X
تبلیغات
رایتل

عطر گندم

افکرا و احساسات ی که تو دوازده ساعت گذشته به سمتم حجوم آورده انقدر زیاد و غیرقابل وصفه که عاجز شدم از نوشتن.

شُکی به وسعت هشت سال و به عمق واژه ی مقدس "رفاقت"!

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 23:19 توسط بیتا

خیال نکن چون آدم خوبی هستی خیلی کارو رو انجام ندادی

تو خیلی کارو انجام ندادی چون شرایطشو نداشتی

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 17:55 توسط بیتا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 23:12 توسط بیتا

تظاهر به قوی بود از قوی بودن خیلی سخت تره!

برای همین من تصمیم گرفتم بینشون دومی رو انتخاب کنم.

زندگی و شرایط رسید به یه حد از درموندگی که من دیگه نتونستم ادای ادمای قوی رو دربیارم مجبور شدم واقعا محکم باشم و این پروسه مراحل مختلفی داشت.اول خوب شکستم ...باور کردم و پذیرفتم که دیگه اوج بیچارگی من در سنی که کمتر از دو دهه از عمرم گذشته رسیده و بعد از یک دوره افسردگی که خیلی تو جامعه ما جدی گرفته نمیشه و درمان نمیشه وارد مرحله ی بیتفاوتی شدم.هر چیز ریز و درشتی اهمیت خودشو از دست داده بود از جمله خودم و همه ی متعلقاتم .هیچ اتفاقی نه خوشحالم میکرد نه ناراحت.بعد سعی کردم  کم کم نرمال بشم از سکون خارج بشم احساساتم برگشت اما تحت کنترل خودم.من به مرور تبدیل به یه ادم قوی شدم که دیگه لازم نبود نقش ادمای قوی رو بازی کنه .

حالا دیگه تو موقعیت ها استرس نمیگیرم بیش از حد هیجانی، غمگین یا شاد نمیشم هول نمیکنم و دست و پامو گم نمیکنم حالا من تو حضم مسائل و اتفاقات سریع تر عکس العمل نشون میدم.راحت تر راه حل پیدا میکنم .حالا من از یک ادم احساسی تبدیل شدم به یک ادم منطقی .و شاید خیلی چیزای مفید و خوب دیگه به دست اوردم.در کنار همه ی اینا هنوز اسیب پذیرم چون هیچکدوم اینا اصولی و علمی پیش نرفته و افسردگی در من نهادینه و نهفته س و گاهی سرباز میکنه.

حالا بعد از چند سال اطرافیانم بهم میگن "مگه تو قلبم داری؟" "سنگدلی"،"بی احساسی"،"خودخواهی" "سردی،احساساتتو بروز نمیدی"

ولی هیچکی یادش نمیاد اون دختر بچه ای رو که سواد نداشت و نامه عاشقانه خط خطی میکرد،هیچگی یادش نمیاد که قلبش کف دستش بود واسه یه تاپ مراسم ختم میگرفت عکسشو نقاشی میکرد واسه یه چادر عربی ذوق مرگ میشد.از تصور زمین خوردن مامانش ،تو دستشویی  یواشکی گریه میکرد.

کسی نمیگه چی شد که اینجوری شد؟چی شد اون آدم تبدیل شد به این بی احساسه خودخواه مغروری که میگید؟

اصل بقا اینو میگه:

اون آدم مجبور شد خودشو سازگار با محیط کنه تا نمیره.


نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 01:08 توسط بیتا

روز مرد،روز پدر،روز تکیه گاه

اسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که توی زندگی من،تو بودی که این نقشو داشتی و چقدر خوب بلد بودی از پس این مسئولیت بربیای.ما بهت تکیه کردیم...

سرنوشت،تقدیر،دنیا،مرگ،خدا

اسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که تو رو از ما گرفت...

روزی که رفتی تنها روزه مرگ تویی که برادرم بودی نبود من اون روز خیلی چیزا و خیلی کسا رو از دست دادم که تمامشون در قالب تو جاگرفته بودن.

ضربه کاری بود و من شکستم! بدون اینکه ذره ای فکر حفظ ظاهر باشم.

#مردترینم روزت مبارک 

پ.ن:

به مردی که یک پایش را از دست داده است، گفتنِ اینکه کسانی هستند که هر دو پایشان را از دست داده اند، تسلی دادن نیست بلکه دست انداختنش است. در درجه‌ی معینی از درماندگی و بیچارگی، دیگر هر مقایسه‌ی کمّی معنایش را از دست می‌دهد.

