیست.بعد میگی خب من برای اینارا باید برم سرکار درامد داشته باشم بتونم برم باشگاه ساز بخرم برم کلاس هزینه دانشگاه سفر و... اکی میرم سر کار.بعد میری سرکار میبینی انقد تایم کاری زیاد و گاها حتی بدون تعطیلاته و درامدا انقدر کمه که حالا مشکلت دوتا شده اولش فقط پول نداشتی الان علاوه بر اینکه هنوزم پول انجام اینکارو نداری دیگه وقتشم نداری! و میافتی رو دور روزمرگی و تکرار و تکرار و تکرار....
نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 14:21 توسط بیتا

دو تا دسته کلید توی زیپ داخل کیفم دارم ک همییییشه 

بدون استثنا وقتا دست میکنم تو کیفم اول اونی میاد تو دستم که لازمش ندارم!   

نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 22:57 توسط بیتا

من نمیگم ازت متنفرم...

فقط میگم اگه تو از یه تصادف

بدجور آسیب دیده بودی

و من یک تلفن داشتم،

پیتزا سفارش میدادم!


نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 14:56 توسط بیتا

بیشتر از اینکه شما بدتون بیاد از انرژی منفی و چس ناله ها و حال بدِ هرکسی

خودش بیزاره از خودش از اینکه همچین شخصیتی باشه.
اگه تبدیل به چیزی شده که ازش بیزاره لازمه بدونید انتخابش این نبوده بلکه دچارش شده.
پس لطفا در واکنش هامون "انسان" باشیم‌!
پ.ن: بدترین قسمت حال بد اینه که از ته قلبت نمیخوای که حالت بد باشه و خسته شدی از خودت اما نمیتونی.

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 01:13 توسط بیتا

-همیشه چیزهایی برای گفتن هست.

+بَدم و این حال توی من مزمن شده مثل یه سرماخوردگی کهنه که توی تمام بدن ریشه میدونه...

خوب نمیشم.

پس چیزی برای گفتن نیست چون همیشه جواب همونه.

نوشته شده در جمعه 29 دی‌ماه سال 1396ساعت 11:18 توسط بیتا

واقعیت اینه که هر روز میتونیم پیام تسلیت بزاریم پروفایلامون دائم سیاه باشه و سیل هشتک های تسلیت های مختلف سرازیر بشه توی فضای مجازیمون. از معدن و زلزله و پلاسکو و سانچی گرفته تا کهریزک و اوین و هزار هشتک دیگه.

واقعیت اینه که از این همه درد این همه ظلم این همه کوتاهی و دروغ باید مرد!!!!

 دیگه این اعتراضات مدنی و مجازی کافی نیست.

تا کی قراره ادامه داشته باشه این روند؟!

تا کی قراره نوشدارو بعد مرگ امثال دریانورد ها باشیم اونم فقط با یه حرکت سمبلیکی که تهش تا یک ماه بازارش داغ؟!

حس میکنم بدجوری بی رگ کردنمون وقتی میشه با دوتا انگشت زدن رو صفحه گوشی (لایک) منظورمونو برسونیم دیگه حتی حرف زدن و مطالبه کردن سخته برامون ....



نوشته شده در یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396ساعت 16:33 توسط بیتا

خیلی وقته دیگه هیچ مناسبتی شبیه به گذشته نیست.

هر سال شب تولدم چنان ابهتی برام داشت که انگار جز مهم ترین روزای سال توی دنیاست.درسته که نبود اما از دید من اینجوری بود.

امسال ....حسی ندارم.نه تنها بودنم ناراحتم میکنه نه جشن نگرفتن تولدم نه تبریکایی که بهم نگفتن نه هیچ چیز دیگه .تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که چرا از هیچکدوم غمگین نیستم! و میترسم از این حس های به شدت قوی که دیگه نیستن !

نوشته شده در شنبه 16 دی‌ماه سال 1396ساعت 01:19 توسط بیتا

حالم از خودم بهم میخوره وقتایی که مجبورم بد باشم و ادای آدمای بد در بیارم.