#آرتور_کوستلر

نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 02:19 توسط بیتا

دردی که نشود آن را نوشت

مرا تا به اوج درماندگی میکشاند

نوشته شده در پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 20:44 توسط بیتا

حسامو درک نمیکنم

نمیدونم چم شده!

نوشته شده در جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 13:58 توسط بیتا

ساعتای آخره سال نود و پنجه 

تا لحظات آخر سال همه در حال جنب و جوش هستن که همه چی برای شروع سال جدید آماده باشه.

اما حقیقت اینه که سال تحویل فقط یه لحظه س مثل همه ی لحظه های قبل و بعدش.هیچی عوض نمیشه.معجزه ای اتفاق نمیافته.نه صلح جهانی میشه نه فقر از بین میره نه تخت بیمارستانا خالی میشه حتی شاید خیلیا دقیقا توی همون لحظه عزیزانشون رو از دست بدن .اگه بخوایم سطحی تر نگاه کنیم هم بازم اتفاق خارق العاده ای توی زندگی شخصیمون هم نمیافته انگار که فقط یه چیزی میخوای برای چنگ زدن بهش تا دلمون خوش باشه بهش.

نمیخوام به هیچ وجه از ارزش معنوی سال تحویل و سال نو کم کنم اما میخوام بگم "تحول" اصلی تو "حال" و "فکر" و "دل" آدم اتفاق میافته .

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 20:45 توسط بیتا

اصلا فرض کن امسال همه بدبیاری و رنج 

فرض کن همه دویدن و نرسیدن 

فرض کن همه دل شکستگی  و دلتنگی 

همین که در کنار همه ی روزهای تلخم تو را و آغوشت را داشتم

برایم از همه ی دنیا کافیست.

"بیتا"

نوشته شده در شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 21:57 توسط بیتا

بهاری دیگر 

بی حضور تو 

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است

 که می گذرد.

نوشته شده در جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 20:07 توسط بیتا

امشب

اخرین شب تو سال 1395

که تو بابلسر میخوابم.


نوشته شده در سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 05:45 توسط بیتا

یه سنگو بنداز تو  اقیانوس

زمان میبره برسه به عمق 

اما بلاخره میرسه

این مدلی سنگینم

زمان برده

اما ته نشین شدم

میفهمی چی میگم؟

"بیتا"

نوشته شده در سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 04:21 توسط بیتا

پدر مادرا دو دسته ان 

یا اونایی که خودشون چیزای زیادی رو تجربه کردن و این وسط جوونی و اشتباه زیاد داشتن و میخوان بچه هاشون راهی که خودشون رفتن رو نرن

یا اونایی که خودشون دست به کاری نزدن و میخوان بچه هاشون هم محتاطانه قدم بردارنو کاری که خودشون کردنن و اونا هم انجام بدن.

دسته سوم پدرمادرایی هستن که میزارن هر کدوم از فرزندانشون بسته به شخصیت و شرایط خاص خودشون راهی رو برن که خودشون انتخاب میکنن بدون اینکه بعدها با شکستی سرزنش یا ملالت کنن.پدر مادرایی که بی مسئولیت یا بی اهمیت نیستن بلکه با دادن اطلاعات و پیشنهاد های خودشون تصمیم گیری رو به فرزندشون واگزار میکنن بدون اینکه بعدش قضاوتی در کار باشه که این دسته هنوز کشف نشدن :))

* کلی عرض کردم خدمتتون وگرنه مادر من تاج سرمه.

نوشته شده در سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 04:16 توسط بیتا

مشتی خاک شَتَک میشود به آسمانو زنی از حال میرود.