اما وقتی ترسناکه که خوب از پسش برمیام هرچند خیلی سخته.

به نظرم بد بودن خیلی سخت تر از خوب بودن.

حالم بده از این همه عذاب وجدان

خودمو مقصر میدونم واسه یه سری چیزا با اینکه اطلاعی نداشتم ‌..‌.

حس خیلی بدی دارم....

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1396ساعت 19:59 توسط بیتا

به مناسبت ششمین سالگرد تولد "عطرگندم" تصمیم گرفتم یه هدیه بهش بدم که اون هدیه صفحه ی اینستاگرامش هست.

نمیدونم کار درستیه یا نه....یکم تردید دارم...

 موقت میریم ببینیم چی میشه :)

نوشته شده در سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1396ساعت 01:31 توسط بیتا

از۹ دی ۱۳۹۰ دارم اینجا مینویسم یعنی  کمتر از یک ساعت دیگه دقیقا میشه شش  سال و یک روز با ۷۱۰ پست منتشر شده.

و توی تمام این مدت میدونید جدا از تمام محبت ها لطف هایی که بهم شده، مضحک ترین فیدبکی که گرفتم چیه؟ اینکه بارها شده میان از اطلاعاتی که خودم شیر کردم حالا  چه اینجا چه اینستا استفاده میکنن و بی نام پیام میزارن  طوری که بگن منو میشناسن اما من اونا رو نمیشناسم چون خودشونو معرفی نکردن حالا هر دفعه مضمون و موضوع پیام متفاوته اما به طور کلی به همین سبک پیش میره .

بعد نمیدونم انگیزشون هم چیه از این کار .مثلا باید کنجکاو بشم؟ خوشحال بشم؟ ناراحت بشم؟ متاثر بشم؟ که چی اخه !!!الان مثلا خیلی خفن و مرموزی؟هنوز منقرض نشدن این دسته ؟ بزرگ بشید لطفا!!!


نوشته شده در یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1396ساعت 23:31 توسط بیتا

حس ترسی مشابه آلزایمر زود رس 

مثل شکه شدن از  تحلیل رفتن بعد شیمی درمانی



نوشته شده در چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1396ساعت 00:06 توسط بیتا

فراموش کردم حال خوب داشتن چجوریه 

اینو جدی میگم 

خیلی جدی

نوشته شده در سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396ساعت 23:57 توسط بیتا

قبل تر وقتی کسی وارد زندگیم میشد براش از تمام اونچه بهم گذشته بود میگفتم از خاطرات کودکیم  از گذشته از روزای تلخی که بهم گذشته بود مفصل ،با جزئیات .و حس خوبی داشتم از این گفتن خالی میشدم تسکین میگرفتم.فکر میکردم اینجوری منو بهتر میشناسه .چیزای بیشتری ازم میدونه و باعث میشه ارتباط بهتری داشته باشیم.اما الان نه تنها هیچ میلی به شناخت آدم جدیدی ندارم بلکه هیچ میلی به شرح هیچ اتفاقی برای هیچ کسی ندارم .با خودم میگم اون همه انرژی و وقتی که برای شناخت اون آدم صرف شد اون همه احساسی ک برای بازگو کردن روزای بد وخوبم با بغض و اشک از من گرفته شد ....دونستن هیچکدوم باعث نشد  جلوی اتفاقی گرفته بشه انگار جز همون تسکین موقت فایده ای دیگه ای نداشت.میخوام بگم آدما وقتی  رو به روت قرار میگیرن و میخوان بهت بد کنن فراموش میکنن چی بینتون گذشته مهم نیست هم جنست باشن یا جنس مخالفت آدما  یادشون میره.یه وقتایی حتی از اون چیزایی ک بهشون گفتی تا نزدیک تر بشین استفاده میکنن تا ضربه کاری تری بهت بزنن.

آدم درمونده میشه از این همه سادگیش.

نوشته شده در دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396ساعت 15:18 توسط بیتا

رفته بودم نشست ادبی  بزرگداشت یلدا بعد یکی از آیتم ها شعرخوانی بود که  از شاعرای جوون تا شاعرای بنام میومدن کاراشونو میخوندن.