دختری زجه موره میکند . به صورتش خنج میکشد و رد چهار ناخن بلند روی صورتش خراش می اندازد.خاک و غبار آمیخته شده است با سیاهی مانتوی بلند و شال مشکی اش 

مردی میانه سال سیگاری میگیراند و بغضش را با دود سیگار مزه مزه میکند و بازدمش را با دود پرت میکند در هوا پیراهنش بوی خاک و عرق و توتون سوخته میدهد مرده میانه سال از گوشه لب ها سیبیلش را میجود که گریه از چشماها به بیرون نتراود

بوی کافور میاید رد کافور روی بینی جنازه ای که توی قبر خوابیده مانده صورت سفیدی از زیر پارچه ای سپیدی پیداس روی صورت کافورِ ماسیده با خطوط چهره در هم تنیده شده اند کنار پیله ی چشم ها کافور آماس شده و روی پیشانی کُپه ای از کافور هنوز باقی ایست توی دهان خورده خاکی ایست که تربت کربلاست و به نیت تبرک گذاشته اند در دهان میت از لای پنبه های دور کفن کبودی به چشم میخورد

آن چشم های سیاه که مستوری و مستی را در خود جمع کرده بود چقدر حجب و حیا داشت!

حجله گذاشته اند سر کوچه الرحمان میخوانند اسفند و کُندُر میسوزانند داماد شده ای انگار...

بیچاره مادرت .... بیچاره مادرمان...

 پ.ن:با اندکی تغییر #محمد_امین_چیتگران

نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 11:44 توسط بیتا

میای تو خوابم

هرشب

دیشب عینک زده بودی

تو که عینکی نبودی!

بهم فکر میکنی که میای 

یا بهت فکر میکنم که میای

نمیدونم...

نیا!دلم تنگ تر میشود.

بیا! جز خواب که جای دیگه نیستی.

به قولی...بودنت درد و نبودنت درد است.

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 19:01 توسط بیتا

هرکجا خندیدیم

هرکجا خنداندیم

زندگانی آنجاست

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 18:56 توسط بیتا

تا حالا فکر میکردم تا آخر عمرم هرکی هر کاری در حقم بکنه تو کل زندگیم فقط از یه نفر متنفر میشم و متنفرم میمونم اما کم کم دارم میفهمم که غیر اون یه نفر هستن کسایی که توانایی دارن نفرت انگیز باشن.اونقدر بد باشن و بدی کنن که آه بکشم که دلم بشکنه و از ته دلم بگم که نفرینشون میکنم.که دنیا گرده که خدا جای حق نشسته :)

تو زندگی من بودن کسایی که بهم وحشتناک بدی کردن. زیرپامو خالی کردن،از اعتمادم سواستفاده کردن،رنگ عوض کردن،تهمت زدن،زخم زبون زدن،دروغ گفتن و...من هیچوقت نتونستم بگم براشون بد میخوام با اینکه بد نکرده بودم بهشون!

 اما اینروزا آدما سنگ تموم میزارن تو زخم زدن،دل شکستن...

خدایا من نمیگذرم،تو هم نگذر :)

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1395ساعت 02:49 توسط بیتا

در راستای چندین  پست قبل تر یادم رفت اینو بگم که:

خطا! گزینه ی مورد نظر پیدا نشد!

:))

نوشته شده در یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1395ساعت 00:34 توسط بیتا

وصل نیستم به هیچ کجای هستی.

واهمه ندارم از مرگ،

دلبستگی ندارم به زندگی.

مرا چیزی برای از دست دادن نیست.

اما بعد از آن داغ که بر زندگیمان نازل شد آنجا که رهایی از جسم را نزدیک میبینم میترسم.

تنها چیزی که آن ثانیه فکر میکنمش تو هستی و لاغیر.

تجسم میشود در ذهنم حالتْ بعد از من....

خدایا!

 مرا نه به برای خودم و وابستگی هایم،

نه برای دوستانم یا آشنایانم، 

مرا فقط و فقط به خاطر تجسمِ حالش بعد از من  حفظ کن برایش...

و آن دم که لحظه ای در دل ،نبودم را به بودنم ترجیح داد آنی جانم را بگیر.آنچنانی که دَمَم را بازدمی نباشد.

آمین.


بیتا


نوشته شده در یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1395ساعت 00:26 توسط بیتا

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار... فکرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سماور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

و گفت: خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1395ساعت 03:12 توسط بیتا

دقت کردید جدیدا همش ازتون توقع دارم خودتون تا تهشو بخونید؟

:))