یه خانومی مسنی کنارم نشسته بودبه آخرای برنامه که رسید یهو به من گفت چرا انقد همه شعراشون غمگینه!؟

و من توی دلم‌ قدر یه نشست جواب داشتم که بدم اما به یه لبخند قناعت کردم....

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1396ساعت 23:04 توسط بیتا

زلزله و حواشی اطراف آن ...

آدم نمیداند به کدام درد باید گریه کند 

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1396ساعت 04:49 توسط بیتا

میگفت دوست دارد از برادرش حرف بزند اما آدمها میروند در فاز ناراحت، دست و پا میزنند که بحث عوض شود. فکر میکنند غمگینی که یادش افتاده‌ای، یا یادش غمگین میکند. میخواهند فورا حالت را عوض کنند.

.

درحالیکه آدمی که حالا نیست بخش بزرگی از زندگی‌ات بوده، ذهنت ازش پر است و دوست داری حرفش را بزنی، یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از او حرف میزنی فکر میکنند از فقدانش میگویی. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا از رفته‌ای یادی شود مثل حیوان گرسنه از راه میرسد و همه‌چیز را بو میکند و میلیسد. این است که دیگر او را از حرفهایت هم حذف میکنی. تا فقدان کامل شود...»


مرضیه رسولی

نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396ساعت 00:10 توسط بیتا

مضحک ترین و حال خراب کننده ترین  دیالوگ ها در آرایشگاه های زنانه رد و بدل میشه ! 

معلق بین گزینش سلیقه ای از مدرنیته و قسمت های پوچ افکار سنتی.

تناقضی فاحش!

حدالامکان آرایشگاه نمیرم  وقتی هم که مجبورم برم انرژی زیادی ازم گرفته میشه بس که زل میزنم به افق و غمگین و ناامید میشم.

پ.ن: آرایشگاه مردانه را نمیدانم ،قسمت نشده برم.

نوشته شده در شنبه 13 آبان‌ماه سال 1396ساعت 13:40 توسط بیتا

هر چی بیشتر میگذره توی یه زمینه هایی کمتر به این فکر میکنم که چه کاری درسته و چه‌کاری باید انجام بدم  یا چیو انتخاب کنم .

احتمالا از عوارضه زیاد شدن سن باشه دست از شاید ها و باید ها کشیدن و توی لحظه زندگی کردن 

نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1396ساعت 02:24 توسط بیتا

باز آی دلبرا که دلم بیقرار توست 

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396ساعت 23:10 توسط بیتا

میدونی؟ اوج خودخواهی و غرور و بی رحمیه 

اوج  بی حرمتی به تمام لحظه های خوبی که با یه نفر داشتیه وقتی یه طرفه و به تنهایی برای تموم شدن یک چیزه دونفره تصمیم گرفته میشه بدون اینکه نفر دوم حتی دلیلشو بدونه حتی اگر حق کاملا با نفر اول باشه.

 فال میگه” حرفایی پشتت بوده که به ناحق بوده و در واقع دچار سوتفاهم شدن”

امیدوارم اینجوری باشه :)

چون این دقیقا همون چیزیه که توی دل خودم ازش مطمئنم :)

نوشته شده در جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396ساعت 13:32 توسط بیتا

این که میگن

 رویاتونو به کسی نگید وگرنه یه روز میبینید در حالی که دست رویاتونو گرفته از کنارتون رد میشه

واقعیت داره.

نگید رویاهاتونو به کسی 

آدمایی که خلاقیت ندارن

آدمایی که برای خودشون رویایی ندارن 

آدمایی که حسودن

آدمایی که چشمشون به جای زندگی خودشون دنبال دست و دل بقیه س 

،حتی به رویاهای کوچیک شما هم رحم نمیکنن

نوشته شده در جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396ساعت 12:00 توسط بیتا

در عرض چند ماه یا حتی چند روز چقد زندگی  میتونه زیر و رو یا حتی متفاوت بشه ! اینکه میگن حول حالنا راسته.یهو همه چی دگرگون میشه و میچرخه یه روی دیگه از خودش نشون میده حالا گاهی درجهت منفی گاهی هم میشه احسن الحال....

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1396ساعت 21:40 توسط بیتا

منتظرم

انتظار اگه طولانی بشه رسیدن رو کم لطف و بی ارزش میکنه.

منتظرم و هر کسی یه صبری داره 

نوشته شده در جمعه 21 مهر‌ماه سال 1396ساعت 19:34 توسط بیتا

فک میکنی هر سال چیزی عوض میشه یا بهتر میشه؟ 

نه

بدتر میشه که بهتر نمیشه

حالا دقیقا شیش سال شده 

۲۱۹۰ روز 

میفهمی یعنی چی؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1396ساعت 23:25 توسط بیتا

یه روزایی مخصوص خودآزاری هستن.یعنی از صبح که بلند میشی به چیزایی فک میکنی که نباید و همون لحظه که چشم باز میکنی میفهمی که امروز از اون روزاست.به همه ی چیزای بد فکر میکنی به همه ی چیزایی که گذشته و دوسشون نداشتی به همه ی چیزایی که اتفاق نیافته و میخواستیشون  به دیروز و امروز فردات و همه ناخوشایندی هاشون و برای من اوج روزای خودآزاریم مرور مهر ۱۳۹۰ مرور روزایی که بودی روزایی که رفتی روزایی که دیگه نبودی.انگار که دنیارو با مرز روزای قبل تو و بعد تو بسنجم و ببینم.خیلی وقتا طاقت نمیارم تا تهش پیش برم حس میکنم اگه ادامه بدم دیوونه میشم و یهو انگار که کتابیو وسط خوندن رها کنی فقط میگذرم ازش اما یه وقتایی اونقدر حالم بده که سیستم دفاعیم کار نمیکنه که مراقب خودم باشم از اول تا اخر ادامه میدم همه چیو با جزئیات ،تصویر به تصویر مرور میکنم سکانس اول از اونجایی شروع میشه که کنار مامان خونه ی خاله لیلا خوابیدم ،نصفه شبه،با ترس از خواب میپرم،دایی حسن بالاسرمون وایستاده،هیچی نمیگه و صدای جیغ و گریه مامان که پشت هم سوال میپرسه.تا آخر...

هیچ وقت همشو به زبون نیاوردم هیچ وقت همشو ننوشتم شاید اگه مینوشتمش. تموم میشد. یک بار برای همیشه. ولی این مرور کردن طعمش مثل روز اوله و همیشه تازه س ...

چجوری تونستیم بریم اونجا بزاریمش زیر خاک  و بیاییم خونه؟ چجوری هنوز زنده ایم؟؟؟

نوشته شده در شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396ساعت 13:07 توسط بیتا

از اونجایی که هیچوقت توی تلگرام گروه و کانالی نداشتم و ندارم و عموما حتی عضو هم نمیشم و همچنین تغییراتی که جدیدا در رابطه با اینستا تصمیم  گرفتم ایجاد کنم .احتمالا دوباره اینجا فعال تر میشم  همیشه گفتم اخرین جایی که ازش دست میکشم عطرگندم خواهد بود . بلاخره اخه اینجا خونه ی امن منه :)


نوشته شده در پنج‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1396ساعت 21:08 توسط بیتا

اونجایی که هیچ چیز و هیچکس نتونه سر ذوق بیارت 

جای خوبی نیست

:)

نوشته شده در سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 01:24 توسط بیتا

کره رو مینداخت تو یه کاسه ی رویی کوچیک و وقتی داغ شد توش تخم مرغ میشکوند و تند و زیاد هم میزد تخم مرغا سرخ میشدنو کاسه پر از تخم مرغ هم زده و روغن کف کرده میشد.همه میدونستیم نیمرو رو اینجوری دوست داره .

بعد از اون دیگه هیچ وقت هیچکی تو خونمون اون مدلی نیمرو درست نکرد.