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1395ساعت 00:02 توسط بیتا

بچه که بودم،وقتی میگم بچه بودم یعنی از وقتی یادمه.همیشه منتظر بودم که اطرافیانم به عنواین مختلف سورپرایزم کنن برام لذت بخش بود اینکه اونقدر مهم باشم که برام انرژی و زمان صرف بشه حالا این سورپرایز کوچیک یا بزرگ فرقی نمیکرد اما همیشه دوست داشتم این حسو.وقتی نزدیک تولدم میشد تبدیل به یه کارگاه نکته سنج و ریزبین میشدم که از هر رفتار خانوادم برا خودم داستان میساختمو و یه جوری ربطش میدادم به اینکه دارن برای من برنامه ریزی میکنن بعد خودمو میزدم به اون راه که نفهمیدم مثلا....یکی دوباری این تئوری تبدیل به واقعیت شد اما در نود و نه درصد مواقع تمام افکار من توهمات ذهن کودکانه ام بود نه اینکه برام تولد نگیرن هرسال تولدم  رو جشن میگرفتیم اما سورپرایزی در کار نبود بعدتر دیگه منتظر نبودم غافلگیر بشم.

 امروز تولدم بود حتی انتظار هیچ تبریکی هم نداشتم، منتظر نبودم و راستش دلمم نمیخواست... میخوام بگم از یه جایی به بعد ...

حقیقت حرف زیاد دارم اما حوصله یاری نمیکنه خودتو گرفتین دیگه مطلبو؟ حله.

نوشته شده در چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1395ساعت 23:33 توسط بیتا

نیمکت لب رودخونه جای خوبیه برای نشستن و غرق شدن در خود.البته همیشه مزاحم داری اما اگه حالت خراب باشه و اشکات رو گونه هات کسی کاری به کارت نداره.

یعنی میگم آدما اگه یکی قهقه بزنه بلا استثنا هرکدوم یه چیزی میگن یا اگه حالش خوب باشه به حال خودش نمیزارنش اما اگه طرف درد داشته باشه  و حتی در حال مرگ باشه کسی جلو نمیره که یه وقت واگیر نداشته باشه یه جوری که اصن انگار اون آدم وجود نداره.البته خوبه ها که واسه آدم حریم شخصی قائل باشیم اما هر چیزی یه اصولی داره که الان حال توضیحشو ندارم.اهل دلا خودشو گرفتن من دارم چی میگم

نوشته شده در یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1395ساعت 16:03 توسط بیتا

خودت میخوای بری

خاطره شی 

اما دلت میسوزه 

تظاهر میکنی 

عاشقمی 

این بازی هر روز 

نترس 

آدم دم رفتن 

همش

دلشوره میگیره

دو روز 

بگذره 

این دلشوره ها

از خاطرت میره

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1395ساعت 13:32 توسط بیتا

این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

فروغ فرخنژاد


نوشته شده در جمعه 3 دی‌ماه سال 1395ساعت 00:47 توسط بیتا

نمیدونم همه ی حرفاش راست بود یا نه 

آدم این روزا سخت باورش میشه اینچیزارو 

اما اگه راست بود یعنی مرد هنوزم پیدا میشه 

خب این خودش نشونه ی خوبیه.هوم ؟مگه نه؟

:)


نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395ساعت 00:02 توسط بیتا

پاییز امسال هم داره تموم میشه...

چه بی اندازه دلگیر بود این پاییزِ لعنتیه نود و پنج


نوشته شده در جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395ساعت 15:44 توسط بیتا

آدما میان

میرن

میان

میرن

میرن

میرن 

...

شاید هم روزی برسه که بیان و دیگه نرن.

اما باید یادمون باشه اونی که چند بار اومده شاید بره و دیگه هیچ وقت نیاد.

نوشته شده در جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395ساعت 15:33 توسط بیتا

من میگم برو

اما تو گوش نکن

تو که میدونی همیشه اونچیزی رو میگم که نمیخوام.تو که میدونی چقدر سخت میگذره برام تنهاییام.

تو بمون بگو نمیرم. بگو نرم میخوای چیکار کنی ؟تو قلدُری کن نزار رو حرفم که نبودنته پافشاری کنم...

من میگم ناز نمیکنم جدی هستم "برو"

تو بگو جدی هم بگی نمیتونم برم.بعد انقد بمون،انقد خوب باش تو این موندن که دیگه نتونم بگم نباشی که حرف و دل و عقلم یکی بشن و بیان سر زبونم و بگم "نرو" هیچ وقت نرو...