پ.ن:تولدشه

نوشته شده در جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1396ساعت 15:06 توسط بیتا

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1396ساعت 00:05 توسط بیتا

مژده ای دل 

خبری در راه است

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1396ساعت 18:10 توسط بیتا

از صمیم قلبم بهت تبریک میگم.و برات آرزوی خوشبختی میکنم. برای من ،تو همیشه یه دوست قدیمی و خوب و مهربونی  که شاید بهتر از هرکسی منو میشناسه حتی اگه خودت اینو ندونی :)

نوشته شده در دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1396ساعت 11:55 توسط بیتا

برای مرگ یه نفر چند سال دعا و  نذر کنی کافیه ؟

هفده سال کمه ؟


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 21:26 توسط بیتا

دو شبه خوابای عجیب میبینم چی قراره پیش بیاد خدا میدونه!

نوشته شده در شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 15:08 توسط بیتا

یه وقتایی یه اتفاقایی میافته که به آدم ثابت میشه اولویتای آدم اون چیزایی نیست که فکر میکرده.میفهمه یه چیزایی هستن که حاضره همه ی اولویت هاشو به خاطرشون زیر پا بزار یه جوری که انگار اصن از اول هم مهم نبودن .یه اتفاقایی که میگی خدایا هیچی نمیخوام .

نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 15:49 توسط بیتا

یه دیالوگ عالی هست که میگه

وقتی باید یه چیزی بگم یهو هیچی نمیگم !

فقط خواستم بگم منم ایضا شدیدا!!!

نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 01:33 توسط بیتا

 تنها سرگرمی این روزام گوشی و اینترنته حالا احتمالا باید حتما توضیح بدم که چرا! که تلوزیون ندارم هارد پر از فیلم ندارم کتاب خوانده نشده ندارم کار ندارم درس ندارم کلاسی نمیرم و کلا من هستم و گوشی جانم .وقت هایی که تمام پیام های تلگرام و همه کانال هارو میخونم تمام اینستا رو زیر رو میکنم و همه ی کلیپ ها و عکسا و متن ها تکراری میشه وقتی همه ی ۴۳۴۵ تا عکس گالری رو چند باره میبینم کل گوشی رو پاکسازی میکنم و دیگه هیچ کاری برای انجام دادن باقی نمیمونه میام اینجا.

اینجا امن ترین و آروم ترین جای دنیای مجازی منه.

اینجا همیشه برای غم ها و خوشحالی ها و بیکاری ها و ...همه ی چیزایی که میخوام جا هست.

اگر دنیای مجازی من یه آدم باشه وبلاگم حکم قلب رو داره اگه یه روزی بخوام کناره گیری کنم اخرین چیزی که ازش دست میکشم اینجاس و اگه از اینجا شروع کردم بدونید اوضاع خیلی وخیم بوده مث یه سکته ی قلبی !

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 18:52 توسط بیتا

رفتم جلوی آینه و مثل همیشه و هر روز شروع کردم به شونه کردنه موی بلندمو بعد بافتمش از توی کشوی میز قیچی رو برداشتمو چیدمشون....شاید همش توی یه دقیقه اتفاق افتاد.بدون فکر،تعلل،تردید! قیچی وسط گیس موهام بود که یهو تازه فهمیدم چی شد...

حالا همه میان میگن: چرا؟؟!!
انگار که موی کوتاه یه "اشتباه" باشه که همه چراییشو میپرسن.هیچکی وقتی موهات بلنده نمیاد بگه چرا؟ چرا موهاتو بلند میکنی؟ اما کافیه یک سانت از موهات کم بشه ،برای همه سوال پیش میاد که چرا!
خب موی کوتاه مگه دل نداره؟
این همه زنای زیبا و مطرح با موی کوتاه از اول تاریخ تا الان.مهم حاله خوبه.یه روزی شاید با موی بلند برسی به حال خوبت و اون تفکری که داری یه روزی شاید موی کوتاه برات مصداق همون حال و همون تفکر باشه.
اخرین باری که موهامو کوتاه کردم نزدیک به سه سال پیش بود.
تنها دفعه ای که هیچکس نپرسید چرا !؟
نوشته شده در سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 05:41 توسط بیتا

افسردگی یعنی یه کرختی مزمن تو تموم لحظه ها ،وقتی دارم میخوابم غذا میخورم دوش میگیرم قدم میزنم موزیک گوش میکنم یا حتی میخندم... یعنی روزها و روزها و روزها توی تخت چمباتمه زدن یعنی یه بیتفاوتیِ خاصِ عجیبی نسبت به همه ی اتفاقات خوب و بد که دیگه مهم نباشه چی شده ،چی میشه،یا چی قراره پیش بیاد،یعنی روزی ده بار مردن توی خیابون، تراس ،کافه و...یعنی زل زدن های طولانی به هیچ کجا و فکر کردن به هیچی 

نوشته شده در جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 11:00 توسط بیتا

یه چیزی جایی خوندم تو این مایه ها که :

وقتی بهت خیانت میکنن یا از اعتمادت سواستفاده میکنن مث این میمونه که دستاتو از بازو قطع کردن.تو میتونی ببخشیشون اما دیگه نمیتونی بغلشون کنی :)

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 03:31 توسط بیتا

بهارِ خوش آب و هوایِ آلرژی آورِ افسرده کننده!

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 03:28 توسط بیتا

جونم براتون بگه که لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 03:26 توسط بیتا

افکرا و احساسات ی که تو دوازده ساعت گذشته به سمتم حجوم آورده انقدر زیاد و غیرقابل وصفه که عاجز شدم از نوشتن.

شُکی به وسعت هشت سال و به عمق واژه ی مقدس "رفاقت"!

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 23:19 توسط بیتا

خیال نکن چون آدم خوبی هستی خیلی کارو رو انجام ندادی

تو خیلی کارو انجام ندادی چون شرایطشو نداشتی

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 17:55 توسط بیتا

یک گروه تلگرامی فامیلی  داریم که من چند وقت یکبار طاقتم طاق میشه و به بهانه های مختلف لفت میدم و چند وقت بعد که دوباره پیام میدن که بیا قبول میکنم و باز همان آشو همان کاسه.

چرا؟

بگذارید براتون بگم،اون گروه و یعنی در واقع افراد فامیل کلکسیونی از افکار و عقاید و سلایق متضاد هستند( لطفا دقت کنید به کلمه ی "متضاد" که فرق زیادی با کلمه ی "متفاوت" داره!)یعنی ما به نوعی در فامیل نزدیک خودمون تفاوت فرهنگی داریم در سبک زندگی خب این خوب نیست و باعث میشه فاصله ایجاد بشه اما داستان اونجایی بد میشه که، 

یک هیچکدوم نمیتونن به این تضادها احترام بزارن!

دو میزان علاقشون برمیگرده به اینکه کی بیشتر منو قبول داره!

من فرق خیلی خیلی زیادتری دارم و خب متقابلا این فاصله در مورد من خیلی زیاد تره و حتما این من هستم که بدم،اشتباهم،غلطم اینو جدی میگم اما من دوسشون دارم.از ته دلم نه به خاطر عقایدشون،طرزفکرشون یا هر چیز دیگه من دوسشون دارم چون ما به هم گره خوردیم چون روزای خوب و بد کنار هم بودیم و حرمت و لیاقت اون روزا خیلی بیشتر از دوست داشتنه پس کمترین کاری که ازم برمیاد دوست داشتنشونه!

من از گروه لفت میدم چون وقتی پیاماشون نمیخونم وقتی از این بیخبرم که چه فکری در مورد فلان واقعه دارن و کی جواب کیو چجوری داده دوست داشتشون برام آسون  تر میشه .بیشتر دلم براشون تنگ میشه،بیشتر تداعی خاطرات میکنم.

شاید درست نباشه این حرف اما به عقیده ی من محبت و دوست داشتن توی خانواده ی مادری من در گرو خیلی چیزا هستش ،چیزایی مث تفاهم سیاسی،مذهبی یا براورده کردن تواقعات طرفین برای همین روابط و علاقه ها خیلی اسیب پذیره .خیلی! هیچکی هیچکیو به خاطر چیزی که اون شخص هست دوست نداره بلکه بسته به اینکه چه میزان توقعات روانیش از اون شخص براورده بشه دوسش داره.