بیتا

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395ساعت 22:20 توسط بیتا

تو رو به خدا بعد من مواظب خودت باش

گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش

غصه ام میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری

شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری

دلت نگیر مهربون عاشقتم اینو بدون 

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبیات ببخش

منو ببخش،منو ببخش

اصلا فراموشم کنو فک منو نداشتی 

اینجوری خیلی بهتره بگو منو  نخواستی

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون 

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش 

بازم منوبه خاطرتموم خوبیات ببخش

منو ببخش،منو ببخش


نوشته شده در شنبه 20 آذر‌ماه سال 1395ساعت 20:03 توسط بیتا

وقتی زخم میخوری

وقتی هرکی بهش اعتماد میکنی و بهش تکیه میکنی جاخالی میده

وقتی پشت هم روزگار برات بد رقم میزنه و تو محکومی به پذیرش سرنوشت.

وقتی همه ی اینا تو دوران بلوغ فکریت اتفاق میافته و تصویر تو از دنیا به اینشکل ساخته میشه.

بعد همه ی این اتفاقا تو دیگه آدم قبل نیستی و نمیتونی باشی!

دیگه خودتم خودتو نمیشناسی چه برسه به ....

نه اینکه بخوای بهونه بیاریو عالمو آدمو مقصر بدونی توی چیزی که بهش تبدیل شدیا.نه....

ولی خب این شرایط و اتفاقات تاثیر زیادی داره لامصب.

الان یه عده میان میگن شرایطو ما میسازیم و خواستن توانستن است و این صحبتا !

ولی اجازه بدید این تریبون رو ازتون بگیرم و نزارم اینارو بگید.

مرگ آدما دست ما نیست.بد بودن یه سری از اطرافیانمون دست ما نیست.اینکه تو چه جامعه ای به دنیا بیاییم و تو چه خانواده ای با چه دینی،فرهنگی،موقعیتی و ...دست ما نیست.خیلی چیزا دست ما نیست و تاثیر پررنگی داره رو زندگیمون قبول تغییر همه ی این شرایط و تبدیلش به شرایط ایده آل خودمون دست ماست اما حتی توی رسیدن به شرایط ایده آل هم برابری وجود نداره یکی برای رسیدن به شرایطش باید ده تا تلاش کنه یه نفر صدتا یه نفر هیچی!

از کجا رسیدم به کجا رو نمیدونم ولی خواستم بگم من خودمم خودمو نمیشناسم عزیزم شما که جای خود داری :)


بیتا

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395ساعت 12:32 توسط بیتا

اینکه مث قدیما شب پیشش بخوابیو صدای قلبشو گوش کنی 

اینکه تو بغلش باشیو زیر لب ذکر زمزمه کنه و همه ی خاطرات کودکیت سرازیر بشه توی سرتو دوتایی مرورشون کنید.

اینکه نصفه شب وقتی خوابی ببوست و توی اوج خواب دلت قنج بره از این بوسه.

آرامشی لذت بخش تر از این همه مگه داریم؟

*اونجوری که دوسم داره،تنها دوست داشتنیه که بهش ایمان دارم.اونجوری که دوسش دارم حتی خودشم نمیدونه چه شکلیه.

نوشته شده در شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395ساعت 01:19 توسط بیتا

حال ما خوب نیست

و "تو" باور کن

تنها باور کردن "تو" کافیست

نوشته شده در جمعه 5 آذر‌ماه سال 1395ساعت 22:30 توسط بیتا

رفتن انتخاب من نبود

ما محکوم به جدایی بودیم

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1395ساعت 21:51 توسط بیتا

هم اکنون صدای ما رو از دمای منفی هفده درجه در سردترین زمان شبانه روز از منطقه ی مشاءی  دماوند میشنوید.

با ما همراه باشید.

:)

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1395ساعت 13:52 توسط بیتا

اینکه می آیید میگویید چرا کم مینویسم و دیگر مث قبل تر ها نیست اینجا نهایت لطف و مهربانی شما  به من و به "عطر گندم" است.

اما اینکه جواب این سوال منطقا و واقعا چی میشه رو خودمم نمیدونم.باید ریشه یابی بشه فک کنم :))

نوشته شده در سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395ساعت 00:07 توسط بیتا

یه بیماری هم هست،میشینی مطالب پنج ساله اخیر وبلاگتو میخونی و خودتو آزار میدی.پنج سالی که به جرات میتونن پنج کاندید "بدترین سال زندگیم کدام است" باشند و صد در صد منتخب این رقابت یکی از سال های ۹۰ یا ۹۳ می باشد ://

من از جای بدی شروع کردم به وبلاگ نویسی،یا از وقتی شروع کردم اینجوری شد؟

نوشته شده در جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395ساعت 22:39 توسط بیتا

برای 

تو 

مینویسم

نوشته شده در جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395ساعت 22:16 توسط بیتا

گفتی نرو تنها میمونم

منم نرفتم

که تو تنها نمونی

به خودم اومدم دیدم تنهام

تو رفته بودی!

فرق بین تنها موندن منو تو چی بود؟

فرق بین منو تو چی بود که فکر کردی من از پس تنهایی برمیام و تو نه؟


بیتا

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1395ساعت 13:47 توسط بیتا

حسی شبیه به اینکه بری خرید و انگار زمان توی پنج سال پیش وایستاده باشه انگار هیچکدوم اتفاقای این پنج سال نیافتاده باشه و فراموش کنی که نیست،که نداریش. یهو از یه پیراهن مردونه خوشت بیاد و توی اون لباس تصورش کنی و تو دلت بگی چقد بهش میاد بعد بخوای براش بخری و یهو یادت بیاد که رفته!!! دنیا رو سرت خراب بشه....و بخوای همون لحظه بمیری و ناخودگاه هیچ کنترلی رو اشکات نداشته باشی.و اصن ندونی چرا بعد از پنج سال باید نداشتنشو فراموش کرده باش...میتونی همچین حسی رو تصور کنی؟ میتونی همچین عشقی رو تصور کنی؟

نوشته شده در جمعه 7 آبان‌ماه سال 1395ساعت 22:51 توسط بیتا

تنهایی یعنی

گوشیتو بغل تختت بزنی به شارژ بعد مجبور نباشی یه وری بخوابی تا شارژش پر بشه و بتونی غلط بزنی و از اون وری بخوابی.

راحت گوشیو بزاری کنار تخت و پشتتو بکنی بهش و دراز بکشی و زل بزنی به دیوار رو به روت چون کاری باهاش نداری.

نه میخوای جواب پیام کسیو بدی نه مشغول حرف زدن هستی.حتی نگران این نباشی که سایلنت نکردیش چون مطمئنی صدایی ازش درنمیاد، گروه ها که میوت هستن هیچکسم هیچ کاری باهات نداره.

نه قراره کسی زنگ بزنه نه منتظر پیام کسی هستی.

اگرم یه وقتی یه صدایی از گوشیت دربیاد زحمت اینکه برگردی چک کنی کیه رو به خودت نمیدی.چون میدونی یا پیام تبلیغاتیه یا مزاحمه یا اشتباه گرفته یا هزار تا چیز دیگه که احتمالش بیشتر از اینه که کسی به فکرت افتاده باشه یا باهات کار داشته باشه.

تنهایی این موقع شب اینشکلیه.

:)


بیتا

نوشته شده در یکشنبه 2 آبان‌ماه سال 1395ساعت 02:03 توسط بیتا

من عصبانی هستم.

 سال هاست که عصبانی هستم و اعصبانیت حسی نیست که بشود مدت زیادی در خود نگه داشت. باید تخلیه شود.،بروز داده شود و تمام شود! با این حال من سال هاست که عصبانی هستم و هیچ چیز نتوانسته از حجم این حس کم کند. 

حس میکنم حقم خورده شده.بهم بی احترامی شده.خیانت شده.باهام بد رفتاری شده.ازم سواستفاده شده.حرفمو،حالمو نفهمیدن.درکم نکردن.بهم بی حرمتی شده.برام ارزش قائل نشدن.اونطور که لایقش بودم باهام رفتار نشده.در حقم ناعدالتی شده و..... 

من تمام این سال ها پُرم از حس های منفی و عصبانیتی که نتونستم سر کسی فریادش بزنم من پُرم از نفرت و انزجاری که هیچ وقت به هیچکس ابرازش نکردم! 

این عصبانیته مچاله شده در من ازم آدمی صبور،در لاک،آروم و غمگین ساخته.

آتشفشانی خاموش... 

من عصبانی هستم. 

بُریدم از زندگی و ازش عصبانی هستم! 

بابت تمام آن سال ها و این سال ها... 

بابت تمام آن ماه ها که گذشت و این روزها که نمیگذرد... 

من قدر دانه دانه ی شن های ساعت شنی عمرم از سرنوشت و دنیا زمین و زمان شاکیم! 