محبت و عشق ورزیدن تو ذاتشون نیست،زور میزنن که همو دوست داشته باشن و به هم نزدیک باشن و اخرشم نمیتونن!چون دلی نیست.

این اواخر هر چندسال یکبار وقتی یه عزیزی از بینمون میره تلنگری زده میشه به همه که دنیا دو روزه و قدر همو بدونیم و به هم عشق بورزیم و بعد دوباره بعد چند سال همه سرد میشن....خدا نیاره اون روزی رو که دوباره تلنگری برسه برامون.خدا نیاره...

به عزیزی میگفتم من مامانمو دوست دارم چون مامانمه حالا میخواد بدترین کارای دنیا رو بکنه تا وقتی رفتارش با من مادرانه س من عاشقشم میگفت درکت نمیکنم.حالا هم شاید کلا بگید اشتباه میگم ولی میخوام بگم ....اصن یادم رفت میخوام چی بگم.ولش کن.

خلاصه که اینجوری...

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 23:12 توسط بیتا

تظاهر به قوی بود از قوی بودن خیلی سخت تره!

برای همین من تصمیم گرفتم بینشون دومی رو انتخاب کنم.

زندگی و شرایط رسید به یه حد از درموندگی که من دیگه نتونستم ادای ادمای قوی رو دربیارم مجبور شدم واقعا محکم باشم و این پروسه مراحل مختلفی داشت.اول خوب شکستم ...باور کردم و پذیرفتم که دیگه اوج بیچارگی من در سنی که کمتر از دو دهه از عمرم گذشته رسیده و بعد از یک دوره افسردگی که خیلی تو جامعه ما جدی گرفته نمیشه و درمان نمیشه وارد مرحله ی بیتفاوتی شدم.هر چیز ریز و درشتی اهمیت خودشو از دست داده بود از جمله خودم و همه ی متعلقاتم .هیچ اتفاقی نه خوشحالم میکرد نه ناراحت.بعد سعی کردم  کم کم نرمال بشم از سکون خارج بشم احساساتم برگشت اما تحت کنترل خودم.من به مرور تبدیل به یه ادم قوی شدم که دیگه لازم نبود نقش ادمای قوی رو بازی کنه .

حالا دیگه تو موقعیت ها استرس نمیگیرم بیش از حد هیجانی، غمگین یا شاد نمیشم هول نمیکنم و دست و پامو گم نمیکنم حالا من تو حضم مسائل و اتفاقات سریع تر عکس العمل نشون میدم.راحت تر راه حل پیدا میکنم .حالا من از یک ادم احساسی تبدیل شدم به یک ادم منطقی .و شاید خیلی چیزای مفید و خوب دیگه به دست اوردم.در کنار همه ی اینا هنوز اسیب پذیرم چون هیچکدوم اینا اصولی و علمی پیش نرفته و افسردگی در من نهادینه و نهفته س و گاهی سرباز میکنه.

حالا بعد از چند سال اطرافیانم بهم میگن "مگه تو قلبم داری؟" "سنگدلی"،"بی احساسی"،"خودخواهی" "سردی،احساساتتو بروز نمیدی"

ولی هیچکی یادش نمیاد اون دختر بچه ای رو که سواد نداشت و نامه عاشقانه خط خطی میکرد،هیچگی یادش نمیاد که قلبش کف دستش بود واسه یه تاپ مراسم ختم میگرفت عکسشو نقاشی میکرد واسه یه چادر عربی ذوق مرگ میشد.از تصور زمین خوردن مامانش ،تو دستشویی  یواشکی گریه میکرد.

کسی نمیگه چی شد که اینجوری شد؟چی شد اون آدم تبدیل شد به این بی احساسه خودخواه مغروری که میگید؟

اصل بقا اینو میگه:

اون آدم مجبور شد خودشو سازگار با محیط کنه تا نمیره.


نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 01:08 توسط بیتا

  1    2    3    4    5    ...    15  >>

Design By : Pichak