من عصبانی هستم و "عصبانیت" اسمی است که به تازگی بعد از گذر این همه سال توانستم روی احساسم بزارم.


بیتا

نوشته شده در جمعه 30 مهر‌ماه سال 1395ساعت 00:32 توسط بیتا

فرقی نمیکنه چند سال گذشته باشه.یه روزایی هست که از خواب بلند میشی و انگار تمام وجودت خالی شده باشه انگار تازه فهمیده باشی چی شده انگار تازه بهت خبر داده باشن صبح که چشاتو باز میکنی،"دلتنگی"!

تمام روز کلافه ای ،بغض داری،هی چشات از اشک پر میشه هی جلوی سرازیر شدنشو میگیری،هی بغض میکنی هی انگار که داری یه سنگ بزرگ قورت میدی بغضتو میخوری،بی حوصه ای ،بی حالی هرجا میری به هر کاری خودتو سرگرم میکنی باز برمیگردی تو تختو کز میکنی زیر پتو .تازه هم که از خواب بیدار شده باشی  باز میخوابی چون بیداری عذاب آوره برات.دلت میخواد پاره بشه از دلتنگی،از غم،از حس کمبودش،نداشتنش...

غروب که شد دیگه کم میاری جلوی این همه غم این همه بغض این همه اشک ،بی صدا،یه جوری که کسی نفهمی زار میزنی ،ضجه میزنی اما بی صدا،بی صدا ضجه زدنو خوب یاد گرفتی بعد یه بار که بغضت شکست دیگه مدام میشکنه هی خودتو جمو جور میکنی چند دقیقه بعد باز بغضت میشکنه و اشک میریزی...و چیزایی که از توی ذهنت رد میشن و یادآوری میشن برات دیوونه کننده س!

خیلی خوبه که همه قرمزی چشاتو میزارن رو حساب خارش  همیشگیشون و نمیپرسن چی شده؟گریه کردی؟و تو مجبور نیستی به کسی که درکی از این مسئله نداره توضیح بدی که چرا با وجود گذر این سال ها هنوز این غم برات مثل روز اوله و هنوز هر روز بیشتر از قبل دلتنگی!

*پنج سال گذشت....


بیتا

نوشته شده در یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395ساعت 10:14 توسط بیتا

مراجعه شود به پست "کاش باشی...":

http://atregandom.blogsky.com/1395/01/11/post-687/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-

*درج لینک طبق معمول ارور میده

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1395ساعت 22:17 توسط بیتا

به نام خدا
سلام.
دلتنگم.
بیا.
نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1395ساعت 22:03 توسط بیتا

و نپرسیدم از این خویش

از این وجدان در آخر روز

من چه کردم که شعف انگیزم در دل تو؟

من چه کردم امروز؟

من چه کردم امروز؟

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1395ساعت 22:01 توسط بیتا

یه فصل جدید

در ابعاد جدید

تو یه شهر جدید

نمیدونم چی قراره پیش بیاد...

اما حسم مثبته :)


نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1395ساعت 10:14 توسط بیتا

و از آنچه با دل ما کرده ای پشیمان باش

نوشته شده در سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395ساعت 10:10 توسط بیتا

"نمیزارم بری"

چه جمله ی تاثیر برانگیزی!

اما این جمله وقتی تاثیرگذاره که جنم و غیرت اینو داشته باشی که بهش هویت بدی اگه جربزه اینو نداری که انجامش بدی به زبون نیارش!

چون آدم میشنوه و ته دلش قرص میشه که نمیزاره برم....و بعدمیره که نرفته باشه..... و یهو میبینه طرفش تو زرد از آب در اومده و فقط لفظ "نمیزارم بری" رو اومده

و بعد از اون به این نتیجه میرسه که همون بهتر که رفت و نموند پای آدمی که "نمیزارم بری"و"کاری نمیکنم که بری"گفتنش در حد حرف بود ولی در عمل هرچی دلیل لازم داشتی برای رفتن گذاشت تو دامنت.

اینجوری میشه که میفهمی تصمیم درستی گرفتی و کم کم سعی میکنی باهاش خو بگیری و بهش عادت کنی:)

نوشته شده در شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 13:12 توسط بیتا

روزهای سختیه....

کاش زودتر بگذره....

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 00:27 توسط بیتا

  1    2    3    4    5    ...    14  >>

Design By : Pichak